چهارم آذر - روز اندیمشک - چند دوبیتی

چهارم آذر ماه 1365 روز اندیمشک است.
روزی که 54 هواپیما، ناجوانمردانه به مدت حدود دو ساعت این شهر بمباران کردند و جمع زیادی از هموطنان ما را به شهادت رساندند.
به روح پاک و زلال همه شهدای جنگ تحمیلی خصوصا شهدای چهارم آذر اندیمشک درود می فرستم و این دوبیتی ها را تقدیم می کنم:


1
دوباره چید از ما بهترین را...
دوباره کودکان نازنین را...
هواپیمای دشمن آمد و ریخت
دوباره بمبهای آتشین را

2
به سرعت در میان شهر چرخید
تمام لاله های باغ را چید
هواپیمای وحشی بمب ها را
به روی شهر اندیمشک بارید! 

3زمین بمب و زمان بمب آسمان بمب
در و دیوارهای بی نشان بمب
دوباره بمب و بمب و باز هم بمب
دلی آرام اما ….. ناگهان بمب

4
دلم پر ، خانه ها پر ، کوچه ها پر
کبوتر بچه های شهر پرپر
هواپیما و اندیمشک مظلوم
شگفتا روز سرخ چار آذر

5
چراغ یادها هر چند خاموش...
دوباره خون یاران می زند جوش!
مبادا برگی از تاریخ زخمی
مبادا چارم آذر فراموش!

6
غمی بشکوه اما دردناک است
که بینی دشت لاله زیر خاک است
از آن روز شگفت چار آذر
هنوزم قلب شهرم چاک چاک است

7
اگر بارید بر ما بمب دشمن
اگر بارید بر ما سنگ و آهن
اگر تاریک شد شمع دل ما
چراغ چشم اندیمشک روشن!

اربعین - نثر ادبی

اربعين آيينه اي از كربلاست
انتها نه! ابتداي ماجراست
    صداي زنگ كاروان با صداي ضجه هاي باد توام شده است. چهره آسمان درهم است. ابري عزا گرفته از دور پيرهن چاك كرده و نوحه خوان به پيش مي آيد و اشك هايش را نثار دشت تفتيده مي كند.
    از چهره نيلي فرات معلوم است كه چهل روز است آرام و قرار ندارد و موج
هايش سر به ساحل حسرت و دلتنگي مي كوبند. چهل روز است كه آتش به دامن خاك نينوا افتاده است. خاكستر خيمه هاي سوخته شده در بيابان پراكنده شده است. نيزه هاي شكسته روي زمين پراكنده شده اند. پاره هاي لباس و پوتين هاي زخمي نشان از واقعه اي عظيم دارند، اما از سمت گودالي كه با تير، نيزه و خنجر پوشيده شده هنوز هم بوي سيب به مشام مي رسد.
     بعد از چهل روز صداي زنگ كاروان در دشت مي پيچد. امير اين كاروان زني غيور است كه علي وار، دلشكسته و آرام به پيش مي آيد. زني كه چهل روز فراق به اندازه چهل سال پيرش كرده است. از دور نواي حزني به گوش مي رسد:
    ابرهاي غصه در تاب و تب اند
    لاله هاي دشت، اشك زينب
اند
    خورشيد روز اربعين يال هايش را بر صحراي خون رنگ پهن كرده است و كاروان به كربلانزديك مي شود و قافله سالار يادش مي آيد كه چهل روز پيش چه توفان عظيمي را پشت سر گذاشته است. در ذهنش مرور مي كند عصر عاشورا را: هلهله دشمن، فرياد «هل من ناصر» برادرش، صداي جيغ رباب وقتي كه تير به حلقوم نازك «علي اصغر» خورد. دستان بريده عباس، كودكاني كه آتش به دامن به هر سو مي دويدند و اسب بي سواري كه زينش واژگون بود و به سمت خيمه ها مي آمد و مردمي كه از بالاي پشت بام سنگ مي انداختند.
    ... و يادش مي آيد كه در بزمي كه يزيد به راه انداخته بود با صلابت فرياد زد:
    كربلاجز عشق و شيدايي نبود
    هرچه ديدم غير زيبايي نبود

اختتامیه سیزدهمین جشنواره ادبی سوختگان وصل با عنوان "الف دزفول"

 

 

http://www.rajanews.com/news/227073 

 

http://www.mashreghnews.ir/fa/news/493451/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%AA%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%87-%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%B5%D9%84 

نامه ای شاعرانه به دوست شاعرم مجید زمانی اصل!

