87/02/31
نذر مظلومیت حضرت فاطمه (س)
۱
ديوار، ميخ در، آتش
پهلويي شكسته،
فرياد يا علي كمك!
۲
هیجده کبوتر سپید بال
روی بام دل نشست
پشت آسمان شکست!
87/02/28
دو رباعی برای خرمشهر
1
اي كاش سكوت خفته فرياد شود
از غربت دلشكستگان ياد شود
اي كاش دوباره شهر من، خرمشهر
از دام بلا و فقر آزاد شود
2
اي شهر كه از نام تو نيكوتر نيست
در عاشقي از تو پر هياهوتر نيست
حتي باغ بهشت هم - بي ترديد-
از مسجد جامع تو خوشبو تر نيست
87/02/26
برای فلسطین
سنگ و گل
از خواب هایم سنگ می چینم
از شب سنگ
از درخت سنگ
از خانه های ویران شده ی «الجلیل»
سنگ.
ابرها هم برادران منند که سنگ می بارند
بر شب نشینان اشغالگر،
فردا شاید
پیراهنی از بهار بپوشم
و به تمام کوچه ها
گل تعارف کنم.
بيت المقدس
میوه ها سنگ می شوند
سنگ ها سماع می کنند
دشمن برای ما هیچ کس است
اینجا
بیت المقدس است!
87/02/23
نامه 96
سلام ،
امروز مي خواهم اعتراف كنم
كه با اشاره چشمان تو «شاعر» شده ام.
شاعري كه واژه هايش خنده های گل سرخ است و تبسم اقاقي ها.
شاعري كه واژه هايش عطر غزل هاي حافظ است و طعم ترانه هاي باباطاهر.
شاعري كه در همه شعرهايش نام مهربان «تو» جريان دارد.
مطمئن هستم
يك روز باورت مي شود
كه من دلي دارم به کوچکی دل يك پروانه ي سفيد بال،
و به شفافي يك قطره شبنم،
و در اين دل،
عشقي دارم به وسعت تمام آفرينش!
و در اين ميان همه افتخارم اين است كه عاشق «تو» هستم.
خدايا مرا عاشق بميران.
ديگر عرضي ندارم.
87/02/22
نامه 95
سلام به تو! و مهرباني بي مانندت.
بدا بر من كه از درك اين همه زيبايي عاجزم.
همين ابتدا بگويم كه حالم خوش نيست
و از تو می خواهم، هذيان هاي اين شاعر دلخسته را ببخشی!
راستش، چند وقت است كه خواب خنجر و خنده كژدم هاي فاصله رهايم نمي كند.
مبادا تشنه در روياي يك پنجشنبه ي غريب بميرم!
از من ناراحت نباش و بر من خرده مگير!
و مگر از يك پرستوي خيس، كه از كابوس يك آتشفشان دور، فرار كرده است، چه انتظاري مي توان داشت؟
عزيزترينم!
بيش از اين مخواه دلتنگ بمانم.
خودت را نشان بده
و غبار اين همه سال انتظار را از چهره ام بگير!
بي پرده بگويم:
همه سلول هاي تنم ، هر شب، اسم عزيزت را تكرار مي كنند...
... و صبح ... نه! هميشه مي ترسم كه صبح از راه برسد و تو هنوز نيامده باشي.
سخت دلتنگت هستم. همين.
87/02/20
شعرک ها
باد تندی می وزد
برگهای تقویم پرواز می کنند،
بیستم اردیبهشت
روی شانه ام می نشیند.
۲
دریا گم می شود
در پشت پلک هایم
وقتی که طوفان یادت
شانه هایم را تکان می دهد.
۳
دست از سرم بر نمی دارند
این شب های بی رویا
که چون عابرانی مست
در رفت و آمدند.
کتاب "دیگر عرضی ندارم" - نمایشگاه کتاب- راهروی ۲۵ نشر هزاره ققنوس
87/02/14
ماه نامه 2
آه،
تشییع می شود
بر دوش ستاره ها
ماه.
۲)
بر واژه های خفته در گور
دف می زنم
با ماه
87/02/10
نامه 94
سلام. بي مقدمه بگويم كه روز عجيبي پشت سر گذاشته ام.
بد بياري پشت بد بياري!
امروز به هر كوچه ای قدم گذاشتم بن بست بود.
تند بادي، همه گلدان هاي خاطره را شكست. دلم ترک برداشت.
