نثر ادبی- کربلا

روز نخستین که صلا زد بلا
عشق پدید آمد و شد کربلا

سلام بر تو ای کربلای عزیز!
تو تنها یک قطعه زمین خشک و تفتیده نیستی که در یک گوشه از کره خاکی افتاده باشد و هر سال در ماه محرم نام عزیزش ورد زبانها بشود.
تو سرزمین پر رمز و رازی هستی که عارفان هم از درک عظمت ملکوتش عاجزند. اسراری در دل داری که همه هستی منتظر آن روزی اند که زبان بگشایی و هر آنچه را تا کنون برایش سکوت کرده ای فریاد سر دهی.
تو آینه ای هستی که هر کس می تواند عیار وجود خود را در آن ببیند.

ای آسمانی ترین زمین!
تو بیش از هزاران کتابی که در باره ات نوشته شده است ، حرف برای گفتن داری. شیرین ترین ماجراها از زبان تو شنیدن دارد.
از سرخ ترین روز تاریخ، چه عظمتی در سینه خاکی ات نهفته داری و من در تعجبم که چگونه می شود آسمانی به رنگ خون را در گودالی مدفون کرد؟

ای منزلگاه اشک!...
از چشمهای خونین ات معلوم است که آن روز چه کشیدی! نمی دانم آن روز چند بار دلت شکست. با هر قطره خونی که به زمین می ریخت نه با هر قطره خونی که به آسمان می رفت تو شهید می شدی و کسی چه می داند آنروز چند بار شهید شدی؟
بدون شک، در روز رستاخیز تو هم جزو شهدای نینوا برانگیخته خواهی شد.
...و من هیچ جای مقدسی را سراغ ندارم که به اندازه وسعت بینهایت تو روی آن اشک ریخته باشد.

ای زمین عاشق!
عشق از آن انسانهای زلال است. از آن دلباختگان حضرت معشوق است. اما مگر می شود آن همه حماسه های بشکوه را نظاره کرد و از جان برایشان گریست و عاشق نبود؟ اصلا اوج عشق و عشق بازی از همانجا آغاز شد و از همین روست که شاعری می سراید:

کار عشق از کربلا بالا گرفت
عشق آنجا دامن مولا گرفت

ذوالجناح - نثر ادبی عاشورایی

عصر عاشورا کنار خیمه‌های سوخته
ذوالجناحی ماند با یال‌ رهای سوخته

در هیاهوی عصر عاشورا، درست زمانی که آسمان سرخ شد، زمین سرخ و چهره برخی از
خجالت سرخ؛ صدای شیهه اسبی که در واقع خروش ضجه‌ای از عمق جان بود؛ باد صحرا را به
آتش کشید. توفانی از شن به‌پا خاست، غم و غباری عجیب به راه افتاد و در ازدحام خشم
و خون و گرد، اسبی بدون سوار پدیدار شد. در همین هنگام، صدای شیون شاعری بلند
شد:

ذوالجناح آمد و آیینه زخم است تنش
هر چه آیینه به قربان چنین آمدنش

اسب لنگان لنگان و خون چکان، اما بیقرار، به سمت خیمه خالی خورشید خود را
می‌کشید. یال‌های پریشانش، باد را می‌شکافت. کاکل خونینش بوی سیب و گودال قتلگاه
می‌داد. از گوشه تیرهایی که به دست و پایش خورده بود خون می‌چکید. زین واژگونش
حرف‌های زیادی برای گفتن داشت.

