تبليغاتX
شاعرانه - poetic

87/04/15

نامه 102

سلام!
اولین پرنده ای که در شعر هایم متولد شد، نام تو را بر زبانم نوشت و آوای خوش بی قراری را در جانم نواخت.
و از آن روز سرنوشت من در آینه تمام قد تو منعکس می شود.
و از آن روز خورشید عشق از بام خانه ام طلوع می کند.
و از آن روز زبان همه قناری ها و قرنفل ها را می فهمم.
و از آن وقت، هر شب خواب می بینم که هفت ماه و هفتاد ستاره پیش پایم سجده می کنند.

آسمانی ترینم!
حالا که من ادامه چشمان بارانی تو هستم،
حالا که من به این همه دوری راضی ام،
تو هم بیش از پیش دل ناقابلم را دریاب!
دیگر عرضی ندارم.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/04/08

نامه 101

سلام.
از دیشب در «ماسات الاصیل» مکه آرام گرفتیم.
امروز صبح که از «باب الفتح» رد شدم دیدمت.
از بین جمعیت آمدم که خودم را به تو برسانم. به تو که فاتح قلبم هستی.
روی پله ها نشسته بودی و به کعبه نگاه می کردی. به محض رسیدنم همچون نوری شگفت به طواف کعبه رفتی.
مهربان سفید پوش من!
چشم هایم سنگین است. پاهایم سنگین تر. دلم اما سبکتر از برگی در آغوش نسیم...
بی شک بارها و بارها تو را خواهم دید. بی آنکه از پلکان ابری بالا برم. یا به افق خیره شوم. این را حتی  آسمان غبار گرفته اینجا هم می داند.
... اما عزیزترینم برای یکبار هم که شده بگذار به معصومیت تو نزدیک شوم.

سگرمه هایت را درهم مکش!
تاوان این عشق را - هر چقدر که باشد- می پردازم. همین!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/04/03

نامه 100

سلام بر تو كه دوست داشتني ترين بهانه زندگي هستي. اين نامه را از «مدينه» برايت مي نويسم.

بگذار همين ابتدا ساده و بي ادعا برايت اقرار کنم که دلم برايت تنگ است.
اينجا حتي شلال گيسوان نخل هاي «شارع ابوذر» هم نشاني تو را به من مي دهند؛

و لحظه هاي غروب «بقيع»، صفاي چشمان باراني تو را دارند.
كاش دوربينم قادر بود اين «هايكو»هاي ماندگار را قاب كند تا وقتي كه ببينمت، بگويم كه براي يك لحظه هم از من دور نبوده اي.

راستش را بخواهي آنقدر شكننده شده ام كه گاهي فكر مي كنم اين بغضي كه اين چند روزه رهايم نكرده است، همان ياد شيرين تو ست كه با كمترين تلنگري شكوفه مي دهد.

مهربان ترينم!

تمام تنهايي ام را به نام تو قامت بسته ام و در طولاني ترين سجده ام، به اندازه ي همه نديدن هايت « اشک » مي ريزم.

كاش زودتر خود را به من نشان بدهي و دستي به دل نيازمندم  بکشي؛ تا به معني آرامش دست پيدا كنم.

ديگر عرضي ندارم.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/03/12

نامه 99

سلام. قاصدک ها را دوست دارم که هر روز از تو برایم خبر می آورند.
باد را دوست دارم که هر لحظه عطر خوشی از سمت مهربانی ات به مشامم می رساند.
آب را دوست دارم که طعم صفا و یکرنگی تو را می دهد...

عزیزترینم!
چند وقت است که فکر می کنم هر کس که عاشق تر است کمتر از سوز و درد عشق دم می زند و کمتر از تلخی دوری و سختی انتظار می نالد.
و به نظر می آید عاشق واقعی با دلی که به وسعت عشق دارد، طالب درد است و از دوا گریزان.
«درد خواهم دوا نمی خواهم
غصه خواهم شفا نمی خواهم»
اینها را گفتم که بگویم:
مرا ببخش!
و شب ناله ها و بیقراری های مرا ندیده بگیر!

