کتب پیشنهادی شاعران و نویسندگان خوزستانی

به گزارش ایکنا از  خوزستان، به مناسبت هفته کتاب‌ و کتاب‌خوانی به سراغ تعدادی از نویسندگان، شاعران و پژوهشگران استان رفتیم و از آنها خواستیم که کتاب یا کتاب‌هایی را که از نظرشان خواندنی و قابل توصیه هستند، معرفی کنند و بگویند چرا باید این کتاب‌ها را خواند. این معرفی کتاب بدون تعیین موضوع انجام شده است.

کتب پیشنهادی نویسندگان و شاعران خوزستانی به مناسبت هفته کتاب

محمدرضا سنگری، محقق عاشورایی و نویسنده کتاب‌هایی چون «سوگ سرخ»، «حنجره معصوم»، «کرشمه‌های قلم» و «یادهای سبز» گفت: چندکتاب برای مطالعه معرفی می‌کنم: «دفتر عقل و آیت عشق» از دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی (سه جلد) به سبب مباحث دقیق و عمیق درباره اندیشیدن و معرفت و۳ جلد کتاب ماجرای فکر فلسفی در جهان اسلام از همین نویسنده درباره فلسفه و تعقل و سیر آن در اسلام. این شش جلد کتاب توصیه می‌شود.

عباس اسلامی‌پور، نویسنده دفاع مقدس و کتاب‌هایی همچون «داستان یک قهرمان»، «حماسه زینبیان» گفت: در زمینه علوم و معارف اسلامی، «معراج السعاده» ملا احمد نراقی کتابی در جهت تهذیب نفس است. کتاب «علی(ع) از زبان علی(ع)» نیز کتاب قابل توصیه دیگری است که موضوع آن ویژگی‌های شخصیت امیرالمومنین امام علی(ع) است. این کتاب به قلم محمد محمدیان با نثری صمیمی نوشته شده و برای خواننده مفید فایده خواهد بود.

در حوزه دفاع مقدس کتاب «مربع‌های قرمز» خاطرات حسین یکتا به سبب بیان خاطرات قابل درک و بیان گوشه‌هایی از زندگی و زمانه یک رزمنده بسیار جالب توجه است. این کتاب با قلمی روان نوشته شده و خواننده به خوبی با آن ارتباط برقرار می‌کند.

در زمینه انقلاب اسلامی هم کتاب «جدال دو اسلام» که بیانگر افکار بلند امام خمینی(ره) است برای جوانان توصیه می‌شود.

عبدالرحیم سعیدی‌راد، شاعر و پژوهشگر ضمن تبریک هفته کتاب و کتابخوانی گفت: توصیه می‌کنم به همه کتاب‌های زیر را بخوانند: کتاب «روزهای بی‌آینه» خاطرات منیژه لشکری، همسر آزاده خلبان شهید «حسین لشکری» است. این کتاب را انتشارات «سوره مهر» در ۱۳۵ صفحه منتشر کرده است. به شهید لشکری علاقه زیادی دارم به خاطر اینکه یکی از قهرمانان بزرگ دوران جنگ تحمیلی است و ۱۸ سال در اسارت نیروهای دشمن بوده. کتاب روزهای بی آینه حاوی خاطرات سختی است که بر همسر این شهید گذشته است. کتاب حال و هوای خوبی دارد و بسیار روان نوشته شده است، خصوصا که تعدادی از خاطرات در پایگاه هوایی چهارم شکاری دزفول اتفاق افتاده است.

خاطرات عاشقانه منیژه و حسین لشکری در مدت کوتاهی که با هم زندگی کرده‌اند بسیار خواندنی و شیرین است و به همه توصیه می‌کنم بخوانند.