اولین کسی که به سمتش دوید، صبورترین بانوی عالم «زینب» بود. زن‌ها و بچه‌های
دیگر هم هراسان رسیدند. نوگلی سراغ بابایش را می‌گرفت. آن یکی سراغ برادرش را.
دیگری از خونی که به آسمان رفت، می‌پرسید. اسب ولی سرش را به زیر انداخت و آرام یال‌هایش را تکان و کاکل خونینش را نشان داد و انگار:

با سکوتی به بلندای هزاران فریاد نوحه می‌خواند و بانوی حرم سینه زنش

ذوالجناح با چشمان پر از اشک خود چه می‌گفت که صدای ولوله ملائک بلند شد؟

اسب توان ایستادن نداشت. در برق چشمان می‌شد خیمه‌ها را دید که به آتش کشیده شده
بودند. کودکان را دید که آواره صحرا و خارهای بیابان شدند. تازیانه‌ها را دید که
بالا می‌روند و بر بدن‌های نحیف کودکان فرود می‌آیند. همه اینها را دید و به یکباره:
آنقدر از بی‌کسی بر سنگ‌ها کوبید سر
تا که داد آخر به رسم عاشقان جان ذوالجناح

ثر ادبی عاشورایی- خوش آمدی حرّ...!

مردی رشید، مثل تیری که از کمان شلیک می‌شود از طایفه شب فاصله می‌گیرد و به قافله سپیدرویان صبح می‌پیوندد.

سایه‌هایی که او را از دور می‌بینند، رنگ می‌بازند، اما مرد با هر قدمی که جلو می‌رود چهره‌اش به سرخی می‌گراید و عرق شرم بر پیشانی‌اش می‌درخشد.

سوزش آفتاب مانع می‌شود تا مرد سرش را بالا بگیرد؟ یا شرم حضور؟ با این حال اگر کمی سرش را بالاتر بگیرد می‌شود در چشمانش برق عاشقی را دید.

یادش که می‌آید چگونه راه را بر خورشید بسته است دلش می‌لرزد. پاهایش سست می‌شود.

می‌ایستد و از دل می‌گذراند: «اگر مرا نبخشد؟...»
و صدایی در گوشش می‌پیچید:
سد کرده‌ای از کینه چرا راه مرا، حرّّ
از جان من امروز چه می‌خواهی؟ یا حرّّ!

تیرهای آفتاب همچنان در چشم‌هایش فرو می‌رود. دیگر نمی‌تواند قدم بردارد. تردید امانش را بریده است؛ اما چهره مهربان امام که به یادش می‌آید دلش محکم می‌شود.

خم می‌شود و بندچکمه‌هایش را باز می‌کند، گره می‌زند و به گردن می‌آویزد.

شن‌های داغ صحرا به پاهای برهنه اش بوسه می‌زند.

آرام قدم بر می‌دارد و دلش را راهی خیمه گاه نور می‌کند.

صدای ضربان قلبش را فرشته‌ها به تبرک می‌برند. سکوتی به رنگ حیرت روی آسمان و زمین خیمه می‌زند. نفس در سینه دقایق حبس می‌شود. دوباره می‌ایستد. ردی از خون روی زمین، مسیر آمدنش را نشان می‌دهد.

حالا مرد جلوی خیمه‌ای رسیده که قلب زمین است. می‌خواهد حرفی بزند. صدایش در نمی‌آید. کم‌کم جرات می‌کند و نگاهش را از روی شن‌های داغ به پرده خیمه می‌دوزد. لب‌های ترک خورده‌اش را می‌خواهد از هم باز کند، اما انگار رمقی در وجودش نیست.

بناگاه دستی پرده را بالا می‌زند و صدایی دلنشین از درون خیمه خورشید شنیده می‌شود:
ـ خوش آمدی حرّ...!

چند دوبیتی ویژه محرم

1
دوباره تکیه های غم بپا شد
لباس کوچه ها شال عزا شد
محرم خیمه زد در جان مردم
خیابان درخیابان کربلا شد

2
دوباره کاروان اشک نم نم...
دوباره شد حسینیه فراهم
دوباره تکیه و درد و غم عشق
دوباره پرچم سرخ محرم

3
دوباره ماجرای بی کفن ها...
دوباره یادی از خونین بدن‌ها...
دوباره شور جانسوز محرم
دوباره دسته ی زنجیر زن ها...