حالا ولی، با آرامشی که از با تو بودن گرفته ام به آسمان لبخند می زنم.
همین!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/03/11

نامه 98

سلام. پرده ها را كنار زده ام و به دور دست خيره شده ام.

شب چتر خود را بر سر شهر باز كرده . اما انگار خواب، همه ي مردم را بلعيده است.

تنها ماه، این عابر گم شده در راه، بيدار است.

ببین امشب، شيدايي شور شبانگاهی، در جان واژه هايم نيز ريشه دوانده است.

خورشيد مهربان مشرق تبار من!

در مسير آمدنت چشم هايم را گم كرده ام.

در قلب مشتاق و پر تپشم فرود بيا و آهسته در جانم طلوع كن!

از همه پنجره ها عبور كن و همه غروب ها را خط بزن!

به شوق ديدن تو،

كبوتري از گريبانم به سمت تو بال مي گيرد.

مسافر هميشگي لحظه هايم!

كنار اين پنجره تاريك و اين جاده ي بي انتها، خاطرات با تو بودن را نفس مي كشم.

 ... و مگر من چه دارم جز يك قلب مجروح كه تقديمت كنم؟...

همين.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/03/10

نامه 97

سلام. امروز كه از صبح با ياد دل انگيز تو از خواب بر خاسته ام، احساس مي كنم كه خون تازه اي در رگ هاي وجودم ريشه دوانده است. از اين رو به كبوتر هاي سفيد سپرده ام در مسير آمدنت طاق نصرتي از نور بر پا كنند.

امروز روز شگفتي ست عزيز! ... دشت بوي علف تازه مي دهد و صداي روحاني چوپاني كه با نواختن «ني» اسرار الهي را فاش مي كند، زيبايي امروز را صد چندان كرده است.

امروز روز تو است و امر، امر توست!

يادم باشد وقتي كه آمدي
بر رد قدم هايت بوسه بكارم.

بوسه اي كه از دل آن يك گل سرخ برويد.

گل سرخي كه كه هر گلبرگش؛ گلواژه اي از بهار با تو بودن است.

حالا كه شاعرانه مي توانم

دست هايم را از آينه عبور دهم، دستم را بگير!

ديگر عرضي ندارم.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/02/23

نامه 96

سلام ،

امروز مي خواهم اعتراف كنم

 كه با اشاره چشمان تو «شاعر» شده ام.

شاعري كه واژه هايش خنده های گل سرخ است و تبسم  اقاقي ها.

شاعري كه واژه هايش عطر غزل هاي حافظ است و طعم ترانه هاي باباطاهر.

شاعري كه در همه شعرهايش نام مهربان «تو» جريان دارد.

مطمئن هستم

يك روز باورت مي شود

كه من دلي دارم به کوچکی دل يك پروانه ي سفيد بال،

و به شفافي يك قطره شبنم،

و در اين دل،

عشقي دارم به وسعت تمام آفرينش!

و در اين ميان همه افتخارم اين است كه عاشق «تو» هستم.

خدايا مرا عاشق بميران.

ديگر عرضي ندارم.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/02/22

نامه 95

سلام به تو! و مهرباني بي مانندت.

بدا بر من كه از درك اين همه زيبايي عاجزم.

همين ابتدا بگويم كه حالم خوش نيست 

و از تو می خواهم، هذيان هاي اين شاعر دلخسته را ببخشی!

راستش، چند وقت است كه خواب خنجر و خنده كژدم هاي فاصله رهايم نمي كند.

مبادا تشنه در روياي يك پنجشنبه ي غريب بميرم!

از من ناراحت نباش و بر من خرده مگير!

و مگر از يك پرستوي خيس، كه از كابوس يك آتشفشان دور، فرار كرده است، چه انتظاري مي توان داشت؟

عزيزترينم!

بيش از اين مخواه دلتنگ بمانم.

خودت را نشان بده

و غبار اين همه سال انتظار را از چهره ام بگير!

بي پرده بگويم:

همه سلول هاي تنم ، هر شب، اسم عزيزت را تكرار مي كنند...

... و صبح ... نه! هميشه مي ترسم كه صبح از راه برسد و تو هنوز نيامده باشي.

سخت دلتنگت هستم. همين.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/02/10

نامه 94

سلام. بي مقدمه بگويم كه روز عجيبي پشت سر گذاشته ام.

