86/08/30
نذر امام رضا (ع)
بیا ای دوست ما را مفتخر کن
رهت دور است آن را مختصر کن
دل من خاک نیشابوری توست
کرم فرما و از این دل گذر کن!
86/08/28
سفرنامه بیروت 7
حاج آقا گفت: اینها به ماست لبن می گن. به دوغ هم احتمالا لبن گفته شود.
بیگی هم شیطنتش گل کرد و گفت: به شیر میگن، ماء البقر ( آب گاو)!!!... یکی گفت: لااقل بگو البقره! که تصور بدی نشه!!!
خلاصه همه عربی گفتنشان گل انداخته بود و هرکس به هر واژه یک (ال) اضافه می کرد و به خیال خودش عربی حرف می زد. در همین شلوغی بود که سهرابی نژاد گفت: و ما ادراک ما البقر؟
... این همه شنیده بودیم که بیروت عروس خاورمیانه میانه است یا به قول عربها عروس شرق الاوسط. اما هنوز زیبایی از این شهر ندیده بودیم. حاج آقا نعمت زاده گفت امروز عصر چشمه هایی از این زیبایی را در شرق بیروت جایی که مجسمه "سیده مریم" قرار دارد خواهید دید...
در راه که به سمت رایزنی می رفتیم برای استراحت سهرابی نژاد گفت: الیاس! الیاس!... ( منظورش دیدن جلوه های شیطانی بود که از شرح آن عاجزم).
86/08/27
قطره چشم
قطره ای از نگاه معصومت را بچکان!
86/08/25
سفرنامه بیروت6
به پشت بام خانه رفتیم. همه اردوگاه را می شد زیر نظر داشت. خانه ها عموما یک طبقه یا دو طبقه بودند. روی پشت بام قفس بزرگی بود که انواع پرنده های ریز زندانی بودند. به شفاعی گفتم این فلسطینی ها که خودشان اینگونه اسیرند چرا این بیچاره ها را در قفس کرده اند؟
از پشت بام که پایین آمدیم مادر آن خانه ما به ما گفت که نوزادی به دنیا آورده که اسمش را محمود گذاشته. به این امید که روزی مثل رییس جمهور ایران پر آوازه شود.
با حمزه و چند فلسطینی همراهش عکس یادگاری گرفتیم و خدا حافظی کردیم. خیلی گرسنه بودیم به همین دلیل برای نهار رفتیم به رستوران: عصیر - بوظمه
بعد از نهار هم به سوپر مارکت روبروی رستوران رفتیم که در آنجا تصاویر امام خمینی و مقام معظم رهبری و سید حسن را می فروختند.
86/08/25
ابر
من گم شده ام
یا این ابرهای سرگردان
که اشکهایشان را نمی توانند
پنهان کنند.
86/08/23
شعری برای تنهایی خودم
اگر امشب ماه بالا بيايد
مي خواهم براي تنهايي ام شعري بگويم
شعري به رنگ درد
شعري به نام "ماه ترين برگرد!"
اگر امشب ماه بالا بيايد
اگر كرگدن ها اجازه دهند
اگر موریانه ها واژه هايم را به غارت نبرند
اگر روزنامه هاي صبح
ادامه مطلب
86/08/22
سفرنامه بیروت 5
دجاج ۱۵۰۰ لیر
طون ۱۲۵۰ لیر
سب تشکین ۲۰۰۰ لیر
اینها قیمت برخی غذا های رستورانی بود در اردوگاه برج البرجانه که خیلی هم درب و داغون بود. قیمت ها مناسب بود. اگر هر ۱۵۰۰ لیر را ۱ دلار فرض کنیم و دلار را هم به قیمت روز ۹۴۰ تومان حساب کنیم غذاهایش می ارزد!
کوچه های این اردوگاه گاه آنقدر تنگ بود که به زحمت دونفر می شد از کنار هم رد شوند. در زمانی که سهرابی نژاد به دوربین فیلم برداری اش می خواست رد شود کوچه بند می آمد!!!
