غزل - شاعرانه

پیش‌ روی‌ چشمانم‌ یک‌ درخت‌ و یک‌ جاده‌

انتظار، چون‌ طوفان‌، تکیه‌ بر دلم‌ داده‌

بی‌ حضورت‌ ای‌ خورشید! سر به‌ صخره‌ می‌کوبند

ابرهای‌ باران‌زاد، موجهای‌ آزاده‌

کوچه‌ کوچه‌ می‌گردد، ماه‌ هم‌ به‌ دنبالت‌

گرچه‌ اهل‌ اینجا نیست‌، این‌ دهاتی‌ ساده‌

شاعرانه‌ باید داد، دل‌ به‌ آتش‌ عشقت‌

عاشقانه‌ باید بود، در کنارت‌ آماده‌

با تو می‌شود خوشبو، روز و شب‌ ، ولی‌ بی‌ تو

می‌کشد به‌ روی‌ زخم‌، روزگار سمباده‌

پیش‌ پایت‌ ای‌ مولا! - عاشقانه‌ بی‌ پروا -

سر به‌ خاک‌ می‌سایند سروهای‌ آزاده‌

کتاب انقلاب آیینه ها

http://s6.uplod.ir:182/d/2k23smgo4hvhuf6t26pib4touticwtkqag2bnwvpa47yoanca335wux2/انقلاب%20آیینه%20ها1.png

مجموعه شعر "انقلاب آیینه ها" سر انجام  در مراسمی رونمایید شد

این کتاب ۱۷۸ صفحه است و  دو بخش دارد . شعرهای مربوط به انقلاب اسلامی و شعر های پیرامون امام خمینی

حدود ۱۵۰ شعر از حدود ۷۰ شاعر کشور در این مجموعه ارائه شده است

گزارش رونمایی:

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13921126000658

روزهای انقلاب در دزفول

۱
از کلاس دوم ابتدایی در یک خیاطی کار می کردم. مسئول کارگاه خیاطی یک فرد نسبتا انقلابی بود به همین خاطر این کارگاه پاتوق بچه های انقلابی بود. از یکی دو سال قبل از انقلاب کتابهای ممنوعه شان را زیر لباسم قایم می کردم و جابجا می کردم. به هر حال کسی به من با آن سن کم ، شک نمی کرد.

2
عضو یک جلسه قرائت قرآن بودم. در دزفول جلسات قرائت قرآن هر شب برگزار می‌شد. یک مسجدی بود به نام «شاه نجف» که از بعد از انقلاب اسلامی به آن می گویند: نجفیه،!
مسئول جلسه‌مان آقای عبدالکریم فضیلت  بود که بعدها یکی از فرماندهان جنگ شد، به ما درس قرآن می‌داد. یادم است در سال 56، مسئول جلسه قرآن ما چون خیلی آدم واردی بود و در مبارزات انقلاب هم دخیل بود. یک جاسوس او را به ساواک لو ‌داد. به همین خاطر یک شب ریختند داخل مسجد و  قرآن‌های ما را گرفتند و ما را از مسجد بیرون کردند. جلسه قرآن بهم خورد و ما تا یک مدت می‌رفتیم منزل  آقای فضیلت و جلسه قرآن را آنجا برگزار می‌کردیم.

3
در روزهای انقلاب در محله خودمان بسیاری از اطلاعیه های دعوت به تظاهرات را با دست می نوشتم و به در و دیوار می زدیم. یکبار هم شعری را که گفتگوی یک مادر شهید با سربازان رژیم بود را چندین بار با ماژیک قرمز نوشتم. شعر با این شروع میشد:
گوش کن ای افسر فرمانده ای سرباز
با تو حرفی مختصر دارم
جوابم را تو با سرنیزه خواهی داد ؟... آخر شعر با پیوستن سرباز به مردم تمام می شد.
شعر خیلی عاطفی و تاثیر گذار بود. شب آنرا در چندین نقطه شهر با سریش (نوعی چسب گیاهی) چسباندم. صبح که رد می شدم، دیدم شب گذشته با سرنیزه سربازان سوراخ سوراخ شده اند.