مجيد زماني اصل، سلام!

مي دانم الان كه اين را مي خواني

كنار بساط كتاب هايت

در فلكه 24 اهواز نشسته اي

و با لوركا و نزار قباني حرف مي زني.

 

مجيد! تو سير نمي شوي از شعر هاي لوركا؟

 

مي دانم هيچ فرقی نكرده اي

هنوز هم شعرهايت را

روي پاكت سيگار مي نويسي

و در لاي كتابي قايم مي كني.

كاش آرش زنده بود

تا آنها را براي روزنامه ای مي فرستاد.

 

مي دانم هنوز هم نه موبايل داري

نه فندكي براي سيگارت.

 

باور كن گاهي به همين سادگي و نجابت جنوبي ات
حسوديم مي شود.

راستي هنوز هم بر سر ماه
كلاه كجي از ابر مي گذاري؟

 

آرش مي گفت:
شب ها، فرشتگاني از سمت ابديت مي آيند
و پاره هاي شعر تو را
براي تبرك به آسمان مي برند.

 

مجيد!

سيگارت را روشن كن!

مي خواهم از تنهايي آرش،

در قطعه 14 بهشت آباد بگويم،

از مزار آسماني اش

كه قبله گاه پروانه هاست

و زايرانش از آن سوی رنگین کمان مي آيند.

انگشتان سياه جوهري اش يادت هست كه

هميشه بوي شعرهاي سپيد مي داد.

 

مي داني!

دل آرش كه يك جا بند نمي شود

بايد تا حالا با مهدي رستگار و نعيم موسوي

چند شب شعر راه انداخته باشد

و از بس شيطنت می کند

حتما تا حالا چند بار اسم من و تو را

در بين شاعران مرده صدا كرده است!!!

حق با تو ست!

اين روزها

ديگر كسي براي شعر، تره هم خرد نمي كند

ناشران ارث جدشان را برای چاپ یک کتاب می طلبند.

اين روزها

كسي دستي بر سر یتیمی شعر نمي كشد.

 

مجيد!

اغراق نمی کنم، 

هميشه طراوت شگفتي دارد

                        موج كلامت!

كلامي كه رنج پابرهنگان جهاني را

بر دوش مي كشد.

مهرباني ات را از ما دريغ نكن . همين.

برای اربعین حادثه شهدای منا

1
الهی دارم از دستت شکایت

نکردی بنده هایت را حمایت

چه می شد سنگ می باریدی آنروز

سر آل سعود بی کفایت 

2
غریبی آشنا آورده بودند

یکی از کربلا آورده بودند

ملایک روی دوش زخمی خویش

شهیدی از منا آورده بودند

زینب؛ پیام آور انقلاب کربلا - نثر ادبی

چشم ها، سرچشمه بيداري اند / اشك ها، تفسير زخمي كاري اند
ابرهاي غصه در تاب و تب اند / لاله هاي دشت، اشك زينب اند

هنوز تو را نشناخته ایم و نمی دانیم که بوده ای که اینچنین غوغایی در دل عرشیان و فرشیان بپا کرده ای. که این چنین در غم فراقت حتی صدای ضجه سنگها بلند است. ابرهای غصه گریبان چاک کرده اند و تمام خویش را یکصدا می بارند.

تو مادر صبر لقب گرفته ای و من بر صبر بلند تو انگشت به داندان مانده ام. می دانم تنها دختر علی (ع) می تواند اینگونه مقاوم باشد که زیر بار آنهمه مصائب کمرش تا نشود. که در این صورت تو مانند کوه نبوده ای بلکه کوه ها وامدار ایستادگی تواند. حالا ولی کوه ها و دشت ها در روز وفات تو نوحه خوان شده اند.