کتاب دیگر، «یادت باشد» است که انتشارات شهید کاظمی در ۴۱۰ صفحه منتشر کرده است. این کتاب روایتی است عاشقانه از زندگی یکی از شهدای مدافع حرم. این کتاب شامل خاطرات شهید حمید سیاهکالی است که می‌شود او را شهید پاییزی لقب داد چرا که در پاییز سال ۸۹ به کربلا رفت، پاییز سال ۹۱ عقد کرد، پاییز سال ۹۲ ازدواج کرد و نهایتاً در پاییز سال ۹۴ در دفاع از حرم مطهر حضرت زینب کبری(س) به شهادت رسید!
آشنایی من با این کتاب مربوط به زمانی است که مقام معظم رهبری در موردش صحبت و توصیه کردند که باید ماجرای این جوانان در تاریخ ثبت شود.

ماجرای یادت باشد، برمی‌گردد به پیشنهاد همسر شهید که برای اینکه در جمع دوستانش خجالت نکشد در پشت تلفن به او بگوید  «دوستت دارم» بگوید  «یادت باشد» و شهید از این پیشنهاد استفاده می‌کند و مرتب می‌گوید یادت باشد. کتاب بسیار عاطفی و سرشار از اتفاقات زیباست که بسیار خواندنی است.

اگر علاقه‌مند به رباعی هستید کتاب  «همیشه باران بی خبر می‌آید» را بخوانید که شامل ۱۲۷ رباعی است که سروده خودم است و نشر شانی آن را در ۶۸ صفحه منتشر کرده است. این رباعی‌ها در موضوعات بسیار متنوعی هستند و خلاصه اینکه خودم نباید بگویم ولی نمونه‌های خوبی از رباعی در این کتاب به نمایش گذاشته شده است.

کتاب «همین» هم یکی دیگر از کتاب‌های من است که خودم به آن علاقه زیادی دارم. این کتاب توسط نشر هزاره ققنوس چاپ شده و شامل نامه‌های عاشقانه و عارفانه است و در فضاهای خصوصا مجازی طرفدارهای زیادی دارند. نثرهای ادبی این کتاب به شعر پهلو می‌زنند و خیلی اوقات کسی نمی‌تواند از شعر آنها را جدا کند. با این حال شعر نیستند. علت علاقه من به این کتاب این است که حس و حال و آرامش خوبی به مخاطب می‌دهد.

خاطره دفاع مقدس- شهید پوستکتان

 

روزنامه کیهان

آرشیو یک‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۹، شماره ۱۹۸۸۰

فرهنگ و مقاومت

۹

  •  
  •  
  •  
  •  
  •  

ماشاءالله مو را از ماست می کشید!

 عبدالرحیم سعیدی راد

۱

اسمش ماشاالله بود. برادر کوچکتر شهید غلامعلی پوستکتان. از وقتی برادرش غلامعلی توی عملیات بدر شهید شد (البته سال های سال مفقودالاثر) بچه های بسیج بیشتر بهش توجه داشتند. بیشتر مورد لطف و محبت دوستان بود. البته به قول خودش که یک شب سر پست نگهبانی با هم حرف می زدیم، این رفتارها خیلی آزارش می داد. می گفت: منم برای خودم یه شخصیت دارم. برادرم برای خودش منم برای خودم. از این نگاه های ترحم آمیز بدم می آد!

برای والفجر ۸ با هم ثبت نام کردیم. حدود ۱۰ نفر بودیم که با هم اعزام شدیم. افتادیم گردان بلال. ماشاالله یه عادت داشت که توی هر غذایی مویی پیدا می کرد. گاهی می پاییدمش که تقلب نکند اما نه اهل این حرفا نبود. از شانسش همیشه یه مو پیدا می شد.

۲

یه روز نهارمون نون و ماست بود. خیلی ماست خوشمزه ای بود. یهو بهش گفتم: از توی ماست به این سفیدی هم می تونی مو بکشی بیرون؟

همه از خوردن دست کشیدن و نگاه ماشاالله می کردند که چطور مو پیدا می کند. ماشاالله شروع کرد به نگاه کردن. زیر لب هم آهنگ پلنگ صورتی را می زد. چند لحظه بعد در میان چشمان از حدقه درآمده ما، مثل کسی که گنج پیدا کرده باشد. گفت: یافتم!... بعد با نک قاشق مویی را از گوشه ظرف غذا بیرون کشید.