در یکی از کوچه ها تابلویی بود که رویش نوشته بود: اینجا با کمک های جمهوری اسلامی ایران ساخته شده است. این هم قدرشناسی آنها بود که موجب غرور ما هم شد. البته در محله ای دیگر تابلویی به همین شکل بود که کمک ژاپنی را به اردوگاههای فلسطینی نشان می داد.
در یکی از کوچه ها عکسی دیدیم که داغمان را تازه کرد. تصویری بود از صدام که تفنگی در دست داشت. بالای این تصویر نوشته بود: سیدالشهدا العصر المجاهد صدام حسین. از حمزه پرسیدیم این چه وضعیه؟ این عکس چیه؟ یکباره به من و من افتاد... فهمید که ما خوشمان نیامده. اولش گفت این را طرفداران صدام به صورت شبنامه پخش کرده اند. اینها اعتقاد دارند چون صدام با امریکا مخالف بوده پس قابل احترام است...
به حمزه گفتم باز که شعر میگی! واقعی جریان چیه؟ چیزهایی گفت که قانع نشدم. گفتم: نه نشد بازم شعره!
در کوچه دیگری تصویری از یاسر عرفات بود که شمعی جلویش بود و تصویر قدس در پشت سرش. بالای آن نوشته بود: یریدونی اسیرا او طریدا او قتیلا و انا اقول لهم شهیدا شهیدا شهیدا یعنی تو را اسیر یا آواره یا کشته می خواهند اما من به آنها می گویم شهیدم...
86/08/22
سفر به بیروت 4
عکسهایی هم از راهپیمایی روز قدس و شیخ احمد یاسین دیده می شد.
حمزه به ما گفت اگر موافقید به یک مهد کودک از بچه های فلسطینی برویم و رفتیم. کلاسهای بچه ها گرم بود. روی برخی صندلی های سبز و زرد بچه های ۴ یا ۵ ساله به خواب رفته بودند. مدیر مهد می گفت: بچه ها در اینجا شعر و سرود و نقاشی و موارد تربیتی و زبان انگلیسی یاد می گیرند. وارد یک کلاس شدیم و بچه ها به انگلیسی به ما خوش آمد گفتند و دست زدند.
معلم یکی از کلاسها می گفت اگر از هر کدام از بچه های اینجا بپرسید که کجایی هستید؟ جواب می شنوید که متولد فلان روستای فلسطین هستند در حالی که پدران آنها هم ممکن است فلسطین را ندیده باشند. اما آنها یاد می گیرند که نباید فراموش کنند از کجا رانده شده اند.
حمزه ما را به جای دیگری برد که چایی بنوسیم و رفع خستگی کنیم. خودش هم با حرارت خاصی شروع کرد به حرف زدن از فلسطین. بیشتر شعار می داد. من گفتم اینها همه شعر بود حالا کمی هم واقعی حرف بزن!... از آن به بعد در ادامه حرفهای حنده ای می کرد و می گفت: اینجای حرفم واقعیه!
86/08/19
فاتحه
عمر من و تو نیز ، به آخر برسد
خوشبخت کسی که بعد از او می خوانند
یک حمد و سه بار "قل هو الله احد "
86/08/19
طرح
آنانکه چون کرم شب تاب
همه چیز را سیاه و سفید می نویسند.
86/08/15
سیب
سرمایه شگفتی ست
که در شب شوریدگی
به من بخشیده ای.
86/08/13
غزلی برای قیصر
از تو پری به جاست، از آن پر نوشته اند
گل تر ز گل تویی، تو که با دست روزگار
از تو شبیه لاله پرپر نوشته اند
بالی نداشتم که به سمت تو پر کشم
بر دست های بی رمقم پر نوشته اند
آنان که سنگ فتنه به چشم تو می زدند
امروز از نگاه تو دیگر نوشته اند
نامحرمان که بر جگرت زخم می زدند
در زیر نام خویش برادر نوشته اند
آیینه بود رسم تو اما غریبه ها
از آن دل زلال تو کمتر نوشته اند
با خطی از دریغ به روی مزار تو
بر سنگی از سکوت تو قیصر نوشته اند
86/08/13
در سوگ قیصر...