حتی اولين واژه كه بر نامه ام چكید، قلمم خون گريه كرد و موجي از «آه» به راه افتاد.
كم كم دارم فكر مي كنم همه چيز در هق هق شبانه خلاصه مي شود و لرزش شانه هايي كه زير بار منطق ماه كم مي آورند.
تنها نام «تو» مي تواند تسلاي اين دل پر تلاتم باشد.
مرا ببخش اگر بغض نگاهم را به طرف تو نشانه رفتم.
مرا ببخش اگر بر گونه هاي تابستاني ات جاري شدم.
با مرام ترين!
چشم هاي من به نديدن عادت نكرده اند.
از فاصله ها بيزارم.
نيم نگاهي برایم بفرست تا آواز قناري بي جفت، در رگ هاي اين درخت پير جريان يابد.
امشب كه به خواب هايم قدم مي گذاري
بر كابوس تنهايي ام كبريت بكش!
همين.
87/02/07
ماه نامه
موسيقي ماه
پلكاني از واژه هاي بيگناه
تنهايي زمين
2
ماه
كوزه اي ست بر شانه شب
و من شاعري تشنه
در حسرت يك نگاه
87/02/03
طرح
در زیر پلک هایم،
در نبض واژه هایم،
و در کوچه های دلتنگ قلبم
که اولین وطن هر عاشق است.
87/02/01
نامه 93
سلام. حال من خوب است.
به دعاي كريمانه تو، حال شمعدانی های مهربان و پرستوهاي گوشه ي ايوان هم خوب است.
امروز از خانه بيرون زدم. خيابان هاي تهران هنوز بوي عطر قدم هاي تو را مي داد.
شوقي شگفت، در چشمان پسركي كه سبكتر از نسيم، به دنبال خيال بادكنكي مي دويد، مي درخشيد.
كمي آن طرفتر، پاي پرچين همسايه، سنجاقي هنوز، در خواب بي تكلف بيد مغموم بال بال مي زد.
راستي! نگفته بودمت.
همسايه جديد ما نهال نخلي ست كه براي رهگذران فال حافظ مي گيرد، و شب ها براي ستاره هايي كه راه را گم كرده اند، قصه ي تنهايي ما را نقل مي كند.
باوفا ترينم!
مرا ببخش! نامه هايم بايد كوتاه باشد.
بالهاي اين قاصدك تاب دلتنگي هاي مرا ندارند.
باقي بقاي تو.
87/01/29
آنجا که تنها تو باشی...
مرا با خودت رو به بالا ببر
به هر جا كه خواهي، از اينجا ببر
تو از قله ي شعر بالاتري
به آن قله هاي تماشا ببر
شتابان به سمت دلم پر بگير
به چشمان پر اشك دريا ببر
دلم از سكوت و سياهي گرفت
به هر جا كه شوري ست برپا ببر
به آنجا كه تنها تو باشي فقط
به آنجا كه تنها تو، تنها ... ببر
به شكرانه ي هر كه عاشق تر است
غزلوار تا صبح فردا ببر
بزن زخمه بر ساز خاموش من
به يك غمزه تا اوج غم ها ببر
87/01/27
نامه 92
با سلامي ساده و زنبيلي از صداقت و عطر نان و طعم نعنا به استقبالت مي آيم.
باران تندي مي بارد.
و باد آميخته با ذرات باران،
در كوچه هاي بي تكلف بيقراري جريان دارد.
... و در دلم صبح به صبح، كسي نشاني تو را مي پرسد.
دوست دارم از هر چيز كه در اطرافم مي گذرد برايت بنويسم.
از خواب سرشاخه هاي گيلاس گرفته تا صحبت از ترانه و اشك فرشته هايي كه عصر هر پنجشنبه بر مزار روزهاي پرپر شده مي درخشند.
مهربان ترينِ من!
حالا كه برايت نامه مي نويسم ساده و صبور، بر صندلي رنگ و رو رفته دلتنگي تكيه داده ام و به تو فكر مي كنم و به روزهاي مردابي بي تو بودن.
هنوز باران مي بارد.
چشم هاي من و پنجره ي رو به خيابانِ ياد تو، ديدني ست!
ديگر عرضي ندارم.
87/01/25
شعرک ها
استادیوم
ستاره های تماشاچی
بازی ماه و رود!
۲
زمین
سیب دندان زده ای ست
فرو افتاده
از شاخه شب.
۳
رخصت نمی دهند
این واژه ها
که چون اسبهای وحشی
بر دفترم می تازند.