۳

شب عملیات شهید «سیدجمشید صفویان» اجازه نداد ماشاالله در عملیات شرکت کند. منظورش این بود که کسانی که قبلااز خانواده شون کسی شهید شده کمتر در معرض خطر قرار بگیره. خیلی بهش برخورد ولی چیزی نگفت.

۴

چند روز بعد از عملیات، بعد از آن پاتک معروف عراق. دم غروب داشتم از خاکریز محل درگیری برمی گشتم برای استراحت که دیدم ماشاءالله با ماشین تدارکات دارد می آید. شب با هم در یک سنگر خیلی کوچک جا گرفتیم. سنگر آنقدر کوچک بود که نمی شد پاها را دراز کنیم. هوا به شدت سرد بود. به علت کمبود وسایل تنها یک کیسه خواب گیرمان آمد و یک پتو. قدر مسلم کیسه خواب گرمتر بود اما هیچ کدام قبول نکردیم داخلش بخوابیم. به ناچار کیسه خواب را باز کردیم و زیر سر گذاشتیم و پتو رو روی پاهایمان کشیدیم. چون وضعیت خیلی ناامن بود مجبور شدیم با کلاه آهنی بخوابیم. آن شب آنقدر حرف زدیم و درد دل کردیم که خوابمان برد. اما یک باره از خواب پریدیم چون یک گلوله منور درست بالای سنگرمان می سوخت و روغنش می ریخت بغل گوشمان. خوشبختانه بادی وزید و از بالای سرمان دور شد. دوباره چرتمان گرفت اما ساعتی بعد یک لودر که داشت خاکریز راترمیم می کرد توی تاریکی بیل پر از خاکش را روی سرمان خالی کرد. چیزی نمانده بود که زنده بگور شویم. به زحمت خودمان را بالاکشیدیم و با فریاد به راننده لودر فهماندم که ما اینجاییم...

۵

ماشاالله پوستکتان در عملیات کربلای ۴ شهید شد...

در تشییع شهدا - متن ادبی

 

فصل رویش لاله‌ها بود که بار سفر را بستی.

رفتی که با چمدانی از شکوفه و بهار برگردی.

می‌خواستی آبی را به آسمان مه گرفته برگردانی.

فصل‌ها آمدند و رفتند. اما تو نیامدی. گفتند باید تو را «تفحص» کرد. اما جز نام رنگ و رو رفته ای از تو، بر سر در کوچه مان نصب است، نشانی از تو پیدا نشد.

هر جا نشانی و رد پایی از ترنم و ترانه‌های شکوفایی بود زیر پا گذاشتیم. حتی تمام روءیاهایمان را شخم زدیم تا حتی شده فقط یک تکه از پیراهن ماه تو بیابیم... اما دریغ از یک شعاع نور.

هنوز سیم‌های خاردار و ترکش‌های زنگ خورده، عطر تو و همه بچه‌های کربلای چار و پنج را نفس می‌کشند...

این روزها فصل کوچ پرستوها که می‌شود دلتنگ آمدنت می‌شوم و چشم می‌گردانم به آسمان تا بلکه در پرواز سینه سرخ‌ها بیابمت...

باورت می‌شود؟ حتی هنوز هم به خیال اینکه از تو خبری آورده باشند، با صدای کوبه در، قلبم از جا کنده می‌شود.

حالا بعد از این همه سال هنوز هم هر شب کنار پنجره ای که به سمت مسیر آمدنت باز می‌شود، من و ماه حرفهای زیادی برای هم داریم. همین!

(سعیدی راد)

https://www.farsnews.ir/news/13941025000013

...