4
علم، شال عزا، چشمی پر از غم
کتیبه، روضه عباس و پرچم
صدای نوحه خوان می آید از دور
رسیده ماه خونین محرم

5
بخوان ای دل که ماتم دارم امشب
دلی سرشار از غم دارم امشب
بخوان با دسته های اشک، نوحه
بخوان شور محرم دارم امشب

6
محرم آمد و با خود غم آورد
به همراهش دلیلی محکم آورد
محرم از حجاز آرزوها
برای چشم هآیم زمزم آورد

7
سلام ای کوچه های غرق ماتم
سلام ای چشمهای خفته در غم
سلام ای روضه ی عباس و اکبر
سلام ای ماه خونرنگ محرم

8
محرم در محرم سوگواری
بیابان در بیابان داغداری
دل من شرحه شرحه واژه واژه
دوبیتی در دوبیتی، بی قراری

9
نوای گریه از لب نیز افتاد
و آن بیمار در تب نیز افتاد
امان از عصر عاشورا که ناگاه
تو افتادی و زینب (س) نیز افتاد

10
برای حضرت رقیه:
شب ابر است و ابر پاره پاره
سر خورشید و آغوش ستاره
الهی بشکند دستی که آنروز
کشید از گوشهایش گوشواره!

نثر ادبی- پله پله تا مباهله

1
از وقتی نام محمد(ص) در کوچه های مدینه شنیده شد، آفتاب، مهربانتر از همیشه می تابید سایه بیدها به خانه همسایه می رسید. عشق در کوچه ها تکثیر می شد و نخلهای حجاز عاشقانه به او و کلام آسمانی اش ایمان آورده بودند اما هنوز برخی از «نجرانیان» در بند تاریکی لجاجت درون خویش اسیر بودند. تا اینکه  او نامه ای از مِهر بر بال پروانه ای نوشت و به سمت «اُسقُف» آنها راهی کرد.

پروانه خود پیامبری شد و به سمت پیله ها گرفتار تارهای عنکبوت رفت و پیغام رهایی تو را به آنها رساند. افسوس هیچ پروانه ای از پیله تنهایی اش بیرون نخزید.

2
فرشته وحی، در جان نورانی ات فرود آمد. هدیه ای داشت که در سبدی از گلهای سلام و صلوات به تو تقدیم کرد. مباهله.
...وقرار  است خداند داوری کند.

3
خورشید، انگشت بر لب،  مکث می کند. نبض زمین تندتر می زند. نخلها با گیسوان پریشان از پشت جمعیت سرک می کشند. رودی از مردم جاری شده اند تا شاهد ماجرایی جاودان باشند.

4
هر دو می آیند. از یک سو «ابو حارثه»؛ پیر و شکسته و عصا زنان با قلبی سرشار از دلشوره و نگرانی، همراه با جمعی که جز سیاهی را نمی شناسند.

از روبرو شانه به شانه نسیم صبح؛ مردی می آید آرام و سبک روح. با تبسمی شیرین و دلربا. زمین به گامهایش بوسه می زند. ملایک عطر رد پایش را برای تبرک و سوغات به آسمان می برند.

او مصطفی (ص) ست که نوه کوچکش را در آغوش دارد و دست نوه دیگرش را محکم گرفته است. در یک طرف دخترش و در طرف دیگر دامادش هم قدم او شده است.  

5
برگردید!... این را «ابو حارثه» با صدای لرزانش در گوش باد می گوید و در زیر لب زمزمه می کند: اگر با سپاه ابر و باد و طوفان می آمد با او مبارزه می کردیم اما حالا  همین کودکی که در آغوش دارد، اگر از خدا بخواهد کوه را از جای می‌کند. ما که چیزی نیستیم...

6
در روز «مباهله»، آفتاب لبخند می زند. زنهای عرب کل می کشند و شمشادها به رقص می آیند. صدای روشن اشهد ان لا اله الا الله ... از سمت سپاه تاریکی به گوش می رسد. همین!

