يلدا در قطار قونيه - آذرماه ۱۳۸۵

قطار كه راه افتاد سكوت عجيبي بر همه شاعران حاكم شده بود. ساعتي طول كشيد تا به حال عادي برگشتيم. شب يلدا بود و ساعات زيادي تا صبح داشتيم. قزوه به سرغ دوستان آمد و پيشنهاد كرد كه مسابقه رباعي براي پيامبر اكرم (ص) را ه بياندازيم. جايزه اش را هم 100 دلار اعلام كرد. همهمه اي در جمع راه به راه افتاد. هادي كه در رديف جلويي من نشسته بود يك رباعي گفت كه آخرش لا حول ولا ... بود. خيل شفيعي گفت: من هم به تاسي از دكتر منوري يك رباعي گفتم و خواند:

بر گنج دلار تو ندارد دل راه

از جيب و رباعي ام تو هستي آگاه

در تركيه شاملو رباعي گويد

لا حول ولا قوه الا بالله

آقاي اكرامي گفت من كه شعر نمي گويم. كسي كه براي دلار شعر بگويد در اصل براي كاه گندم كشت كرده است.

حال آقاي بهروز قزلباش بد شد دكتر حاجيان با جعبه داروهايش به دادش رسيد.

به سراغ بيژن ارژن رفتم اين رباعي را گفته بود:

هر چند كه آخرين پيمبر بودي

از هر چه كه آمدست برتر بودي

حرف اول كلام آخر اي يار

اول بودي اگر چه آخر بودي!

 

فيلم بردار

دو فيلمبردار از صدا و سيما به همراه ما آمده بودند و بيشتر لحظات سفر را فيلم برداري مي كردند. چيزي كه مشهور بود بيشتر دور شعراي قديمي و مشهور مي رفتند و از حركات و سكنات آنها ضبط مي كردند.

در قطار كه بوديم وقتي از كنارم رد شد گفتم: اينقدر پارتي بازي نكن. كمي هم از ما فيلم بگير! اين عقبي ها هم دل دارند!

عبدالحميد رحمانيان كه در كنارم نشسته بود گفت: بیخیال شو! ما سياه پوستيم، آن جلويي ها سفيد پوست! 

سخنراني دكتر كاووس حسن لي

يكي از بخش هاي زيبا و مانگار شب يلدا در قطار،‌سخنان دكتر حسن لي بود كه در وسط واگن ايستاد و در مورد شب يلدا و فال گرفتن با ديوان حافظ حرف زد. گزيده حرفهاي دكتر حسن لي اين بود: از سالهاي خيلي دور يكي از آيين هاي شب يلدا فال گرفتن بوده و تا قبل از حافظ با شاهنامه فردوسي و مثنوي معنوي و سعدي فال مي گرفتند. اما وقتي ديوان حافظ آمد آرام آرام همه به سمت حافظ گرايش پيدا كردند.

خود حافظ هم به فال خيلي علاقه داشته و گفته:

به نااميدي از اين در مرو بزن فالي

بود كه قرعه  دولت به نام ما افتد

...

روز هجران و شب فرقت يار آخر شد

زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد

حتي وقتي خواستند حافظ را به خاك بسپارند بين علما اختلاف شد و آخر سر به ديوان او مراجعه كردند و اين آمد:

قدم دريغ مدار از جنازه حافظ

كه گرچه غرق گناه است ميرود به بهشت

اما براي اينكه چرا مردم بيشتر به حافظ رجوع مي كنند 7 دليل وجود دارد:

1-      قدرت شگفت حافظ در معماري واژگان. (زيبايي كلام)

2-      شعر حافظ يك منشور چند وجهي است كه از هر طرف كه نگاه كني نوري از آن مي تابد. مي گويند سعدي مثل كسي است كه پشت ويترين قرار دارد و از پشت شيشه كاملا زيبايي او مشهود است اما حافظ انگار در پشت آينه است و هر كس به او نگاه كند خودش را مي بيند.

3-      مضامين شعر حافظ اجتماعي و مردمي است

4-      حافظ شاعري نيست كه تنها بيان رنج مي كند بلكه مردم را به شاد زيستن دعوت مي كند: هنگام تنگ دستي در عشق كوش و مستي/ كين كيمياي هستي قارون كند گدا را

5-      ديوان حافظ سرشار از حكمت هاي عاميانه است.