87/01/24
نامه91
بهاري ترين سلام ها تقديم تو باد!
كه در هر كوچه قدم مي گذاري از رد پايت، بهاري بي مانند مي رويد.
بدون شك به هر سمتي لبخند بزني، غنچه هاي اميد و آرزو لب به سخن باز مي كنند و شاعرانه ترين سروده هاي دلتنگي را نثارت خواهند كرد.
عزيزترينم!
برايم عجيب نيست اگر بشنوم كه به سمت هر ديوار بچرخي، پنجره اي مي شود به سمت بلوغ مهرباني.
نه! باور كن اغراق نمي كنم،
از بركت حضور تو ، حال من و همه گل هاي داودي خوب است.
دست خودم كه نيست، شاعر هستم و گاهي دلم مي خواهد: سوار بر قايق خيال، به سمت دور دست پارو بزنم و آرام آرام غزل بخوانم و اشك هايم را با ماهيان تقسيم كنم.
ارديبهشت عزيز در راه است و من بايد خودم را براي پيشواز نسيمي كه عطر خاطراتت را برايم مي آورد، آماده كنم.
همين.
87/01/23
شعرک ها
برگی می روید
شعله فانوسی می رقصد
غزلی بر ذهن کاغذ می نشیند.
۲
قاب عکسی کهنه
صدای ضربان قلب ساعت
سین سکوت
بر سفره هفت سین
۳
شمعی تکراری
خاطره ای مرده
برگهای گل سرخ
87/01/21
چند شعرک
سرفه، سرفه، سرفه
از عاشقی
تنها سرفه اش مانده است.
۲
قایقی در شب
اسکله ای بی فانوس
رویای شاعری گرما زده!
۳
قاصدکی لال
پنجره ای بی غبار
غرش ابر بهار
۴
نه مسافری
نه چمدانی صبور
تنها، سوت قطاری از دور!
87/01/20
نامه 90
سلام همسفر هميشگي لحظه هايم!
به اين آرامش آسمان قسم! كه هيچ گاه از من دور نبوده اي، نه در خيابان هاي غربت زده جنوب لبنان، و نه حتي در بازار هاي شلوغ دمشق.
اين روزها با دستاني خالي و دلي سرشار از خاطرات گم شده، ثانيه هاي بي تو بودن را شماره مي كنم.
باور كن!
نه ترانه هاي مبهم باد مرا به شوق مي آورد؛
نه شادماني شمشاد ها و شكوفه هاي بهار نارنج؛
حتي دوست ندارم بازي پروانه ها را در حوالي خواب هاي بي تكلف بنفشه ها نگاه كنم.
بگذريم... فصل ها از پي هم و روزها يكي يكي پرپر مي شوند و من هنوز بايد سكوت كنم.
حالا كه بايد فصل هاي فاصله را بگذرانم، چراغ يادت را روشن مي كنم و در مسير چشم هايت، به نماز عشق مي ايستم.
همين!
87/01/19
تقدیم به شهید سید مرتضی آوینی

مکه برای شما!
فکه برای من!
بالی نمی خواهم
این پوتین های کهنه هم می توانند
مرا به آسمان ببرند.
87/01/15
نامه 71
سلام بر تو و بهاري كه به لهجه شيرين تو حرف مي زند.
سالي ديگر بر من گذشت. سالي كه براي من تنها دو فصل داشت، دلتنگي و انتظار.
نميدانم برايت گفته ام يا نه؟ گاهي كه با آسمان درد و دل مي كنم او هم برايم حرف مي زند با واژه هايي از جنس پرنده و پرواز.
حالا كه تقويم ها و پرستوها خبر از آمدن تو مي دهند.
بايد بروم و بر سفره اي از ابر،
هفت سيني آماده كنم كه هر هفت سينش "سلام بر تو" باشد.
شايد اگر چشم ببندم به آساني بتوانم لبخند مهربانِ تو را تصور كنم. تو ولي اگر خواستي مرا ياد كني مورچه اي را تصور كن كه بر تكه برگي سوار است و امواج بي رحم او را به هر سويي مي برد.
از فرسنگ ها فاصله، تنها برایم كمي لبخند بفرست! همه ي بهار يعني همين!
باقي بقاي تو.
