86/06/31
نامه ای به مجید زمانی اصل
مجيد زماني اصل، سلام!
مي دانم الان كه اين را مي خواني
كنار بساط كتاب هايت
در فلكه 24 اهواز نشسته اي
و با ...
ادامه مطلب
86/06/31
تعبیر خواب
بر کشتی شکسته ي خواب های سرگردان
ایستاده ام
و به "تو" می اندیشم
که تعبیر بی تکلف رویاهای من شده ای.
86/06/29
ماه
زیبا و سر به راه
قافیه ی ماه!
86/06/29
دریا
که دیوانه وار
بوسه می زند
بر ردٌ پای "تو"
86/06/28
نامه 87
از تو چه پنهان که چند وقت است سرگرم نوشتن کتابی هستم از اشک، کتابی از آه.
نسیمی از سمت خاطرات تو کافی ست تا گیسوان شعرهایم آشفته شود و کبوتر خواب از آشیانه چشم هایم بال بگیرد.
امروز صبح که به کوچه قدم گذاشتم، عطر خوشی به مشامم رسید، ابری خسته در راه نشسته بود، گمان می کنم تو از این راه رد شده باشی!
مانده ام چه کرده ای که ماه و ماهی هم تو را به خواب می بینند.
عزیزترین! اگر خواستی برایم نامه بنویسی به جای نامم فقط بنویس: تشنه ای در حسرت شبنم نگاهت.
حالا که قرار را بر بی قراری گذاشته ای، ساعتم را با آشفتگی ماه میزان می کنم. امشب قرار است باران ببارد. همین.
86/06/27
دل
شکوه جاودانی داری ای دل!
تمام سینه مالامال عشق است
چه عشق بی کرانی داری ای دل!
86/06/26
یه خاطره
آهی گفت: یک روز کنار خیابان منتظر تاکسی بودم تا به صدا و سیما بروم. چشم خورد به آن طرف خیابان که خانمی با دخترش به من اشاره می کردند. چند لحظه بعد دختر به طرفم آمد و کاغذی دستم داد و گفت: استاد بی زحمت یک امضای یادگاری به من بدهید.
من هم طبق معمول یک بیت شعر نوشتم و امضا کردم: حسین آهی ... و کاغذ را به دختر برگرداندم. او هم تشکر کرد و رفت.
هنوز تاکسی نیامده بود که دیدم مجددا آن دختر به طرفم آمد و گفت: این چه امضایی است برای من کردی؟ آهی کیه؟ من فکر می کردم تو آقاسی (مرحوم محمدرضا آقاسی) هستی!
... و کاغذ را دستم داد و رفت. من هم هاج و واج فقط نگاهش می کردم.
86/06/24
نامه 86
از صبح کارم این شده که برای همه جا کارت دعوت می فرستم. به هر جا که ردی از مهربانی باشد.
برای آفتاب ایمیل می فرستم.
برای گنجشک ها و شاپرک ها و ماهی تنهای تنگ بلورین، ایمیل می فرستم.
حتی برای غزل های بهمنی و ترانه های کاکایی نیز ایمیل می فرستم.
عزیزترینم!
می خواهم در جشن استقبال آمدنت جایی برای نشستن گلایه و دلتنگی نباشد.
با این حال یادت باشد وقتی که می آیی،
زمان را باخودت نیاوری.
عقربه های ساعت و نام روزهای هفته را هم در چمدانت نگذاری.
می خواهم،
هنگام طلوع آمدنت، روزها و ساعت ها برایت شعر بخوانم و تنها با چشم هایم با تو حرف بزنم.
می بینی! عطر خوش حضورت هر گلی را مست می کند.
حال مرا خودت که بهتر می دانی ... همین!
86/06/21
قطار
یک شاخه گل از بهار سهم منو توست
آرام قطار عاشقی راه افتاد
یک کوپه از این قطار سهم من و توست!
86/06/19
طرح
سیب دندان زده ای ست
که یک جذامی
در راه شیری انداخته است.