6-      مردم حافظ را لسان الغيب و ترجمان الاسرار مي دانند و آيات قرآن در جاي جاي آن نهفته است.

7-      ديوان حافظ سرشار از اميد و رحمت الهي است و همه را به سمت لطف خداوندي سوق مي دهد.

لطف خدا بيشتر از جرم ماست

نكته سربسته چه داني خموش!

ديد ماموري زني را توي راه

بعد از سخنراني دكتر حسن لي بچه ها رو به طنز آوردند و از رضا رفيع خواستند كه برايمان شعر طنز بخواند. رضا هم كه آن شب حسابي سر حال بود برايمان شعر تضمين شده "ديد موسي يك شباني را به راه" را خواند. شعر بسيار خنده داري بود كه شور و نشاط خاصي به جمع داد. بيشتر ابياتش را توانستم بنويسم.

ديد ماموري زني را توي راه

كو همي گفت اي خدا و اي اله

تو كجايي تا شوم من همسرت

وقت خواب آيد بگيرم در برت

تاپ پوشم بهر تو با استريچ

جاي "مي" نوشم به همراهت سن ايچ

زانتيايت را بشويم روز و شب

داخلش بنشينم از درب عقب

... اين شعر ادامه دارد تا هر چه مي خواهد دل تنگت بگو!

تولد بیگی
دوستان داشتند سر به سر پرویز بیگی می گذاشتند که قصد داشت شعر بخواند. بيگي تا گفت: اي فداي تو هم دل و هم جان. يك باره چند نفر با هم گفتند:‌جان! جان!

همسرش گفت: اذیتش نکنید امشب شب تولدش است!

این جمله که به گوش جمع شعرا رسید. شعر تولدت مبارک را برایش خواندند و دست زدند.

خليل شفيعي گفت:‌پرويز قشنگه ماشاا... / وقتي مي خنده ماشاا...

یکی ديگر بلند گفت: سرهنگ بازنشسته/تولدت خجسته! همه تکرار کردند و خندیدند. بنده خدا سرخ شده بود از خجالت. هر چند می دانم اگر همسرش نبود همه جمع را یک تنه حریف بود!

 

تنقلات شب یلدا
 در قطار از شام خبری نبود اما به اندازه سه شام تنقلات نوش جان کردیم. همه نذری های خود را آورده بودند. از هندوانه گرفته (که نمی دانم از ایران آورده بودند یا از قونیه) تا انواع آجیل و تخمه.

بیگی هم سینی میوه ای را که همسرش تهیه کرده بود توزیع می کرد. شیرینی مشکل گشا هم خوردن داشت. به گمانم همسر آقای بیگی و کاکایی و خانم سودابه امینی( همسر آقای قزلباش) تهیه کرده بودند. خانم نیکو گفتار هم جداگانه مخصوص شب یلدا شیرینی آورده بود.

 

خاطره و شعر بيابانكي

آقاي سعيد بيابانكي براي تعريف كردن خاطره و شعر طنز فرا خوانده شد. آقاي بيابانكي مي گفت: در زمان رژيم گذشته موقعي كه مرحوم شمس آبادي را شهيد كرده بودند آقاي خاسته شعري گفته بود با اين مطلع:

ننگ باشد براي مردم راد

زيستن در زمان استبداد

به ساواك تهران گزارش شده بود كه ايشان همچين شعري گفته. آقاي خاسته را ساواك تهران خواسته بود. (خاسته را خواسته بودند) ايشان هم از اصفهان راهي تهران شده بود. دم در ساواك به ايشان مي گويند: اينجا چيكار داري؟

مي گويد:‌منو خواستن!

يارو مي گويد:‌برو بينيم بابا. كي تو رو با اين قيافه خواسته؟؟؟

خلاصه ايشان وارد ساواك مي شود و مي رود به اتاق رييس . همين كه مي خواهد وارد اتاق شود جلويش را مي گيرند كه: كجا سرتو پايين انداختي ميري؟

مي گويد: من خاستم. ازم خواستن بيام اينجا. به خاطر شعرم.

یارو مي گويد:‌تو غلط كردي شعر گفتي. تو اين مملكت تو حق نداري حرف بزني. رفتي شعر گفتي؟

بعد مي گويند:‌خب حالا برا چي گفتي: زيستن در زمان استبداد؟
مي گويد: قربان من منظورم زمان استبداد بوده. الان كه زمان استبداد نيست!