کتاب همین

کتاب همین در رادیو فرهنگ بررسی می شود

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13940713001067 

http://www.radio.ir/Persian/ModulesPage.aspx?modulename=news&action=viewtext&news=48741

جنگ هنوز نفس می کشد - مصاحبه با ایسنا

به اعتقاد عبدالرحیم سعیدی‌راد، شعر دفاع مقدس نسبت به زمان جنگ پخته‌تر و غنی‌تر شده است.

این شاعر در گفت‌وگو با خبرنگار ایسنا - منطقه خوزستان اظهار کرد: بعد از جنگ خبری از ادبیات تحریکی زمان جنگ نبود و سوگ و فراق جای آن را گرفت و قسمتی از آن به مفقودین و آزادگان پرداخت.

وی با بیان این که جنگ هنوز نفس می‌کشد خاطرنشان کرد: در دهه‌های بعد از جنگ، هم شکل ادبیات مقاومت و هم مخاطب آن عوض شد. با این همه، ملت هنوز درگیر عوارض جنگ هستند و جنگ همچنان موضوعی زنده است.

سعیدی‌راد یادآوری کرد: آن قدر حرف‌های ناگفته‌ در ادبیات دفاع مقدس هست که ما به آن چه باید، حتی نزدیک نشده‌ایم.

شاعر "زخم‌های خورشید" با اشاره به گستردگی مضمونی ادبیات دفاع مقدس و بویژه شعر آن بیان کرد: شاهد ادعا این است که  جانبازان شیمیایی در بین ما هستند و هنوز عزیزان مفقود پیدا می شوند  مثل شهدای غواص و همچنان کنگره‌ها و شب‌های شعر دفاع مقدس  با استقبال برگزار می‌شوند.

وی همچنین از پایان نگارش آخرین اثرش با نام "حاج عظیم" خبر داد و درباره آن گفت: این کتاب درباره سیره زندگی شهید حاج عظیم محمدی‌زاده است ولی تاریخ انتشار و ناشر آن هنوز نامعلوم است. 

http://isna.ir/fa/news/94070804817/-جنگ-هنوز-نفس-می-کشد

پا در گلیم هنوز - یادداشتی برای شهدای غواص

به گزارش خبرنگار مهر، عبدالرحیم سعیدی‌راد از شاعران معاصر همزمان با مراسم تشییع دو شهید گمنام در تهران که صبح امروز انجام شد، یادداشتی را در این زمینه به خبرگزاری مهر ارسال کرد که در ادامه از نگاه شما می‌گذرد:

همیشه توی دلم بود که من هم جزو آنها باشم ولی آن روز وقتی رسیدم دیر شده بود و بچه های غواص را انتخاب کرده بودند. می‌دانستم یکی از راههای رسیدن همین راه است. راه پروانگی. پرواز. دریایی شدن و خاکی بودن. حتی راه بندگی از همین راه می گذشت. اما چه فایده هر وقت می رسیدم دیر بود و کار از کار گذشته بود. مانده انم آنها در قنوتشان چه می خواستند که همیشه در صف اول بودند و من و امثال من در صفهای آخر.

دیر رسیدن و پشت سر بودن عادت دیرینه ای بود و هست و رازش را نمی دانم. حالا هم بعد از این همه سال باید پشت سر تابوتهای سبک دوستان قدمیمی و صمیمی قدم بردارم و مویه کنم. با این حال بعضی وقتها توی دلم بهشان بد و بیراه می گویم. که چرا اینقدر بی معرفتند و پشت سرشان را هم نگاه نمی کنند. شاید هم نگاه می کنند و به ما و حال این روزهایمان می خندند. البته اگر بخندند که بیشتر حرصم می گیرد.

گفتم بی‌معرفتند اما خدایی‌اش نیستند. آنها برگشتند؛ یکی یکی و چند تا چند تا. اصلا شاید بخاطر همین روزها خشک و بی برکت برگشته اند.

آنهایی که روزی در عمیلیات خط شکن بودند آمده اند تا در جلوی ما حرکت کنند و خط شکن باشند و ما را به دنبال خود بکشند. مایی که سالهاست خودمان و آنها را فراموش کرده ایم.