4
در بعضی از تظاهرات ها که احتمال خطر داشتند شرکت می کردم اما با دمپایی. خیلی ها با کفش کتانی می آمدند که موقع تیراندازی ها راحت بتوانند در بروند. من کتانی نداشتم و با دمپایی می رفتم ولی در موقع خطر آنها به دست می کردم و با پای برهنه می دویدم.
معمولا در راهپیمایی ها یا عکس امام به دستم می گرفتم یا پایه یکی از انبوه پلاکارد هایی که رویشان شعار نوشته شده بود. یکبار از خیابان امام خمینی شمالی به سمت چهارراه سی متری می آمدیم. رسیدیم به در سبزقبا. روبرویمان سربازان صف کشیده بودند و راه بسته بودند.
بلندگوها دستی بود و هر کس شعاری می داد. یکباره در چند قدمی من یک نفر را که می شناختم فریاد زد: مرگ بر ارتش!
چند نفر هم تکرار کردند. یکباره سربازان چند رگبار بالای سرمان زدند. جمعیت سراسیمه پراکنده شدند. تیراندازی های پراکنده شروع شد. من هم به سرعت و با پای برهنه وارد یکی از کوچه های روبروی سبزقبا شدم. سربازان قدری دنبالمان کردند ولی وارد کوچه های باریک نشدند. ساعتی بعد برای رفتن به خانه می بایستی از عرض خیابان سی متری می گذشتم.
سر خیابان آفرینش یک تانک چیفتن ایستاده بود و لوله آن به سمت چهارراه سی متری بود. چند سرباز در اطرافش ایستاده بودند و هر از گاهی چند تیر مستقیم شلیک می کردند.
قلبم از شدت تپش داشت می زد بیرون. با این حال در یک لحظه که تیراندازی قطع شد با سرعتی باور نکردنی و به حالت خمیده عرض خیابان را طی کردم و از آنجا هم خودم را به منزل رساندم.

5
شب ها از سر شب حکومت نظامی می شد. مردم ولی از روی پشت بام ها الله اکبر و مرگ بر شاه می گفتند. صبح می شنیدیم که در فلان خیابان سه راهی و کوکتل مولوتف به سمت ماشینهای نظامی و تانکها پرتاب کرده اند. سربازهای رژیم یک شب طرفهای میدان حاج مرادی دزفول، یکنفر را به نام محمد علی مومن با سرنیزه به شهادت رسانده بودند. در مراسم تشییعش شرکت کردم . مردم خشمگین به شدت علیه رژیم شعار می دادند.

6
یکروز شنیدم که دونفر موقع درست کردن سه راهی، سه راهی توی دستشان منفجر می شود و یکی شان از ناحیه مچ دستش قطع شده بود. آنروز ها او را می شناختم و بعدها او را با دست مصونوعی دیدم . از این دست ابتکارات فراوان بود مثلا شنیدم گروهی به جای سه راهی یک زودپز را با همان روش سه راهی آماده کرده اند و از یکی از پشت بامها به سمت تانکی پرتاب کرده بودن که مثل یک بمب عمل کرده بود.

7
تاریخش را نمی دانم اما معروف است به چهارشنبه سیاه دزفول. شب صدای تیراندازی تا صبح قطع نشد و تانکها هم توی خیابانهای اصلی شهر حرکت می کردند و هر جا ماشینی در منزلی پارک شده بود از روی آن رفته بودند. این صحنه را صبح که می خواستم بروم خیاطی دیدم . مردم دور ماشین هایی که زیر شنی تانک له شده بودند جمع شده بودند و به رژیم شاه بد و بیراه می گفتند. با صدای شلیک چند گلوله همان جمعیت هم پراکنده شدند. آنروز مغازه خیاطی مان هم به همین دلیل تعطیل شد.