شهادت یک شاعر در ابتدای کتاب شاعری دیگر

 

به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس، کتاب «باقی بقای تو» عنوان تازه‌ترین اثر عبدالرحیم سعیدی‌راد است که در ۷۸ صفحه شامل ۷۰ نامه عاشقانه به زودی از سوی نشر شاعران پارسی زبان منتشر خواهد شد.

 بیستم آبان ماه سالروز میلاد عبدالرحیم سعیدی‌راد بود و به همین مناسبت علیرضا قزوه متنی را به جای مقدمه بر کتاب در دست انتشار سعیدی‌راد نوشته است که در ادامه می‌خوانید:

رفیق سال‌های دور و دیر من آقا عبدالرحیم سلام!

وقتی دوره شهادت می‌گذرد و درهای شهادت به روی آدم‌هایی که حق شان شهادت است بسته می‌شود، یکی از دلخوشی‌های آدم‌ها می‌شود همین شهادت دادن و شهادت نوشتن برای هم. حالا چه به بهانه نشر کتابی باشد یا به بهانه درد دلی.

رفیق سی ساله من آقاعبدالرحیم! می‌دانی که سی سال خودش یک عمری ست. شاید هم رفاقت من و تو از سی سال هم بیشتر باشد. شاید در مدت این سی و اندی سال ـ تو بگو این چهل سال ـ رفیق‌هایی داشته‌ام که رفاقتم با آنها دیرتر و دورتر از رفاقت با تو بوده است اما حالا که برگشته‌ام و در آینه خاطرات به دیروز و پریروز و چند فردای دورتر می‌نگرم می‌بینم این رفاقت چیزی از برادری کم نداشته است که گاهی حتی همان برادری بوده است و گاه حتی از برادر هم برادرتر بوده‌ای برای من. من که در این آیینه خود را درختی می‌بینم که برشانه‌هایم بی شمار پرنده آمدند و نشستند و برخاستند و رفتند. برخی شان واقعا پرنده بودند. حق شان بود که ساعتی سر بر شانه‌ام بگذارند و حتی چند صباحی بر شانه‌هایم لانه بگذارند.

و همین لانه‌های گنجشکان خودش سردوشی من بود. درجه یک نظامی را ستاره‌های فراوان مشخص می‌کند و درجه یک شاعر را همین لانه‌های گنجشکان. همین که آدم بتواند برادر باشد و بابا. رفیق باشد و اهل مرام. سایه باشد و سایبان و گاه سراپا گوش باشد برای شنیدن و گاه سراپا حنجره باشد و آواز برای گفتن.

من رفیق‌های بی شماری داشته‌ام. از بسیاری شان خاطرات خوش دارم. برخی‌شان رفته‌اند به جایی در دوردست‌ها که دیگر راه بازگشتی ندارند. برخی‌شان گاه و بیگاه مرا به گناه ناکرده و ناداشته دشنام هم حتی داده‌اند. انسان است و نسیان است و نافرمانی. تلخی است و شیرینی. با این همه من هنوز همان درختم. درختی که دوست دارد روزی پرنده باشد. دوست دارد بال بزند و برود. و تو یکی از مهربان‌ترین درختانی که گاه بال می‌زنی و می‌آیی در کنار من می‌نشینی و از رفتگان و آمدگان خبر می‌آوری. که همزمان هم درختی و هم پرنده ، که در مرام رفاقت سنگ تمام گذاشته‌ای این همه سال. و از میان آن همه رفیق و دوست حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم در این آیینه حضور تو چه حضور تابناکی ست و اندک‌اند دین داران و "قلّ الدیانون" در روزگار سخت آخرالزمان رفاقت.