آمده اند تا دست دلمان را بگیرند و آینه جلویمان بگذارند و خودمان را به خودمان نشان دهند.

دست بسته آمده اند تا گشاینده دستهای بسته ما باشند و از اسارت روح و جسم رهایمان کنند.

از دل خاک آمده اند سبکبار و سبکروح تا خاکی بودن و رها بودن را به ما یادمان بدهند.

با دهانی بسته آمده اند تا بگویند سکوت جایز نیست.

این برو بچه های غواص همچون ماهیان دریای آزادگی بودند و از عملیات آبی خاکی برگشتند. اصلاچه فرق می کند آب یا خاک؟ وقتی روح بزرگ باشد، دل همه کاری می تواند بکند. حتی جسم را هم به دنبال خود می کشاند.

رفقای عزیز!

حالا که آمده اید بمانید و با ما باشید. بمانید و هوای ما را داشته باشید. عکسها شما نشان می دهد که شما همچنان جوان و پر انرژی هستید و هنوز می توانید مثل همیشه حرف اول را بزنید. با شما هستم! پا در گل مانده ایم. دستمان را بگیرید. همین! 

http://www.mehrnews.com/news/2880287/شهدا-دستمان-را-بگیرید-که-پا-در-گل-مانده-ایم

دوبیتی ها

1
غدیر و لحظه های سخت و سنگین 

غدیر و شادی و یک عده غمگین 

همین که دست مولا رفت بالا 

سر بعضی کسان افتاد پایین

2
الهی دارم از دستت شکایت 

نکردی بنده هایت را حمایت 

چه می شد سنگ می باریدی آنروز 

سر آل سعود بی کفایت

ثر ادبی - برای غدیر

دشت غوغا بود، غوغا بود، غوغا در غدير
موج مي‌زد سيل مردم، مثل دريا در غدير
زمين مكث كرده بود. زمان در زير پاي فرشتگان گم شده بود، اما هنوز كاروان كاروان مشتاقان شنيدن خبري عظيم از راه مي‌رسيدند. صداي تپش قلب آسمان شنيده مي‌شد كه به يكباره حضرت عشق لب به سخن گشود و دست «علي» را بالا برد و ناگهان:

آسمان رقصيد و باراني شديم
موج زد دريا و توفاني شديم
و آنگاه صداي صلوات گل‌ها و فرشته‌ها بلند شد. سنگ‌ها آواز خواندند. شمشادها شاعر شدند و مردم به هم تبريك گفتند.

چه مبارك روزي بود كه غدير در تاريخ نفس كشيد و سربلند شد و از آن لحظه بود كه خواب سايه‌ها و كلاغ‌ها آشفته شد.
خون يخ بسته زمستان به جوش آمد و بهار «ولايت» از لاي انگشتان رسول عشق خروشيد.

اي امير عاشقان!
درست از لحظه‌اي كه دست مبارك تو در «غدير» بالا رفت، همه چشم‌ها به سمت تو چرخيدند و آسمان برق زد و شوقي شگفت در مويرگ‌هاي زمين دويد و به يكباره:

بغض چندين ساله ما باز شد
ياعلي گفتيم و عشق آغاز شد

اي علي!
نام تو آغاز دلدادگي‌هاست. ابتداي شوريدگي و بي‌خويشي است. شروع توفاني شدن است.
تو آن آسماني مردي كه كويري‌ترين دل‌ها را به ميهماني اقيانوس محبت بردي.
نسيم يادت كه مي‌وزد همه ابرها به احترام نام آفتابي‌ات كنار مي‌روند و آسمان زلال مي‌شود.

حالا به كفش‌هاي وصله‌دارت بوسه مي‌زنم كه عرش در زير گام‌هاي تو گم مي‌شد که تو راه‌هاي آسمان‌ را بهتر از راه‌هاي زمين مي‌شناسي.

... و اينك پس از ۱۴ قرن هنوز هم خورشيد عدالتت در فراز است و نامت ورد زبان گل‌هاست و به هر طرف كه نگاه مي‌كني پرچم نام تو در اهتزاز است يا علي(ع

چند شعر کوتاه

۱
ماه بر رود نشست
مثل خمپارة 60
که نمازم را
ناگاه شکست!