8
یک روز حوالی ظهر، متوجه شدم که مردم بعد از تظاهرات به سمت ژاندارمری در جنب سینما آپادانای دزفول می روند. من هم رفتم. به محض رسیدن، رسیدیم چند نفر از دیوارها بالا رفتند و خود را به داخل ژاندارمری رساندند. توی کوچه بغل یک نظامی را دیدم که اسلحه اش را که یک کلت بود به سمت ما گرفت و تهدید می کرد که نزدیک نشویم اما یکی دو نفر آرام آرام جلو رفتند و گفتند ما با تو کار نداریم. ما برادران تو هستیم. و از او خواستند اسلحه اش را بدهد و بعد از چند دقیقه اسلحه اش را داد. چند نفر که نزدیکتر بودند او را در آغوش گرفتند و رویش را بوسیدند. شاید به یک ساعت طول نکشید که ژاندارمری به تسخیر مردم در آمد و سربازان به مردم پیوستند.

 9
روز 22 بهمن سال 1357 با خانواده دامادمان که یک پیکان داشت راهی خیابانها شدیم تا در شادی مردم شریک باشیم. یادم هست چراغ های ماشین را روشن کرده بودیم و برف پاک کنها می رقصیدند و بوق شادی می زدیم . من هم که سر از پا نمی پناختم از پنجره ماشین بیرون آمده بودم و ابراز شادی می کردم.

برای وفات حضرت معصومه -

شهر جامه سياه به تن كرده است و كوچه ها و خيابانها عزادار كريمه اهل بيت (ع) است. در «قم» ولي غوغايي ديگر به پاست. حتي كبوتران حرم همپاي زائران خسته اشك مي ريزند و مرثيه مي خوانند. خاكيان و افلاكيان غمگين اند و يكي شده اند. 

اي غريب الغربا؛ اي امير خراسان!
اين روز غم آلود را قبل از هركس به تو تسليت مي گوييم كه در سوگ عزيزت نشسته اي و در عزاي كسي كه در راه رسيدن به تو فرشته مرگ براو نازل شد؛ آرام آرام اشك مي ريزي.

غريبي انگار ارث خانواده شماست. كه هم خودت بين ما غريب بودي و هم خواهرمهربانت به خاك غربت بوسه زد.

با اين حال رسم است كه مردم ما غريبه ها را بيشتر نوازش مي كنند. خصوصا غريبه اي را كه معلوم مي شود از هر آشنايي به دل هاي پاك نزديك تر است. آشنايي كه از راهي دور به مردم «ري»‌ پناه آورده . چه حيف كه تنها 17 روز آسمان شهر آبي بود. 

اي كريمه اهل بيت!‌ و اي زينب ثاني! كه مي گويند تو ميراث دار عاشورايي؛ ما را ببخش! اگر رسم ميزباني را درست بجا نياورديم. اما تو از خانواده اي بزرگ و بزرگواري و بر ما خورده نخواهي گرفت.

مانده ام در«بيت النور» چگونه عبادت كرده بودي كه هنوز بوي بهشت مي دهد و  محل نزول ملائك است.

 اي دختر هفتمين چشمه نور!
هنوز هم «قم » به شوق گامهاي مقدس تو تنفس مي كند. زائران حرمت را ببين كه از هر طرف به سمت حرم تو كه همچون نگيني برحلقه ايران مي درخشد، روان هستند. عرش همين نزديكي است اگر با چشم دل ببينيم.

مصاحبه با دکتر سنگری پیرامون شعر انقلاب

مصاحبه من و جناب آقای دکتر سنگری پیرامون شعر انقلاب

http://khabarfarsi.com/ext/8100183

ویژه نامه روزنامه خراسان مورخ ۱۲/۱۱/۹۲

 

دیگر عرضی ندارم

سلام. حال من خوب است آن قدر که باد هرزه گرد نيز اين را فهميده است.

امروز دلم را در يک ترانه شرقی شستشو دادم تا وقتی که صدای تو را از گلهای رازقی ميشنوم بالهاي شعرم جان بگيرند. اين را که خوب می دانی همه جاده های خيالم به رويش صبح نگاه تو ختم می شود.

باورت ميشود؟ امروز به هر کجا که سر ميزدم تو را می ديدم و از هر چيز صدای مهربان تو را می شنيدم حتی از ماه که مثل گلدان ترک خورده ای نگاهم می کرد صدای تو می آمد که: صلواتهای روز جمعه فراموشت نشود!

