تبليغاتX
شاعرانه - poetic

87/01/29

آنجا که تنها تو باشی...

مرا با خودت رو به بالا ببر

به هر جا كه خواهي، از اينجا ببر

 

تو از قله ي شعر بالاتري

به آن قله هاي تماشا ببر

 

شتابان به سمت دلم پر بگير

به چشمان پر اشك دريا ببر

 

دلم از سكوت و سياهي گرفت

به هر جا كه شوري ست برپا ببر

 

به آنجا كه تنها تو باشي فقط

به آنجا كه تنها تو، تنها ... ببر

 

به شكرانه ي هر كه عاشق تر  است

غزلوار تا صبح فردا ببر

 

بزن زخمه بر ساز خاموش من

به يك غمزه تا اوج غم ها ببر

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/01/27

نامه 92

با سلامي ساده و زنبيلي از صداقت و عطر نان و طعم نعنا به استقبالت مي آيم.

باران تندي مي بارد.

و باد آميخته با ذرات باران،

در كوچه هاي بي تكلف بيقراري جريان دارد.

... و در دلم صبح به صبح، كسي نشاني تو را مي پرسد.

دوست دارم از هر چيز كه در اطرافم مي گذرد برايت بنويسم.

از خواب سرشاخه هاي گيلاس گرفته تا صحبت از ترانه و اشك فرشته هايي كه عصر هر پنجشنبه بر مزار روزهاي پرپر شده مي درخشند.

مهربان ترينِ من!

حالا كه برايت نامه مي نويسم ساده و صبور، بر صندلي رنگ و رو رفته دلتنگي تكيه داده ام و به تو فكر مي كنم و به روزهاي مردابي بي تو بودن.

هنوز باران مي بارد.

چشم هاي من و پنجره ي رو به خيابانِ ياد تو، ديدني ست!

ديگر عرضي ندارم.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/01/25

شعرک ها

۱
استادیوم
ستاره های تماشاچی
بازی ماه و رود!

۲
زمین
سیب دندان زده ای ست
فرو افتاده 
               از شاخه شب.

۳
رخصت نمی دهند
این واژه ها
که چون اسبهای وحشی
بر دفترم می تازند.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/01/24

نامه91

بهاري ترين سلام ها تقديم تو باد!

كه در هر كوچه قدم مي گذاري از رد پايت، بهاري بي مانند مي رويد.

بدون شك به هر سمتي لبخند بزني، غنچه هاي اميد و آرزو لب به سخن باز مي كنند و شاعرانه ترين سروده هاي دلتنگي را نثارت خواهند كرد.

عزيزترينم!

برايم عجيب نيست اگر بشنوم  كه به سمت هر ديوار بچرخي، پنجره اي مي شود به سمت بلوغ مهرباني.

نه! باور كن اغراق نمي كنم،

از بركت حضور تو ، حال من و همه گل هاي داودي خوب است.

دست خودم كه نيست، شاعر هستم و گاهي دلم مي خواهد: سوار بر قايق خيال، به سمت دور دست پارو بزنم و آرام آرام غزل بخوانم و اشك هايم را با ماهيان تقسيم كنم.

ارديبهشت عزيز در راه است و من بايد خودم را براي پيشواز نسيمي كه عطر خاطراتت را برايم مي آورد، آماده كنم.

همين.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/01/23

شعرک ها

۱
برگی می روید
شعله فانوسی می رقصد
غزلی بر ذهن کاغذ می نشیند.

۲
قاب عکسی کهنه
صدای ضربان قلب ساعت
سین سکوت
بر سفره هفت سین

۳
شمعی تکراری
خاطره ای مرده
برگهای گل سرخ

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/01/21

چند شعرک

۱
سرفه، سرفه، سرفه
از عاشقی
تنها سرفه اش مانده است.

 ۲
قایقی در شب
اسکله ای بی فانوس
رویای شاعری گرما زده!

۳
قاصدکی لال
پنجره ای بی غبار
غرش ابر بهار

۴
نه مسافری
نه چمدانی صبور
تنها، سوت قطاری از دور!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/01/20

نامه 90

سلام همسفر هميشگي لحظه هايم!

به اين آرامش آسمان قسم! كه هيچ گاه از من دور نبوده اي، نه در خيابان هاي غربت زده جنوب لبنان، و نه حتي در بازار هاي شلوغ دمشق.

اين روزها با دستاني خالي و دلي سرشار از خاطرات گم شده،‌ ثانيه هاي بي تو بودن را شماره مي كنم.

باور كن!

نه ترانه هاي مبهم باد مرا به شوق مي آورد؛

نه شادماني شمشاد ها و شكوفه هاي بهار نارنج؛

حتي دوست ندارم بازي پروانه ها را در حوالي خواب هاي بي تكلف بنفشه ها نگاه كنم.

بگذريم... فصل ها از پي هم و روزها يكي يكي پرپر مي شوند و من هنوز بايد سكوت كنم.

حالا كه بايد فصل هاي فاصله را بگذرانم، چراغ يادت را روشن مي كنم و در مسير چشم هايت، به نماز عشق مي ايستم.

همين!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/01/19

تقدیم به شهید سید مرتضی آوینی

مکه برای شما!

فکه برای من!

بالی نمی خواهم

این پوتین های کهنه هم می توانند

                                             مرا به آسمان ببرند.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/01/15

نامه 71

سلام بر تو و بهاري كه به لهجه شيرين تو حرف مي زند.

سالي ديگر بر من گذشت. سالي كه براي من تنها دو فصل داشت، دلتنگي و انتظار.

نميدانم برايت گفته ام يا نه؟ گاهي كه با آسمان درد و دل مي كنم او هم برايم حرف مي زند با واژه هايي از جنس پرنده و پرواز.

حالا كه تقويم ها و پرستوها خبر از آمدن تو مي دهند. 

بايد بروم و بر سفره اي از ابر،

هفت سيني آماده كنم كه هر هفت سينش "سلام بر تو" باشد.

شايد اگر چشم ببندم به آساني بتوانم لبخند مهربانِ تو را تصور كنم. تو ولي اگر خواستي مرا ياد كني مورچه اي را تصور كن كه بر تكه برگي سوار است و امواج بي رحم او را به هر سويي مي برد.

عزیزترینم!

بهار از راه رسیده است اما هنوز لب هاي خشكيده ام به تبسمي حتي، تكان نخورده اند.

از فرسنگ ها فاصله، تنها برایم كمي لبخند بفرست!  همه ي بهار يعني همين!

باقي بقاي تو.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   •