يارو دهنش بسته مي شود از اين حاظر جوابي و مي گويد: دروغ قشنگي گفتي. برو ولي ديگه اين طرفا پيدات نشه!

آقاي بيابانكي بعد از خاطره گفت:‌زماني كه به بد حجابها گير داده بودند من شعري گفته بودم از زبان يك بد حجاب . (ابياتي از اين شعر طنز تقديم مي شود):

به من نيگا نكن آهاي برادر

خودت مگه نداري خوار و مادر

ماهو مگه تو نيمه شب نديدي

مي خواي بگي تو خط لب نديدي؟
امل بي سواد ژل نديده

دهاتي خنگ ريمل نديده

صورت من يه كم اناري شده

يه ريزه هم بتونه كاري شده

تقصير خياطاي رو سياهه

مانتوي من اگه يه كم كوتاهه

والفجر 8- یادی از مسعود و مصطفی

دم غروب به ستون یک، راهی ساحل اروند شدیم. در راه «مسعود خشت چین» با صدایی محزون و دلنشین شروع به خواندن اذان کرد. طوری که اشک عده ای جاری شد. مسعود تنها کسی بود که رفتارش با بقیه فرق می کرد و داد فرماندهان را در آورده بود. از آن دست بچه ها بود  احتمال نمی دادم شهید شود. اما بعد از شنیدن اذان …
تیمیم کردیم و با پوتین نمازمان را خواندیم و از نهر قائم سوار قایق ها شدیم. قایق ها به هم چسبیده بودند و برای هر قایق یک نفر ، طناب بدست، بیرون از قایق روی چولانها (نوعی علف بلند) نشسته بود.
سوز سردی می وزید و کم کم هوا تاریک می شد و آب هم کم کم داشت مد می شد. آب، بچه هایی را که بیرون قایق بودند فرا گرفت. در قایق بغلی مان جوانی نشسته بود بلند قد و رشید که داشت ذکر می خواند. تقریبا شانه به شانه هم بودیم. به صوت زیبایش گوش می کردم. در آن تاریکی، صورتش را نمی دیدم و از صدایش هم او را نشناختم. اسمش را پرسیدم. گفت: مصطفی کمال !
کمی هم حرف زدیم و هر دو نگران بچه هایی بودیم که طناب قایق ها را بدست داشتند و به زحمت سرشان از آب بیرون مانده بود. مصطفی با یکی از آنها که از سرما دندانهایش روی هم می خورد و صدا می کرد شروع کرد به حرف زدن …
صدای کاتیوشا از سمت چپ ما بگوش رسید. به دنبال آن تیربارهای عراقی از ساحل فاو شروع کردند به تیراندازی به سمت ما. به کف قایق خزیدیم. از سمت راستمان هم خط شکسته شد و صداها بالا گرفت. منتظر بودیم تا از گوشه سمت چپ فاو، همانجایی که سه پایه بلندی بود نور سبز چراغ قوه ی چپقی بچه های غواص دیده شود..موتورهای قایقها روشن شد اما از چراغ سبز خبری نشد. چند دقیقه بعد نور زردی دیده شد و با فریاد «یا فاطمه زهرا(س)» به سمت آن حرکت کردیم …و عملیات والفجر
۸ شروع شد.
مسعود خشت چین»  همان شب و «مصطفی کمال» در ادامه همان عملیات به آسمان نقب زدند.
البته مصطفی کمال از شهدای اتوبوس گردان بلال در عملیات والفجر
۸ است
پینوشت
۱: وبلاگ فاتحان دز :
پدر شهید کمال را دیدم مطلبی را نقل کرد که برایم تکان دهنده بود: می گفت روز 5اسفند 1364 در منطقه اروند بودم و دیدم که اتوبوس شهید شاهگل محبی مورد اصابت راکت هواپیما قرار گرفت و غافل از اینکه فرزندم در دل اتوبوس برایم یادگاری بجز یک جفت پوتین نگذاشته بود.