86/12/28
عيدتون مبارك
روزها بگذشت و تقويم زمان تكميل شد
سالمان با صوت "حوّل حالنا" تحويل شد
باز هم بر ما، به خاك افتادگان درگهت
صبح غمگيني ـ بدون حضرتت ـ تحميل شد
بي تو حال خستهاي دارد بهاران بعد از اين
بي تو حتّي در هبوط دردها تعجيل شد
آسمان باريد، هفتاد و دو ساعت بعد تو
آن قََدر تا در زمين نام "جنون" تشكيل شد
اي بهار محض! بي روي تو در دنياي ما
هرچه روييد از زمين تنديسي از قابيل شد
من زبانم لال! امّا خود ببين در غيبتت
دوستيهامان به نام دشمني تبديل شد
86/12/22
نامه 89
سلام. حالا كه اين نامه را مي نويسم حسي عجيب به گلوي واژه هايم چنگ انداخته است.
باد، بوي اشك هاي تو را مي دهد. دلواپس نگاه هاي باراني ات شده ام. مثل اسپند بر آتش.
تكليف من كه معلوم است،
اما تو از نيامدن آفتاب و سوسوي سخن هاي ستاره ها خرده مگير!
حتي درخت ها هم يك شب كابوس ناگزير تبر مي بينند.
امروز هم از چشمان درختي سيبي در دامانم افتاد،
دقت كه كردم سيب نبود.
خاطره اي تازه از تو بود،
كه بي بهانه دلم را به بازي گرفته بود.
با اين حال اگر براي واژه هاي شعرم نوري نمي باري، لااقل در خلوت ترانه هايم آيينه اي بكار!
چشم هايت ديدني ترند.
ديگر عرضي ندارم!
86/12/20
باز هم دعا...
|
بازگشت شاعر "رودخانه رویا" چیزی شبیه معجزه خواهد بود | |
| حسین عزیزی گفت: متاسفانه تا این لحظه هیچ تغییری در وضعیت احمد به وجود نیامده و پزشکان لحظاتی پیش از وی قطع امید کرده و اعلام کردند که برگشتن احمد به معجزه نیاز دارد. | |
|
حسین عزیزی در گفتگو با خبرنگار مهر گفت: احمد همچنان در کما به سر می برد و هیچ تغییری در وضعیت وی به وجود نیامده است. وی از تلاش بی وقفه پزشکان و پرستاران بیمارستان امام خمینی(ره) کرمانشاه به ویژه بخش ICU تقدیر و تشکر کرد و ادامه داد: در چند روز گذشته که احمد در این بیمارستان و در بخش ICUبستری شده مسئولان، پزشکان و پرستاران هر چه در توان داشتند انجام دادند اما متاسفانه امکانات این بیمارستان در حد فوق تخصصی نیست و انتظاری از این بیشتر از امکانات این بیمارستان نمی رود. برادر احمد عزیزی درباره امکان انتقال احمد از این بیمارستان به یکی از بیمارستانهای فوق تخصصی در تهران نیز گفت: پزشکان جابجایی احمد را صلاح نمی دانند و اعلام کرده اند در صورت هر گونه انتقال و جابجایی امکان وخیم شدن حال و یا حتی فوت احمد وجود دارد. وی با توجه به وضعیت وخیم احمد از مردم ایران و عاشقان اهل بیت عصمت و طهارت خواست برای بهبود حال وی دعا کنند.
بیمارستان امام خمینی کرمانشاه بزرگترین بیمارستان دولتی کرمانشاه است |
86/12/19
لطفا دعا بفرمایید برای احمد عزیزی
| با گذشت بیش از سه روز از به کما رفتن احمد عزیزی، این شاعر هنوز به هوش نیامده و همچنان در وضعیت کما به سر می برد. | |
|
اگرچه خانواده حسین عزیزی - برادر احمد عزیزی - و پزشکان وی دیروز امیدوارانه نسبت به وضعیت جسمی احمد عزیزی ابراز نظر می کردند و از اندک فعال شدن قلب و کلیه او سخن می گفتند، ولی با این حال این شاعر متعهد کشورمان از چهارشنبه شب تاکنون در وضعیت کما به سر می برد. گفته می شود از دیروز - شنبه - تا حالا تغییر محسوسی در او به وجود نیامده است. پزشکان از دو لخته خون در مغز او صحبت می کنند که همین لختگی باعث حالت بیهوشی مداوم احمد شده است. تا این حالت لختگی تغییر نکند وضعیت او نیز ثابت خواهد بود. از همه مردم و دوستداران شاعر انقلاب و دفاع مقدس خواست می شود تا برای سلامتی احمد عزیزی دعا کنند. |
86/12/16
برای رسول مهربانی
سايه خداوند
در وصف بهار هر چه گفتند تويي
آن صبح سپيد بي همانند تويي
هر چند كه بي سايه تريني اما
پيداست كه سايه خداوند تويي
خورشيد نمي رسد به بال و به پرت
يك عالم صف كشيده در پشت سرت
دنيا همه انگشت به دندان مانده ست
بر معجزه بلند شق القمرت!