۲
بهار، میدان مین، شلمچه
میان پوتین کهنه ات
شقایقی روییده است.

۳
«زمین جای مردن نیست»
می‌خواهم
-همچون خورشید ـ
شهیدی باشم
بر دوش ابرها

مکانی جالب برای جستجو در منابع کتابخانه های ایران

این سایت برای جستجوی کتاب در کتابخانه هاست 

http://www.lib.ir/library/563/کتابخانه-اخلاق-کتابخانه-های-سازمان-فرهنگی-هنری-شهرداری-تهران/shelf/58667761 

کتابهای من:
http://www.lib.ir/search/author/سعیدیراد%20عبدالرحیم/p1/ 

نکوداشت دزفول در همایش «سوختگان وصل» الف - دزفول

 

همایش الف دزفول کلید خورد
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13940602001264 

 http://www.isna.ir/fa/news/94060201406/%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D8%B2%D9%81%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%B5%D9%84 

حکایت «الف- دزفول» چیست؟

http://www.mashreghnews.ir/fa/news/409459/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%84%D9%81-%D8%AF%D8%B2%D9%81%D9%88%D9%84-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA 

پوستر الف دزفول 
http://www.isna.ir/fa/photo/94060201406/نکوداشت-دزفول-در-همایش-سوختگان-وصل

عید قربان- مشق عاشقی مخلوق در پیشگاه خالق

آخرين باري كه طوفاني شديم
پيش پاي عشق قرباني شديم
در وجودم طوفاني برپا شده است. زلزله اي به نام «عيد قربان» ستون هاي تنم را به لرزه در آورده. آشوبي زلال در دلم چرخ می خورد و بهاري شورانگيز در لابلاي كوچه هاي ذهنم جوانه مي زند.
احساس مي كنم ربناي ديگري در قنوت نمازم ريشه دوانده است. ربنايي كه سقف نمازم را بلندتر کرده است.
احساس مي كنم كه خدا به قلب نازكم نزديك تر شده است.
كم كم از موجودي به نام خود، مي گريزم. از روزهاي يكرنگ و روزمر گي دور مي شوم.
چقدر پاهايم سنگين شده اند. نمي شود براحتي از پيله اي كه دور خودم تنيده ام كنده شوم. پا در گلم، اما مي خواهم رهايي را تجربه كنم.
مي خواهم سبکبال باشم و از ابرها فراتر بروم.
مي خواهم رداي بندگي به دوش بيندازم. به سرزمين مناي عشق قدم بگذارم. ابراهيم باشم.
مي خواهم مشق عاشقي كنم و خون ابراهيم در رگ هاي تنم بجوشد و با همه وجودم، سر كه نه! دل به فرمان الهي باشم.
مي خواهم براي يك روز هم كه شده از خودم دور باشم. چرخ بزنم. سماع كنم.
مي خواهم اسماعيل دلم را در عزيزترين روز خدا به قربانگاه ببرم.

عيد قربان که می شود هر ابراهيمي دست اسماعيلش را گرفته و راهي می شود. اما براستي بندگي كدام برتر است؟ آن كه فرزندش را مي برد تا به خدا هديه كند يا فرزندي كه آگاهانه همراه پدر گام برمي دارد؟
بی شک اسماعيل! خود ابراهیمي است كه به قربانگاه عاشقي قدم گذاشته است.
مي خواهم ابراهيم باشم. نه... مي خواهم اسماعيل باشم. عجب دردي ست این انتخاب شگفت!
خدايا تو كداميك را مي پسندي؟ كدام يك به رضاي تو نزديك تر است؟

حالا ولي پلك پنجره ها مي پرد. عيد به روي عاشقان لبخند مي زند و دل راهي صحراي منا می شود. ابراهيم يا اسماعيل بودن فرقي ندارد، تنها بايد سر به فرمان حضرت عشق بود.