تبليغاتX
شاعرانه - poetic - نامه 89

86/12/22

نامه 89

سلام. حالا كه اين نامه را مي نويسم حسي عجيب به گلوي واژه هايم چنگ انداخته است.

باد، بوي اشك هاي تو را مي دهد. دلواپس نگاه هاي باراني ات شده ام. مثل اسپند بر آتش.

تكليف من كه معلوم است،

اما تو از نيامدن آفتاب و سوسوي سخن هاي ستاره ها خرده مگير!

حتي درخت ها هم يك شب كابوس ناگزير تبر مي بينند.

امروز هم از چشمان درختي سيبي در دامانم افتاد،

دقت كه كردم سيب نبود.

خاطره اي تازه از تو بود،

كه بي بهانه دلم را به بازي گرفته بود.

با اين حال اگر براي واژه هاي شعرم نوري نمي باري، لااقل در خلوت ترانه هايم آيينه اي بكار!

چشم هايت ديدني ترند.

ديگر عرضي ندارم!

 

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   •