86/06/18
قصه تکراری
تا آنکه تو را دیدم ، در کوچه ای از رویا
تصویر تو بود انگار، یا موج صدایت بود
چون ماه قدم می زد، در کوچه شب تنها
یک قصه تکراری ست، آشوب دل شاعر
شوریده و آشفته ست، روز و شب این دریا
بی واژه - فقط با چشم - گفتم: تو که هستی؟ ها؟
لبخند زدی یعنی: یک عاشق بی پروا
می گفتی و می رفتی، می رفتی و می گفتی:
آتش زدیم شاعر، با این غزل زیبا!
بین خودمان باشد، این مصرع پایانی
لیلای منی امروز، مجنون توام حالا
86/06/16
دل
شعرهایم را بسوزان
خاکستر دلتنگی هایم را به باد بده،
دلم را ولی... نه! پس نمی گیرم.
86/06/14
نامه 85
چند دقیقه پیش داشتم به پروانه هایی فکر می کردم که در بین واژه های شعرهایم می چرخیدند. روی بال هر کدام، خورشیدی طلوع کرده بود. خورشیدهایی که اگر غروب کنند، بخش زیادی از شهر تاریک می شود.
نه! یادم نمی رود خورشید بی غروبی که در چشم هایت می درخشد.
امروز ولی برایت می نویسم روزی پنج نوبت، در مسجد جامع چشم هایت به نماز می ایستم و برای همه عاشقان روی زمین دعا می کنم.
تا یادم نرفته باخبرت کنم که درخت سیب باغچه مان گل داده است.
راستی که چقدر درخت ها خوبند! نه خمیازه نمی کشند که با دیدن شان خوابت بگیرد، نه هر وقت به سراغ شان می روی آن ها را در حال کاری می ببینی. همیشه منتظرند تا از راه که می رسی، برایت مهربانی تعارف کنند.
حالا هم با همه ارادتم، به تو عرض می کنم: انت حبیبی!... روحی!... عیونی!... قلبی!...
همین!
86/06/13
مدیر کل
شلیک به دروازه و گل شد ناگاه
آن لاغر مردنی کُپــــــل شد ناگاه
اول زیراب کارمنــــــــــــــدان را زد
بعد از آن هم مدیر کل شد ناگاه!
86/06/13
نامه 84
شاید تا به حال برایت نگفته باشم که برای کلماتم ارزش زیادی قائلم و به اندازه همه گل های عالم دوستشان دارم. چون هیچکدام را از خود نمی دانم. هر کلمه را "تو" خود بر زبانم کاشته ای.
همین واژه های ساده ی به ظاهر کوچک گاه آن چنان طغیان می کنند که قادرند هر دلی را بلرزانند. حتی دل خودم را که همچون قلب یک پروانه ی سفید بال، برای دیدنت می زند.
دیروز فالگیر "میدان توپخانه" به خط های دستم اشاره کرد و گفت: خواب هایت را تنها برای مورچه ها تعریف کن که صبور ترین موجودات عالم اند.
... دیشب هم خواب دیدم فاخته ای عاشق، نامه ای از تو برایم آورد. تنها یک واژه در آن می درخشید: اُحِبُّک! ... و من از شدت شوق بیهوش شدم.
بین خودمان باشد، از وقتی نام عزیزت را در جیب پیراهنم گذاشته ام قلبم آرام گرفته است. همین!
86/06/12
جيرجيرك ها
جيرجيرك هاي شهريور
پاهايم ولي
سكوت مي كنند!
86/06/07
نامه 83
سلام. اميدوارم وقتي اين چند سطر را مي خواني، حس معطر واژه هايم بتوانند، لبخند رضايتي بر لبهايت بنشانند.
بارها برايت نوشته ام، هر كجا باشم نگاه منتظرم تو را جستجو مي كند. شمال يا جنوب فرقي نمي كند. به هر كجا قدم گذاشته ام خاطره اي از تو دلم را جلا داده است. اين را برايت نوشتم كه بگويم چند دقيقه است فرشته اي كوچك از روي ابرهايي سفيد، مشت مشت ستاره بر سرم مي ريزد. هر ستاره خاطره اي ست شيرين، از روزهاي اشك و لبخند.