ديروز ولی اندوهی عتيق مثل ديوی خشمگين دلم - اين کلبه مالامال از عشق - را به آتش کشيد. انگار در باتلاقی از غم فرو می رفتم که با واژه هايی از جنس ابر دستم را گرفتی و با خود به آسمان بردی و آهسته آهسته سايه های اندوه را از شانه های خسته ام تکاندی.

امشب هم مثل اولين روزهای عاشقی خورشيدی بی غروب به شبهای بی ستاره ام بخشيدی. از تو به خاطر اين عشق بی زوال ممنونم. همین! ديگر عرضی ندارم!

صدای صیقل خوردن شمشیر  علی (ع) می آید!

*تقدیم به جوانان رزمنده فلسطین

 

لطفا دست نگه داريد

كانال تلويزيون تان را عوض نكنيد

وقتي

بمب هاي آتش زا منفجر مي شوند

و خيمه هاي اباعبدالله دركربلاي «خان يونس» آتش مي گيرند.

*

همين ديشب اخبار مي گفت

آب را به روي بچه هاي فاطمه (س) بسته اند.

تشنگی در باريكه ي غزه بيداد مي كند

«حرمله»

روزي چند «علي اصغر» را نشانه مي رود.

«عمر سعد» دستور پيشروي مي دهد

و سربازان تل آويو

به فرماندهي «شمر»

غزه را محاصره مي كنند.

*

اما نگران نباشيد

همه چيز تحت كنترل است

حتي اگر «نتانیاهو»

براي عباس امان نامه فرستاده باشد

*

بگذار صداي «هل من ناصر» نصرالله

در صداي طبل ماهواره ها

گم شود.

و شوراي امنيت

روزي چند قطعنامه

به سمت «بيت المقدس» پرتاب كند.

*

بگذار قطر شكم شيوخ خليج فارس

همچنان جلو برود

و هر شب

با شمشير هاي چوبي شان

برقصند و ليوانهاي زهر ماري شان را سر بكشند.

*

گيرم اينها

«ولاَ الضّالِّین» شان را از رياض تا تل آويو امتداد دهند.

و سكه هاي نفتي شان

بمب شوند

و بر خانه هاي خراب شده «الخليل» ببارند

*

گيرم

صداي آژير آمبولانس‌ها قطع نشود

و غزه كربلا باشد و هر روزش عاشورا

و هنوز مختار

اسبش را زين نكرده باشد؛

*

نه! نگران نباشيد

همه چيز تحت كنترل است

هنوز نخلهاي «اريحا» و «رفح» و «رام الله» ثمر مي دهند

و جوانان بني هاشم زنده اند

علي اكبر

با تني مجروح در ميدان ايستاده است

قاسم ؛

با سنگ هايي در مشت ، سنگر گرفته است

و «سلمان» و «صلاح الدين» و«عزالدين قسام»

از «نهر تا بحر» را گل كاشته اند.

*

حالا ولی؛
اگر خوب گوش کنید
صدای صیقل خوردن شمشیر علی(ع) را می شنوید!

معجزه الفبا منتشر شد

saeedi rad

 

ا: عبدالرحيم سعيدي راد
: مؤسسه انتشاراتي كتاب نشر
: 978-600-7150-05-4
: 1392
: 118
: قطعه هاي ادبي- نثر فارسي
: 2000
این کتاب در ایستگاههای مطالعه توزیع شده است

فایل دانلود کتاب:  دانلود کتاب معجزه الفبا

پدر

*تقدیم به روح آسمانی پدرم که همه وجودم مدیون اوست.

دستی از پینه و پایی همه طاول داری

کاش این پینه و این زخم به من بسپاری

کاش یکبار دگر مثل نسیم سحری

دستی از عاطفه بر روی سرم بگذاری

تشنه ام تشنه یک جرعه نصیحت امروز

خسته ام خسته از این روز و شب تکراری

خنده کن باز که این باغ پر از گل گردد

باغبانی که همانند گلی بی خاری

پدر ای آینه بود و نبودم آیا

باز ضرب المثلی تازه برایم داری؟

مصاحبه با فارس

مصاحبه با فارس در خصوص احد ده بزرگی
http://farsnews.com/newstext.php?nn=13921030000875