غزل- برای شهادت امام حسن (ع)

یا امام حسن (ع)
پشت زمین را سوره صبرت کمان کرده ست
باغ پر از شعر بهاری را خزان کرده ست

آنقدر خوبی که  به شوقت «یاکریم»ی.. آه
در بین آیات قنوتت آشیان کرده است

دست کریمت دوستان و دشمنانت را
بر سفره های مهربانی، میهمان کرده ست

تنهایی و هجران ، به همراه غم و غربت...
دست خداوندی تو را هم امتحان کرده ست

تیری برای بوسه بر تابوتت آماده ست
تیری برای بوسه ؛ جسمت را نشان کرده ست

با نام تو هر روضه خوانی شعله می گیرد
داغ تو حتی آسمان را نوحه خوان کرده ست

داغ تو سنگین است ای آقای مظلومان
آنقدر که جان مرا آتشفشان کرده ست

هر شاعری که دفترش از نام تو خالی ست
هر کس که باشد در مسیر خود زیان کرده ست

سعیدی راد

یک مصاحبه با سایت رویکرد

در گفتگو با "رویکرد" عنوان کرد:
سعیدی راد: از دل برآمده ماندگار می شود، "همین"!  

عبدالرحیم سعیدی راد نویسنده کتاب"همین" است.کسی که در تمام این سال ها مشغله های کاری او هیچ گاه باعث نشده از ادبیات کناره بگیرد و همیشه در این حوزه جزء نویسندگان تاثیر گذار بوده است.

گروه فرهنگی"رویکرد": مرد آرامی است اهل دزفول با همان خونگرمی و صمیمیت مردمان جنوب. از همان مردان غیوری که دیروز را با اسلحه برای دین و خاک و ناموس جنگیدند و امروز را با سلاح قلم و ادبیات می گذرانند. او از همان دوران جوانی دلش با شعر پیوند خورده ؛ آن هم شعر آیینی و مذهبی البته گهگاهی هم نثر های زیبای ادبی می نویسد و یا مشغول گردآوری خاطرات دوران دفاع مقدس و بازماندگان جنگ است.

"عبدالرحیم سعیدی راد" همان رزمنده اهل دزفول برخی خاطراتش را از آن موقع که مسئول ستون "دو رکعت عشق" در روزنامه اطلاعات بود میان خاطرات بقیه می نوشت. در خاطره نویسی روش خودش را دارد و همواره سعی کرده فاصله ها را بردارد زیرا معتقد است سیاست هایی در کار است که باعث شده در حوزه روایت آن دوران اغراق و بزرگ نمایی صورت بگیرد تا جایی که برخی از نویسندگان شهدا و رزمندگان آن زمان را به صورت شخصیت های آسمانی و اسطوره هایی دور از دسترس ترسیم می کنند و همین شکافی است که باعث شده مخاطب نتواند وقایع آن دوران را دریابد و همیشه از این حقیقت فاصله بگیرد.

به گفته خودش انسان کم حرفی است و خیلی اهل قرار گرفتن در جمع همکاران و گپ زدن با آن ها نیست و این موضوعی است که دوستانش همیشه از آن گلایه داشته اند اما او با تمام مشغله هایش ترجیح می دهد به جای آن که در فواصل کاری و در اوقات کوتاه فراغتش به صحبت و گفتگو با آدم ها بپردازد ،فقط بنویسد. شعر بسراید و نثر های ادبی خلق کند و ماحصل همین ربع ساعت ها و نیم ساعت حالا سی و دو کتاب ارزشمند است.

کتاب هایی که بعضی از آن ها کتاب سال ادبی شده اند. مانند گزیده ادبیات معاصر که سال ۷۹ در دوسالانه دانشجویی و سال ۸۰ برگزیده کتاب سال دفاع مقدس شد و کتاب های پنجره هشتم و خورشید در مشت که هر کدام جداگانه در سال های ۹۰ و ۹۲ کتاب سال شناخته شدند.

اما اثر آخر او را که باز می کنی با دنیای جدید و متفاوتی مواجه می شویم ."همین" کتابی است که امسال و توسط انتشارات هزاره ققنوس منتشر شده است.یک نثر ادبی و عاشقانه که مخاطب را از آن ابتدا به خود جذب می کند.