در چشمانم بکار
وقتی قرار است زمین
از "تنفس صبح" نگاهت
تهی باشد!
86/08/11
قیصر

86/08/10
گتوند پذیرای قیصر
امروز هم مراسم وداع با پیکر ایشان در قطعه هنرمندان و بر مزار سید حسن حسینی برگزار شد. از دوستان شاعر ساعد - بیگی- فیض- وطنی و خانم راکعی آمده بودند. ساعد خیلی با سوز مرثیه می خواند.
پیکر قیصر را آوردند بسیار لاغر و نحیف بود. میکروفن را به دست حاج آقا اشراقی دادند که از قیصر می گفت و اشک می ریخت.
همسر قیصر می گفت: دیشب در بهشت زهرا دیدمش. دم یک پاترول ایستاده بود و آماده رفتن بود. کت خاکستری اش را هم روی دست داشت. تا شب قبلش که او را در خواب دیدم هنوز حالت بیماری را داشت. اما از وقتی که تصمیم قطعی این شد که به خوزستان منتقل شود او را دیدم که بیماریش خوب شده و مطمئنم که خودش از این انتقال راضی است.
86/08/10
قیصر
قیصر امروز به زادگاهش در گتوند (شهر کوچکی بین دزفول و شوشتر) منتقل خواهد شد.
(کلیک کنید) یادنامه قیصر امین پور
86/08/09
قیصر شعر
امروز دهها تلفن و اس ام اس داشتم از تسلیت ها و همدردی ها. اما بیش از همه این ما را آزار می دهد که بر سر دفن او در تهران یا گتوند اختلاف است.
امروز از خانه شاعران تا دانشگاه تهران و از آنجا به بهشت زهرا تشییع شد. اما پدر و سایر اعضای خانواده اش و همچنین همه خوزستانی ها اصرار دارند که در زادگاهش دفن شود. حتی برنامه ریزی شده که فرهنگسرایی و آرامگاهی در محل دفنش ایجاد شود. و به این ترتیب حضور همیشگی اش احساس خواهد شد.
هر چند خانه شاعران و برخی دانشجویان ایشان اصرار دارد در بهشت زهرا دفن شود اما باید پذیرفت که قطعه هنرمندان سالی یک بار هم مورد توجه هنرمندان و حتی زیارت نزدیکان آنها قرار نمی گیرد.
در نهایت قرار شده است همسر ایشان امشب بررسی کند و ببیند خود قیصر یاداشت و وصیتی در این خصوص دارد یا خیر.... و تصمیم نهایی برای محل دفن قصر شعر ایران گرفته شود.
86/08/08
قیصر امین پور
یک عمر به جرم عاشقی پرپر زد
مردی که سبکتر از کبوتر پر زد
امروز ز سمت آسمان از دریا
ناگاه خبر رسید قیصر پر زد...
(ابراهیم سنایی)
خبر سخت و کمر شکن بود... قیصر هم رفت...
خدا ما را بیامرزد!
86/08/07
باروت در بیروت 3
روی یکی از تابلوها که در کنار یکی از ساختمان های ویران شده نصب شده بود این عبارت دیده می شد: ستعود اجمل مما کانت یعنی (البته به گمانم) زیباتر از قبل می سازمت. یا زیبا تر از قبل به شکل قبل باز خواهی گشت.
و در پایین این تابلو نوشته بود: اجرا تنفیذ ۱۲ شهرا یعنی ۱۲ ماهه ساخته می شود.
یاد ساختمان های ایران افتادم که سالها ساخت یک از آنها طول می کشد. و یاد دزفول خودمان افتادم که چقدر ساخت آنها طول کشید و بیشتر مردم با هزینه های شخصی خود آنها را بنا کردند.