بد بياري پشت بد بياري!

امروز به هر كوچه ای قدم گذاشتم بن بست بود.

تند بادي، همه گلدان هاي خاطره را شكست. دلم ترک برداشت.

حتی اولين واژه كه بر نامه ام چكید، قلمم خون گريه كرد و موجي از «آه» به راه افتاد.

كم كم دارم فكر مي كنم همه چيز در هق هق شبانه خلاصه مي شود و لرزش شانه هايي كه زير بار منطق ماه كم مي آورند.

تنها نام «تو» مي تواند تسلاي اين دل پر تلاتم باشد.

مرا ببخش اگر بغض نگاهم را به طرف تو نشانه رفتم.

مرا ببخش اگر بر گونه هاي تابستاني ات جاري شدم.

با مرام ترين!

چشم هاي من به نديدن عادت نكرده اند.

از فاصله ها بيزارم.

نيم نگاهي برایم بفرست تا آواز قناري بي جفت، در رگ هاي اين درخت پير جريان يابد.

امشب كه به خواب هايم قدم مي گذاري

بر كابوس تنهايي ام كبريت بكش!

همين.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/02/01

نامه 93

سلام. حال من خوب است.

به دعاي كريمانه تو، حال شمعدانی های مهربان و پرستوهاي گوشه ي ايوان هم خوب است.

امروز از خانه بيرون زدم. خيابان هاي تهران هنوز بوي عطر قدم هاي تو را مي داد.

شوقي شگفت، در چشمان پسركي كه سبكتر از نسيم، به دنبال خيال بادكنكي مي دويد، مي درخشيد.

كمي آن طرفتر، پاي پرچين همسايه، سنجاقي هنوز، در خواب بي تكلف بيد مغموم بال بال مي زد.

راستي! نگفته بودمت.

همسايه جديد ما نهال نخلي ست كه براي رهگذران فال حافظ مي گيرد، و شب ها براي ستاره هايي كه راه را گم كرده اند، قصه ي تنهايي ما را نقل مي كند.

باوفا ترينم!

مرا ببخش! نامه هايم بايد كوتاه باشد.

بالهاي اين قاصدك تاب دلتنگي هاي مرا ندارند.

باقي بقاي تو.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/01/27

نامه 92

با سلامي ساده و زنبيلي از صداقت و عطر نان و طعم نعنا به استقبالت مي آيم.

باران تندي مي بارد.

و باد آميخته با ذرات باران،

در كوچه هاي بي تكلف بيقراري جريان دارد.

... و در دلم صبح به صبح، كسي نشاني تو را مي پرسد.

دوست دارم از هر چيز كه در اطرافم مي گذرد برايت بنويسم.

از خواب سرشاخه هاي گيلاس گرفته تا صحبت از ترانه و اشك فرشته هايي كه عصر هر پنجشنبه بر مزار روزهاي پرپر شده مي درخشند.

مهربان ترينِ من!

حالا كه برايت نامه مي نويسم ساده و صبور، بر صندلي رنگ و رو رفته دلتنگي تكيه داده ام و به تو فكر مي كنم و به روزهاي مردابي بي تو بودن.

هنوز باران مي بارد.

چشم هاي من و پنجره ي رو به خيابانِ ياد تو، ديدني ست!

ديگر عرضي ندارم.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/01/24

نامه91

بهاري ترين سلام ها تقديم تو باد!

كه در هر كوچه قدم مي گذاري از رد پايت، بهاري بي مانند مي رويد.

بدون شك به هر سمتي لبخند بزني، غنچه هاي اميد و آرزو لب به سخن باز مي كنند و شاعرانه ترين سروده هاي دلتنگي را نثارت خواهند كرد.

عزيزترينم!

برايم عجيب نيست اگر بشنوم  كه به سمت هر ديوار بچرخي، پنجره اي مي شود به سمت بلوغ مهرباني.

نه! باور كن اغراق نمي كنم،

از بركت حضور تو ، حال من و همه گل هاي داودي خوب است.

دست خودم كه نيست، شاعر هستم و گاهي دلم مي خواهد: سوار بر قايق خيال، به سمت دور دست پارو بزنم و آرام آرام غزل بخوانم و اشك هايم را با ماهيان تقسيم كنم.