نود و نه نامه عاشقانه که در نهایت سادگی و در نثری روان روح مخاطب را درگیر خود می کند .نامه‌هایی که در «همین» می‌خوانیم دارای یک چیدمان خاص هستند. با یک سلام شروع می‌شوند و اغلب با «همین» یا «دیگر عرضی ندارم» تمام می شوند. در عین حال سعی شده است که مرز بین شعر و نثر آمیخته نشود. در یکی از نامه ها می خوانیم:

سلام. به احترام نام بلند تو صبح به صبح به همه گلدان‌ها و گنجشک‌ها سلام می‌کنم و برای بیدهای مجنون دست تکان می‌دهم.
از تو چه پنهان که چند وقت است اتاق کوچک دلم مه آلود است... دلتنگم!..
مدتی ست که مثل ابری مست آواره دره‌های نگرانی شده‌ام.
در انتظار نیم نگاهی از مشرق چشمانت لحظه‌هایم زیر گامهای اضطراب له می‌شوند. درست مثل این دل خسته که این روزها با خبر زلزله ندیدنت ویران شده است.
از کوچه‌های بن بست بیزارم. از خیابان‌هایی که بوی مهربانی تو را نمی‌دهند... از هر چیز و هر کس که نشانی تو را گم کرده باشد... حتی از خودم ... خودم ...
خودم... مهربان‌ترینم! باز هم نارنجستان خیالم بهانه حضور اردیبهشتی تو را می‌کشد. همین!

از او می پرسم مخاطب این نامه های عاشقانه کیست؟
میخندد و می گوید نمی توانم بگویم خیلی ها همین سوال را از من کردند ولی من به آنها پاسخی نداده ام. مخاطب این نامه ها هرکسی می تواند باشد. هر شخصی می تواند این نامه ها را خطاب به مخاطب خویش بخواند زن یا مرد فرقی نمی کند چون اصولا نوع نگارش نامه ها به نحوی است که مشخص نمی کند مخاطب کیست. اما هر آنچه هست قطعا صحبت یک عاشق به مخاطب بشری خویش است که روحی آسمانی دارد.

این نامه ها در واقع صد و بیست و نه تا بودند که از ابتدای نگارش آنها هیچ وقت قصد چاپشان را نداشتم ولی در نهایت تصمیم گرفتم آن ها را در کتابی با نام "حق با آفتابگردان هاست" چاپ کنم سال ها بعد این نامه ها را بازنویسی کردم و حتی برخی از آن ها را که به هم مربوط یا مرتبط بودند یکی کردم و در نهایت چکیده ای شامل نود و نه نامه عاشقانه در کتاب جدیدی تحت عنوان "همین" چاپ شد.

کتابی که نثر آن بسیار روان و ساده است و قابلیت برقراری ارتباط با مخاطب را دارد و بعد از چاپ و انتشار کتاب برکات معنوی زیاد آن را به کرات شاهد بودم. خیلی ها از کنار نامه های عاشقانه کتاب "همین" نان خوردند. کسانی بودند که با من تماس می گرفتند و می گفتند ما در فلان برنامه تلوزیونی از این نامه ها استفاده کردیم بدون اینکه نامی از تو ببریم حلال کن. یا افرادی بودند که در شبکه های مجازی و یا جاهای مختلف این آثار را به نام خودشان منتشر می کردند. البته اتفاقات خوشایندی که این کتاب رقم زده را هم نمی شود از نظر دور داشت. مثلا یک بار آقایی به دیدن من آمد و گفت که نامه های عاشقانه این کتاب زندگی اش را نجات داده. او تعریف می کرد که چگونه در آستانه جدایی این نامه ها را با نام خود برای همسرش ارسال می کرده و همین مساله باعث تحول احساسی در زن او و در نهایت نجات رابطه آنها بوده است. او تمام این ارتباط ها و بازخوردهای مثبت اثرش را جزو برکات معنوی اثر می داند.