یکی دو نفر دم در یکی از خانه ها ایستاده بودند آقای نعمت زاده به سمت آنها رفت و ما هم به دنبالش رفتیم. بعد از کمی صحبت کردن ما را به خانه اش که کلا ۵۰ متر نمی شد دعوت کرد. ما هم برای اینکه از نزدیک با زندگی یک بیروتی آشنا شویم وارد شدیم ...
مقصد بعدی ما اردوگاه "برج البراجنه" بود که فلسطینی ها در آن ساکن بودند.
تصوری که من از اردوگاه داشتم با چیزی که مشاهده کردیم زمین تا آسمان راه داشت. گمان می کردم اردوگاه جایی ست که با سیم خاردار محصور شده و مثلا عده ای در چادر زندگی می کنند و ... اما این اردوگاه در دل شهر بود. اما روی نقشه مرز آن را کشیده بودند و فلسطینیان اجازه ندارند از این محدوده خارج شوند یعنی ساخت و ساز داشته باشند.
به عبارتی تصور کنید خانواده ای که در ۳۵ سال پیش در آنجا مستقر شده و امروز کلی نوه و نتیجه دورشان جمع شده باید در همان فضای ۳۰ یا ۳۵ سال پیش زندگی کنند. این امر باعث شده تا این اردوگاه کوچه هایی داشته باشد که به زحمت دو نفر بتوانند از کنار هم رد شوند.
کوچه های اردوگاه سرشار از عکس های شهدای فلسطینی، یاسر عرفات، و برخی اعلامیه های فوت بود...
86/08/06
باروت در بیروت2
بیروت شهر زیبایی ست در کنار دریای مدیترانه. می گویند چندین بار به واسطه همین همجواری با دریا بخش های زیادی از آن زیر آب رفته اما باز زیباتر از قبل سر بلند کرده. از رنگین کمان ها معرف بیروت چیزهای زیادی شنیده بودم کاش در مدت اقامتمان می شد ببینیم.
در فرودگاه راننده ای از رایزنی منتظر ما بود. تا محل رایزنی فرهنگی نیم ساعتی بیشتر طول نکشید. در طبقه چهارم آن مستقر شدیم. شب یکی دو ساعت راحع به مسایل فلسطین و لبنان و اوضاع حزب الله و جنگ ۳۳ روزه و ... بحث شد.
اولین برنامه بازدیدی دیدار از جنوب بیروت بود. در راه بیگی گفت: صبح که رفتم پیراهنم را بپوشم متوجه شدم رنگش عوض شده. یکراست رفتم سراغ اسماعیلی و گفتم پیراهنم را بده!...
بنده خدا اسماعیلی که حسابی رنگش سرخ شده بود گفت: یک درصد هم احتمال نمی دادم که اشتباهی پوشیده باشم. سهرابی نژاد هم که برای شوخی کردن کمین کرده بود از فرصت استفاده کرد و گفت: ساعت منو هم پس بده!!! همه زدند زیر خنده.
به جنوب که نزدیک شدیم کم کم برج ها و آپارتمان های ویران شده هم نمایان شدند. آقای نعمت زاده برایمان توضیح داد که به این منطقه می گویند: "ضاحیه" .
در منطقه ضاحیه مربعی فرضی وجود دارد که حزب الله آن را مربع امن اعلام کرده بود و گفته بود اگر اسراییل آن را بزند ما هم تلاویو را می زنیم.
نعمت زاده می گفت: در جنگ ۳۳ روزه سال گذشته، بمب های هوشمند امریکایی و اسراییلی به هر جا می خورد حدود ۱۵ متر در زمین فرو می رفت و بعد منفجر می شد. اینطوری همه آن ساختمان فرو می ریخت طوری که پشت بام آن روی زمین قرار می گرفت.
86/08/06
باروت در بیروت 1
ــ ساعت ۲ روز یکشنبه بیا جمعیت حمایت از ملت فلسطین جلسه است. روز چهار شنبه (۲۵ مهر ۸۶ ) هم اعزام می شوید.