از تو چه پنهان امروز به رسم قدیمی ها تكه ناني از گوشه ي پياده رو برداشتم، بوسيدم و به گوشه اي گذاشتم و زير لب با تو زمزمه كردم: دل من كمتر از اين تكه نان خشك نيست، كاش يك روز، اين دل محنت كشيده، با دست هاي مهربان تو از زمين بلند شود.
ديگر عرضي ندارم.
86/06/06
نامه 82
یادم می آید گفته بودی کمی آن طرفتر از شکوفه های نارنج، کنار غنچه ای که آرزوی وا شدن دارد، می نشینی و به فاصله ها فکر می کنی و به چشم های خیس من!
کاش این آدم ها که از آدمیت تنها یاد گرفته اند چشم پنجره ها را کور کنند و شب ها خواب آسمانخراش و دسته چک بینند، صدای گرم تو را می شنیدند که: برای عاشق شدن هیچ وقت دیر نیست.
امروز عصر، در آینه دلتنگی، به چشم هایم خیره شدم که سرشارند از جاده هایی که به آخر نمی رسند... و یاد این افتادم که مگر مقصد چیزی جز نرسیدن است؟
راستی یک سوال: آسمان بی کبوتر با درخت بی ثمر، چه تفاوتی دارد؟ این خانه ی زیبا و این شهر آذین شده هم بی عطر نفس های تو هیچ لطفی ندارند.
چقدر محتاج باران مهربانی توام!
... ببار... ببار... ببار... آنقدر که زلال شوم و از غیر تو پاک. همین!
86/06/05
نامه 81
سلام. امروز هوا نه سرد بود و نه گرم ولي من هم شاد بودم و هم دلگرم.
از صبح تا الان سر از پا نمي شناسم. علتش را خودت که بهتر مي داني. تو را به خواب ديده ام.
كاش اجازه داشتم خوابم را براي همه عابران تعريف كنم.
به همه بگويم كه تو برايم طبق طبق محبت و مهرباني هديه آورده اي و من سبد سبد سلام و "دوستت دارم" تقديمت كرده ام.
كاش مي شد نامت را به زيباترين شكل ممكن بر قاليچه هاي تركمني و گليم هاي آذري بنويسم.
امروز كه رگ هاي تنم سرشار از خون دلتنگي ست، دلم می خواهد حتي به گمشده ترين جزاير جهان پل بزنم تا شايد نشانی یا ردي از عبور تو را بيابم.
عزيزترينم... هر چه به دور و بر نگاه مي كنم هيچ عشقي را آسمانی تر از عشقي كه بينمان جاري است زيبا و واقعي نمي بينم و مي دانم درهيچ رمان عاشقانه اي، عشقي به اين زلالي نوشته نشده است.
حالا كه با آن خواب دلنشين مرا شاد كرده اي، از خدا مي خواهم، پایدارترین شادي ها را به تو هديه كند.
اینچنین باد!
دیگر عرضی ندارم.
86/06/04
نامه 80
مي دانم تو هم حرفم را تاييد مي كني كه زمانه ي بدي داريم. دزدی به اوج رسیده است. شايد اگر شب هم پلك هايش را روي هم بگذارد، ستاره هاي دامنش را بدزدند!
به ماه نگاه كن! چقدر لاغر شده است! از بس كه براي بردنش خيز برداشته اند.
در زمانه اي اينچين، عاشق بودن و نامه نوشتن براي تو، آن هم در زير نور نارنج ها و شب پره ها، افتخار بزرگي ست.
... و هر شب نامه ام كه به آخر مي رسد، پنجره را باز مي كنم،
به ماه "شب بخير" مي گويم،
براي سلامتي تو دعا مي كنم،
بعد هم تفائلي به حافظ مي زنم و به زير ملافه ي شب مي خزم.
تهران، با همه شلوغي ها و بدي هايش وقتي تو را به يادم مي آورد زيباست. همين.