سعیدی راد معتقد است اصولا اثری که از دل برآمده باشد می ماند و تاثیر گذار است به ویژه در شعرهای مذهبی و آیینی. این نویسنده می گوید اصولا در این حوزه و برای پیدا کردن راز ماندگاری نمی توان نسخه خاص و ثابتی را پیچید. مثلا نمی توان قاطعانه گفت اگر شعری از لحاط ادبی و آرایه ها و ... دقیقا با اسلوب خاص خود سروده شود ماندگار خواهد شد چه بسا اشعاری هستند مانند شعر معروف محتشم کاشانی در مورد عاشورا که اگر از لحاظ ادبی نقد شود ممکن است اشکالات جدی داشته باشد و شعر قوی محسوب نشود ولی به دلیل آنکه از دل شاعر برآمده ماندگار شده است. به همین دلیل ما در حوزه شعر هم گاهی با آثار درجه دومی روبرو هستیم که شاید اصول و اسلوب های ادبی در آن ها به درستی رعایت نشده ولی به همان دلیل که ذکر شد یعنی به خاطر برآمدن از وجود و آمیختگی با دل شاعر بسیار تاثیر گذار و البته ماندگار شده است.

از او می پرسم وضعیت این روزهای ادبیات دینی و به ویژه اشعار آیینی و مذهبی را چگونه می بیند؟
با اطمینان می گوید بی شک در این پنج سال اخیر اوضاع خیلی بهتر از سال های گذشته است و الحمدلله در این حوزه با ورود شاعران جوان و با تاکیدات مقام معظم رهبری در جمع شعرا و مداحان و نکاتی که ایشان جهت ارتقا کیفیت اشعار مذهبی گوشزد کردند ما شاهد یک جریان تاثیر گذار در حوزه ادبیات دینی به ویژه اشعار آیینی و مذهبی هستیم. به نوعی می توان گفت که در سال های اخیر آثار مذهبی که البته بیشتر حول موضوع ادبیات عاشورایی است عمق و پختگی زیادی پیدا کرده است.

سعیدی راد معتقد است همه موفقیت های چند ساله اخیر در حوزه ادبیات دینی و اشعار آیینی می تواند به دلیل وجود انجمن هایی باشد که خود شاعران تشکیل دادند و توسط آن مجرایی برای ارتباط میان شعرای شعر آیینی ایجاد کردند و در پس این تشکل ها و ارتباطات موثر جلسات نقدی برگزار کردند که در آن شعرهای مذهبی و آیینی به بوته نقد گذاشته شدند و این در حالی است که در گذشته نقد و بررسی این نوع کارها عملا با موانعی روبرو بود و افراد برای نقد در این حوزه با ابرازکراهت و احتیاط برخی صاحب نظران مواجه می شدند.

این نویسنده،همچنین آثار زیادی را در حوزه خاطره نویسی شهدا و رزمندگان دارد و ۱۵ اثر را در این زمینه گرد آوری کرده. خودش می گوید: در تمام این سال ها خیلی ها او را منع کردند که وارد حوزه گرد آوری خاطرات رزمندگان و شهدا نشود و وقت خود را صرف این کارها نکند و به جای آن بنشیند و تنها شعر بگوید و اشعارش را چاپ کند اما او خودش اصرار دارد تا کارهای بر زمین مانده را انجام دهد و یکی از همین کارهای فراموش شده، گردآوری خاطرات و نوشتن سرگذشت کسانی است که در یک دفاع هشت ساله خون دادند تا ناموس و خاک مان به تاراج نرود و دین و ارزش ها باقی بماند. به همین خاطر یک سال و نیم است که مشغول تالیف کتابی درباره زندگی "شهید حاج عظیم" یکی از فرماندهان شهید شهر دزفول است. اگرچه اثرش به دلیل برخی سوء مدیریت ها و تصمیمات نادرست مدیران فرهنگی همچنان پشت سد چاپ و انتشار مانده است و این در حالی است که با توجه به وضعیت نامطلوب تولید آثار در حوزه دفاع مقدس و تعداد اندک کارهای موثر و ماندگار در این حوزه دولت وظیفه دارد حمایت های جدی تری را از نویسندگان این حوزه انجام دهد. چراکه نویسندگان اکثرا از پس هزینه چاپ و انتشار آثار برنمی آیند ولذا اگر مدیران مربوطه درک درستی از ادبیات نداشته باشند و تصمیمات درستی را در حوزه انتشار آثار دفاع مقدس اتخاذ نکنند ما بیش از پیش به جای داشتن آثاری فاخر و قابل توجه که بتواند آینه تمام قدی برای انعکاس ایثار و رشادت های رزمندگان و شهدای دفاع مقدس باشید با آثاری سخیف و نازل و حتی ضد جنگ مواجه خواهیم شد.  