روز یکشنبه هم از راه رسید و قرار و مدارها بسته شد برای رفتن به سوریه و لبنان. برنامه این بود که ابتدا به بیروت و شهر های جنوب لبنان برویم بعد هم راهی دمشق شویم. (از این واژه دمشق همیشه خوشم آمده چون تنها همقافیه عشق است.)
با رضا اسماعیلی قرار می گذارم که دنبالم بیاید تا کرایه کمتری پیاده شویم!... قبل از ما آقای احمد شاکری رسیده بود. با احمد در همان جلسه یکشنبه آشنا شدم. خدا ما را ببخشد اولش خیلی حالمان گرفته شد که با او همسفریم. گفتیم از اون خشکه مقدس های دو آتشه است که آبمان با ایشان در یک جو نمی رود. اما طولی نکشید که به صفای باطن ایشان پی بردیم.
کم کم پرویز بیگی یا به قول عرب ها برویز بیجی! به جمع ما اضافه شد. بعد هم کیوان نیا و آرش شفاعی و سهرابی نژاد و بالاخره دیر تر از همه آقای نعمت زاده پیر گروه که از طرف جمعیت فلسطین ما را همراهی می کرد.
مقدمات پرواز انجام شد و سوار هواپیما شدیم. تعدادمان در هواپیما کم بود، به همین خاطر به دو دسته تقسیم شدیم در جلو و عقب بال های هواپیما.
در راه با همسفری بیروتی به نام حاج یوسف آشنا شدیم. بنده خدا تلفن هم داد تا اگر مشکلی در بیروت داشتیم با ایشان تماس بگیریم. یکی از همراهان حاج یوسف، روی تلفن همراهش آلبوم عکس های سید حسن نصرالله را داشت. خیلی جالب بودند. یکی از عکس های منتشر نشده سید حسن را برایم بلوتوث کرد.
بغل دستی ما یک روحانی عرب بیروتی بود که بلند بلند حرف می زد. می خواست سر صحبت را با ما باز کند. اولش پارچه های متبرک شده به ضریح امام رضا (ع) و امام حسین (ع) را نشانمان داد. وقتی دید خیلی تحویلش نگرفتیم صحبت را طور دیگری عوض کرد و گفت: بیروت قطعه ای از جهنم است. محله هایی دارد که مرتب در آنها فسق و فجور (این دو کلمه را خیلی با لهجه غلیظ می گفت) انجام می شود.
گفتیم: چه محله ای؟
گفت: جوونیه!
بعد از دو ساعت و چهل دقیقه به بیروت رسیدیم.
86/08/05
ادامه حاج یونس!
درهای محبتت به رویم بستی
با شرط و شروط خود دلم بشکستی
تو میوه ی ممنوعه به خوردم دادی
الیاس تر از همه تو هستی ، هستی !
آرش شفاعی:
ادامه مطلب
86/08/05
عاشقانمه های حاج یونس
۱ )
به افطار و سحر در بزم روحی
به یادت می زنم جام صبوحی
تو «هستی » باش هستی ده به جانم
جوان کن جان حاج آقا فتوحی
۲ )
نه در فکر زیان نه فکر سودم
ادامه مطلب
86/08/04
کل کل
با اینکه بخش اول سفرنامه هم تقریبا آماده شده اما به احترام رکسانا این پست را به رباعی ایشان اختصاص می دهم و همه دوستان را دعوت می کنم که در این کل کل ادبی شرکت کنند. (ببخشید هنوز خسته سفرم و موتور رباعی ام روشن نشده)
رکسانا:
يك ذره طلا به آن همه مس ندهيم
سرمايه به دست كس و ناكس ندهيم
از ميوه ممنوعه نبايد بخوريم
ما هستي خود به حاج يونس ندهيم!
86/08/03
برگشتیم
همراهان این سفر: پرویز بیگی حبیب ابادی- محمدرضا سهرابی نژاد- آرش شفاعی- احمد شاکری- کیوان نیا- رضا اسماعیلی- سید مرتضا نعمت زاده
به زودی خاطرات این سفر را تقدیم می کنم.