باد، با صدای زخمی اش ، شرحه شرحه ماجرای تو را برای پرچم های سیاه مانده بر دوش خیابان شرح می دهد.

نام تو «زینب» است. و زینب چکیده تمام فضائل و ارزشهای یک زن را داراست.

«زینب» آیینه تمام نمای کربلاست. پیام آور انقلاب پر شکوه عاشوراست. در بلاغت و شجاعت همچون پدرش علی (ع) تنهاست. ترجمه عفاف مادرش زهرا (س) ست. مظلومیت بی مانند برادرش حسن(ع) و فریاد خونین در گلو مانده ی حسین (ع) در غاوغای کربلاست.

تو آن شیر زنی که وقتی به سمت کاخ بیداد قدم برمی داشت زمین زیر گامهای استوارش می لرزید و همگان را بیاد ابهت و اقتدار علی (ع) می انداخت.

تو آن طوفان عظیم قیامتی که بساط کوفیان و شامیان را در هم پیچد.

تو پاسخ تشنگی کوکان  شعله ور در باد هستی که در یک ظهر عطشناک قیامت بپا کردند.

خطبه بلیغ و حماسی تو در شام،  طومار یزیدیان را در هم پیچید.

حالا هم طنین آهنگ کلام تو هنوز هم در سلولهای تاریخ جریان دارد که:

کربلا جز عشق و شیدایی نبود
آن چه دیدم غیر زیبایی نبود

ثر ادبی- در سكوت بقيع - شهادت امام سجاد علیه السلام

كمر نخل‌هاي مدينه شكسته است. پرنده‌ها از آواز مانده‌اند. تمام راه‌هاي منتهي به بقيع خميده‌اند. خون در رگ‌هاي مردانگي يخ بسته و رنگ از رخ تمام سجاده‌ها پريده است.
رودهاي زلال از حركت مانده‌اند. آه از دست آنهايي كه مايه شرمساري بشريت‌اند.
در سوگ عظيم چهارمين امام، هيچ صدايي جز شيون فرشتگان از قطعه خاموش بقيع به گوش نمي‌رسد. حتي آسمان هم قفس پرنده‌هايي شده است كه آشيانه خود را گم كرده‌اند.

اي زينت عبادت‌كنندگان!
در غروب جانگداز عاشورا، درست از لحظه‌اي كه آتش خيمه‌ها فروكش مي‌كرد، با اين ‌كه در تب مي‌سوختي، رسالت عظيم تو آغاز شد.
قبل از هر چيز كودكاني را كه ستارگان گمشده صحرا شده بودند، جمع كردي.
خودت از درون مي‌گداختي اما سايه امن مهرباني‌ات به سر همه غنچه‌هاي نوشكفته مي‌رسيد.
آه چقدر سخت و سنگين است اسارت. آن هم راهي شدن با كارواني كه يك خورشيد و هفتاد و دو ستاره را به شام مي‌برد.
چقدر سخت است اين‌ كه خودت درياي درد باشي و ببيني صبورترين بانوي عالم، سرش را به چوبه محمل مي‌كوبد!
اما هر كلمه كوبنده از خطبه‌هايت در شام، تيري بود كه چشم‌هاي ستم را نشانه مي‌رفت.
با اين حال وقتي رسول صبح از تو پرسيد: در كجا بيشتر سخت گذشت؟ ناله سردادي: الشام... الشام... الشام.

اي سجاده‌نشين آسماني!
اشك‌هاي زلالت بر سجاده ابر، خورشيد شدند و درخشيدند. نور شدند و واژه واژه باريدند تا «صحيفه سجاديه» از پشت ميله‌هاي زندان طلوع كرد. و مگر مي‌شود شعاع نور را زنداني كرد.
اين است كه بعد از قرن‌ها هنوز هم اين كتاب آفرينش شوق پرواز را در دل‌هاي بيدار زنده مي‌كند.
حالا در سكوت شهداي بقيع كه از هر فريادي رساتر است آرميده‌اي و كلمات دعایت روشني‌بخش دل‌ها ست.