ارديبهشت عزيز در راه است و من بايد خودم را براي پيشواز نسيمي كه عطر خاطراتت را برايم مي آورد، آماده كنم.

همين.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/01/20

نامه 90

سلام همسفر هميشگي لحظه هايم!

به اين آرامش آسمان قسم! كه هيچ گاه از من دور نبوده اي، نه در خيابان هاي غربت زده جنوب لبنان، و نه حتي در بازار هاي شلوغ دمشق.

اين روزها با دستاني خالي و دلي سرشار از خاطرات گم شده،‌ ثانيه هاي بي تو بودن را شماره مي كنم.

باور كن!

نه ترانه هاي مبهم باد مرا به شوق مي آورد؛

نه شادماني شمشاد ها و شكوفه هاي بهار نارنج؛

حتي دوست ندارم بازي پروانه ها را در حوالي خواب هاي بي تكلف بنفشه ها نگاه كنم.

بگذريم... فصل ها از پي هم و روزها يكي يكي پرپر مي شوند و من هنوز بايد سكوت كنم.

حالا كه بايد فصل هاي فاصله را بگذرانم، چراغ يادت را روشن مي كنم و در مسير چشم هايت، به نماز عشق مي ايستم.

همين!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/01/15

نامه 71

سلام بر تو و بهاري كه به لهجه شيرين تو حرف مي زند.

سالي ديگر بر من گذشت. سالي كه براي من تنها دو فصل داشت، دلتنگي و انتظار.

نميدانم برايت گفته ام يا نه؟ گاهي كه با آسمان درد و دل مي كنم او هم برايم حرف مي زند با واژه هايي از جنس پرنده و پرواز.

حالا كه تقويم ها و پرستوها خبر از آمدن تو مي دهند. 

بايد بروم و بر سفره اي از ابر،

هفت سيني آماده كنم كه هر هفت سينش "سلام بر تو" باشد.

شايد اگر چشم ببندم به آساني بتوانم لبخند مهربانِ تو را تصور كنم. تو ولي اگر خواستي مرا ياد كني مورچه اي را تصور كن كه بر تكه برگي سوار است و امواج بي رحم او را به هر سويي مي برد.

عزیزترینم!

بهار از راه رسیده است اما هنوز لب هاي خشكيده ام به تبسمي حتي، تكان نخورده اند.

از فرسنگ ها فاصله، تنها برایم كمي لبخند بفرست!  همه ي بهار يعني همين!

باقي بقاي تو.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

86/12/22

نامه 89

سلام. حالا كه اين نامه را مي نويسم حسي عجيب به گلوي واژه هايم چنگ انداخته است.

باد، بوي اشك هاي تو را مي دهد. دلواپس نگاه هاي باراني ات شده ام. مثل اسپند بر آتش.

تكليف من كه معلوم است،

اما تو از نيامدن آفتاب و سوسوي سخن هاي ستاره ها خرده مگير!

حتي درخت ها هم يك شب كابوس ناگزير تبر مي بينند.

امروز هم از چشمان درختي سيبي در دامانم افتاد،

دقت كه كردم سيب نبود.

خاطره اي تازه از تو بود،

كه بي بهانه دلم را به بازي گرفته بود.

با اين حال اگر براي واژه هاي شعرم نوري نمي باري، لااقل در خلوت ترانه هايم آيينه اي بكار!

چشم هايت ديدني ترند.

ديگر عرضي ندارم!

 

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

86/12/07

ورود تير و ترکش ممنوع!

روی صندلی پارک نشسته ام و به «بيت المعاصی» خيره شده ام. «بيت المعاصی» اصطلاحی بود که بر و بچه های گردان به شهر می گفتند. چشمم به سه جوان پانزده، شانزده ساله می افتد که کنار حوض پارک نشسته اند و بلند، بلند لطيفه تعريف می کنند و می خندند. روی پيراهن دو نفرشان عکس خواننده های خارجی نقش بسته است. نفر سوم که پشتش به طرف من است، چيزی به زبان لاتين، پشت پيراهنش نوشته شده، خوب که دقت می کنم، می بينم نوشته است: «مرا تعقيب کن!»