برای خلبان شهید کشوری

۱۵ آذر ماه سالروز شهادت خلبان شهید احمد کشوری است. از خداوند برای این شهید علو درجات را خواستارم و به روح ملکوتی همه شهدای جنگ تحمیلی صلوات هدیه می کنم.

*برای خلبان شهید احمد کشوری

آتش افتاده باز در سخنم
آه در حال شعله ور شدنم
نیمه آذر است و می سوزم
در غم توست بال و پر زدنم

پر کشیدی از این سرای شگفت
آسمان زیر بال تو گم شد
خوش به حال تو که تمام دلت
وقف اسلام و عشق مردم شد

یادم آمد نماز خواندن تو
آن نمازی که روح دریا بود
خلوت و سجده های طولانی...
در قنوت تو عشق پیدا بود

در فراق تو بی قرار منم
آسمانی ترین عقاب تویی
یادم آمد کسی برایت گفت:
بهترین یار انقلاب تویی!

گفته بودی به دوستان آنروز:
زخم دل با تو همسفر باشد
سینه خویش را نمی خواهم
وقتی اسلام در خطر باشد!

ناگهان چشم خشمی دشمن
بالگرد تو را نشانه گرفت
در همان لحظه با اصابت تیر
آتش از قلب ما زبانه گرفت

داغ تو در سخن نمی گنجد
ابری است آسمان دل امروز
خلبانها همه به صف شده اند
دوستان تو در هوانیروز

نیمه آذر است و دلگیرم
رنگ گلها همه سفید شده
رفتی و روزنامه ها گفتند:
خلبان کشوری شهید شده!

دو رباعی برای اربعین

1
ای کاش که اربعین به جایی برویم
با شوق به سمت سامرایی برویم
ای کاش دعایمان به مقصد برسد
با پای پیاده کربلایی برویم

2
دلتنگ شدم، نامه به دستم دادند
یک جدول برنامه به دستم دادند
تا نام نجف روی لبم جاری شد
ویزا و گذرنامه به دستم دادند

سعیدی راد

مثنوی اربعین

باز هم رخت عزا بر تن كنيد
آه اي زنجيرها شيون كنيد

دسته هاي سينه زن! جاري شويد
واژه ها، گرم عزاداري شويد

روي نعش ماه، با حالي حزين
مي چكد از آسمان گل بر زمين

روي لب فرياد حيدر حيدر است
اربعين آغاز شوري ديگر است

اربعين آيينه اي از كربلاست
انتها نه! ابتداي ماجراست

باز هم صحراي محشر مي شود
كربلا دردل مكرر مي شود

ناله هامان باز در دل مانده اند
ناقه ها از گريه در گل مانده اند

چشم ها، سرچشمه بيداري اند
اشك ها، تفسير زخمي كاري اند

ابرهاي غصه در تاب و تب اند
لاله هاي دشت، اشك زينب اند

مي وزد عطر شهيدان باز هم
مي دود در كوچه طوفان باز هم

دسته ها جمعند با سوز و فغان
آسمان گرديده امشب نوحه خوان

آسمان تا نوحه اش را دم گرفت
كوچه هاي شهر را ماتم گرفت

نوحه خوان! از پيكر بي سر بخوان!
باز هم از روضه اكبر بخوان

بار ديگر از صميم سوز جان
روضه عباس و اصغر را بخوان

هان بگو، از كاروان غم بگو
ماجراي عشق را نم نم بگو

با دلي آكنده از اندوه و غم
ياد كن از حضرت سجاد هم

یاد کن از روزهاي بي كسي
از شب دلشوره و دلواپسي

از چهل شب جوشش غم از زمين
از چهل شب داغ هاي آتشين

از چهل شب داغ و درد و اضطراب
از صداي ناله هاي آب آب

از هجوم خيزران بر لب بگو
سينه سوزان است از زينب بگو

آنكه چون شير است در دشت بلا
هان بگو از قهرمان كربلا

از نگين خاتم پيغمبري
از شكوه خطبه هاي حيدري

آنكه در اوج حيا و اقتدار
حرف مي زد با زبان ذوالفقار:

كربلا جز عشق و شيدايي نبود
هرچه ديدم غير زيبايي نبود

روي لب فرياد حيدر حيدر است
اربعين آغاز شوري ديگر است

مي رود از شام تا صبح حجاز
كارواني سربلند و سرفراز

سعیدی راد