تبليغاتX
شاعرانه - poetic - نامه 95

87/02/22

نامه 95

سلام به تو! و مهرباني بي مانندت.

بدا بر من كه از درك اين همه زيبايي عاجزم.

همين ابتدا بگويم كه حالم خوش نيست 

و از تو می خواهم، هذيان هاي اين شاعر دلخسته را ببخشی!

راستش، چند وقت است كه خواب خنجر و خنده كژدم هاي فاصله رهايم نمي كند.

مبادا تشنه در روياي يك پنجشنبه ي غريب بميرم!

از من ناراحت نباش و بر من خرده مگير!

و مگر از يك پرستوي خيس، كه از كابوس يك آتشفشان دور، فرار كرده است، چه انتظاري مي توان داشت؟

عزيزترينم!

بيش از اين مخواه دلتنگ بمانم.

خودت را نشان بده

و غبار اين همه سال انتظار را از چهره ام بگير!

بي پرده بگويم:

همه سلول هاي تنم ، هر شب، اسم عزيزت را تكرار مي كنند...

... و صبح ... نه! هميشه مي ترسم كه صبح از راه برسد و تو هنوز نيامده باشي.

سخت دلتنگت هستم. همين.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   •