سرم گيج می رود. با خود می گويم: اينها درچه عالمی سير می کنند؟ ... و ياد روزهائی می افتم که بچه های رزمنده  پشت پيراهن شان چيزهائی می نوشتند که مفاهيم عميقی پشت آنها نهفته بود. شعارهائی مثل: جائی که دشمن هرگز نخواهد ديد، يا زيارت يا شهادت، فدائی امام، جمجمه ات را به خدا بسپار، مسافر کربلا ....

... و دلم می رود به آن روزی که بعد از عمليات، موتور سواری را ديدم که از خط بر می گشت. «حاج احمد» بود که «دستمال گدائی شهات» - چفيه – را به گردن انداخته بود، طوری که نصف صورتش را پوشانده بود. بعد از سلام و خسته نباشيد، گفتم:

-          چه خبر حاجی؟

-          هيچ! ... رفوزه شدم!

منظورش اين بود که اينبار هم از عمليات زنده برگشتم.

-          ناراحت نباش، انشاءا... کربلا!

لبخند تلخی بر لبهای خاکی اش نشست و گفت:

-          ولی علتش را فهميدم.

-          خوب تعريف کن!

-          علتش اين شعاريه که پشت پيراهنم نوشته ام!

نگاه کردم ديدم نوشته است: «ورود هرگونه تير و ترکش ممنوع» (ممنوع را با ماژيک قرمز نوشته بود) ... و زدم زير خنده!

حاج احمد سگرمه هايش را در هم کشيد و گفت: به جای اين خنديدن بلند شو يه ماژيک پيدا کن و روی پيراهنم بنويس: «منتظر شهادت»

با هر زحمتی بود خواسته اش را انجام دادم و طولی نکشيد که سوار «قارقارکش» شد و به سرعت به طرف خط مقدم حرکت کرد. آنطور که خيلی زود در گرد و غبار موتورش گم شد.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

86/10/13

نامه 61

سلام.

چند وقت است كه متوجه شده ام هر كس كه تو را ديده و يا وصفي از تو را شنيده، برايش عجيب و خيره كننده هستي، حتي براي شاپركي كه در لا به لاي گيسوان درختان پارك، به دنبال ردي از مهرباني مي گردد.

نه! حسادت نمي كنم. نمي داني چه لذتي دارد وقتي نام تو را از زبان موج هايي مي شنوم كه سر به صخره هاي دلتنگي مي كوبند. يا گنجشكي را مي بينم كه هر غروب تا صداي تو را نشنود به نماز نمي ايستد.

باور كن، دوست داشتن تو و انتظار بهار آمدنت به تمام رنج هاي عالم مي ارزد و زيبايي صبری كه بر اين انتظار نصيبم شده است، انتهايي ندارد.

نگران احوال من نباش.

آسمان ابري دل من با تصور لبخند رضايت تو آفتابي مي شود. همين!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

86/09/19

دیگر عرضی ندارم

سلام. امیدوارم که حال تو و همه گل های محمدی خوب باشد. شک ندارم که از احوال دل من با خبری. باور کن وقتی خبری از سلامتی تو به من می رسد زندگی برایم معنا می شود . هنوز هم مثل پیچک های باغ برای سلامتی تو صلوات نذر می کنم. با این حال، هیچ وقت از من نخواه که از کنار نام آسمانی ات به سادگی عبور کنم.

مرا ببخش! فرصتم اندك است. باید زودتر به پشت بام بروم و برای اين شهرٍ شب زده، خورشیدی نقاشی کنم و به درختان دود گرفته محله مان، تازگی تعارف کنم. بعد هم باید بروم درغروب شهر يك مشت پرستو بپاشم.

می بینی چقدر نقاشی را مثل شعر دوست دارم! به همین خاطر است که دوست دارم روی لب هاي همه مردم، شعر آمدن تو را نقاشی کنم.

این روزها ولی، بیش از هر وقت دیگری، دل نا آرامم بهانه دستان گرم تو را می گیرد.

راستی! هوای اینجا خیلی سرد شده "یک فنجان آفتاب به من می نوشانی؟"

... دیگر عرضی ندارم!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   •