وقتی درهای شهادت را می‌بندند تنها فرصت است برای شهادت دادن. و بیش از آن که بخواهم شهادت بدهم به صفا و صمیمیت شعر تو و نثر تو و کلام تو شهادت می‌دهم به خود تو و به مهر و صفا و زلالی تو. که این صد البته از کلام تو و نثر تو و شعر تو جدا نیست. و یادم باشد که روزی اگر عمری بود، در کتاب خاطراتم از دوستانی که داشته‌ام از رفیق دزفولی‌ام با نام کوچک عبدالرحیم هم چیزهایی بنویسم... مثلا از آن ژیان زرد قدیمی، از آن خانه کوچک و ساده استیجاری، از آن روزی که کفش مرا در رودخانه دزفول آب برد، از هلوهای باغ صفی آباد و از دورکعت عشق و سید حبیب و حاج صادق و سبزقبا تا فیل سواری ات در میدان ایندیاگیت که به فیلبان گفته بودم تو را با خوش ببرد و نبرد! که اگر نیک بنگریم این‌ها هم بخشی از همان شهادت است!

و دیگر آن که این کتاب هم خودش حکایت دیگری دارد و این مقدمه نیز هم حکایتش جز شهادت نامه چیزی نیست و خدای را به شهادت می‌گیرم که من از صاحب این کلام چیزی جز خیر ندیده‌ام. و روزی که برانگیخته می‌شود انسان و برانگیخته می‌شوند حتی شعرها و کلام‌های ما، ای کاش این کلمات شهادت بدهند به یگانگی خداوند و به نبوت و رسالت محمد مصطفی (ص) و ولایت مولی الموحدین علی مرتضی (ع) و عشق به شهیدکربلا و در پایان شهادت بدهند به صفای رفیقی به نام عبدالرحیم سعیدی راد!

که تا بود چنین بود و تا باد چنین باد

یکی از نامه‌های کتاب باقی بقای تو:

گاهی فکر می‌کنم که در ضمیر روح تنهایم، طوفانی شگفت آشیان کرده است. طوفانی که اگر بیدار شود همه فصل‌ها را از هم می‌پاشد.
انگار یکی در خاطرات پاییزی‌ام دست برده است؛ دیگری در خاطرات تابستانی‌ام پنهان شده است؛ امّا من مدام زیر لب می‌گویم ای کاش بر خواب‌های زمستانی‌ام بارانی ببارد و واژه‌های یخ‌زده ام بیدار شوند.
تنهایی‌ام در نی‌لبکی شکسته خلاصه می‌شود؛ وقتی سوسوی فانوسی غریب؛ دلم را به هق‌هق شبانه‌ی ماه پیوند می‌زند و خاطره‌ای شگفت؛ مرا به شکار لحظه‌هایی بی تکرار، مهمان می‌کند.
حالا ولی گوش‌هایم هیچ صدایی را نمی شنوند، جز صدای قدم‌های آمدنت. همین!

انتهای پیام/

غزل جان پدر کجاستی؟

به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس، جمعی از شاعران ایران، افغانستان و پاکستان به بهانه حمله تروریستی به دانشگاه کابل و پیامک پدری که بعد از ۱۴۲ بار زنگ زدن پیامک نوشته بود: «جان پدر کجاستی؟» سروده‌های خود را در اختیار خبرگزاری فارس قرار دادند.

* عبدالرحیم سعیدی‌راد 

کابُل مهربان من! جان پدر کجاستی؟
دخترک جوان من! جان پدر کجاستی؟

زنگ زدم به گوشیت، آه، از این خموشیت
روح من و روان من! جان پدر کجاستی؟

خانه خراب گشته‌ام، نقش بر آب گشته‌ام
ای مه آسمان من! جان پدر کجاستی؟

موج ز خود رسته منم، قایق بشکسته منم
ساحل بی‌کران من! جان پدر کجاستی؟

شامِ من و پگاهِ تو؛ چیست مگر گناهِ تو؟
آه از امتحان من! جان پدر کجاستی؟

وای از این دام بلا، داغ تو می‌کُشد مرا
کابل قهرمان من! جان پدر کجاستی؟

بین من و باد خزان، حرف تو آمد به میان
ای گل در خزان من! جان پدر کجاستی؟

(سعیدی راد)

شعرخوانی

 

شب شعر مقاومت

فایل تصویری شعرخوانی

https://sedadl.ir/Video/v/335069