86/12/12
ترانک های تکراری
گوشه پيراهن شب
آتش گرفت
صبح از خواب پريد.
غروب، ابرهاي بي باران
هنوز هم كاج هاي پنجشنبه
كلاغ مي بارند!
کلاغ ها
میوه های کاج اند
که رسیده و نرسیده فرو می ریزند.
از پنجره به حیاط خیره شده ام
نم نم باران
روی سطرهای شعرم می نشیند.
ادامه مطلب
86/12/07
اربعين
ابري آمد و ناگهان خون باريد
از چشم و دل فرشتگان خون باريد
اي خون خدا، خون خدا، خون خداوند
بعد از تو چهل شب آسمان خون باريد
86/12/07
ورود تير و ترکش ممنوع!
روی صندلی پارک نشسته ام و به «بيت المعاصی» خيره شده ام. «بيت المعاصی» اصطلاحی بود که بر و بچه های گردان به شهر می گفتند. چشمم به سه جوان پانزده، شانزده ساله می افتد که کنار حوض پارک نشسته اند و بلند، بلند لطيفه تعريف می کنند و می خندند. روی پيراهن دو نفرشان عکس خواننده های خارجی نقش بسته است. نفر سوم که پشتش به طرف من است، چيزی به زبان لاتين، پشت پيراهنش نوشته شده، خوب که دقت می کنم، می بينم نوشته است: «مرا تعقيب کن!»
سرم گيج می رود. با خود می گويم: اينها درچه عالمی سير می کنند؟ ... و ياد روزهائی می افتم که بچه های رزمنده پشت پيراهن شان چيزهائی می نوشتند که مفاهيم عميقی پشت آنها نهفته بود. شعارهائی مثل: جائی که دشمن هرگز نخواهد ديد، يا زيارت يا شهادت، فدائی امام، جمجمه ات را به خدا بسپار، مسافر کربلا ....
... و دلم می رود به آن روزی که بعد از عمليات، موتور سواری را ديدم که از خط بر می گشت. «حاج احمد» بود که «دستمال گدائی شهات» - چفيه – را به گردن انداخته بود، طوری که نصف صورتش را پوشانده بود. بعد از سلام و خسته نباشيد، گفتم:
- چه خبر حاجی؟
- هيچ! ... رفوزه شدم!
منظورش اين بود که اينبار هم از عمليات زنده برگشتم.
- ناراحت نباش، انشاءا... کربلا!
لبخند تلخی بر لبهای خاکی اش نشست و گفت:
- ولی علتش را فهميدم.
- خوب تعريف کن!
- علتش اين شعاريه که پشت پيراهنم نوشته ام!
نگاه کردم ديدم نوشته است: «ورود هرگونه تير و ترکش ممنوع» (ممنوع را با ماژيک قرمز نوشته بود) ... و زدم زير خنده!
حاج احمد سگرمه هايش را در هم کشيد و گفت: به جای اين خنديدن بلند شو يه ماژيک پيدا کن و روی پيراهنم بنويس: «منتظر شهادت»
با هر زحمتی بود خواسته اش را انجام دادم و طولی نکشيد که سوار «قارقارکش» شد و به سرعت به طرف خط مقدم حرکت کرد. آنطور که خيلی زود در گرد و غبار موتورش گم شد.
86/12/04
ماه و مهر
خورشید،
ساعتی ست بی عقربه،
که پایان دلتنگی را می نوازد.
۲
ماه،
قایقی،
رها بر امواج شب،
و من،
شاعری انگشت بر لب!
86/12/01
غزل ساعت 10
این شعر را سالها پیش برای اولین بار در کنگره شعر دفاع مقدس - در اصفهان - خواندم. می دانم بی مناسبت است نوشتن آن در این روزها... اما دوست داشتم یکبار دیگر آن را عرضه کنم.همین!
ساعت هشت و سي دقيقة شب، آسمان سرفه كرد، سرما خورد
باد تندي وزيد ـ بي هنگام ـ گل ياسي شكسته شد، پژمرد
برق زد چشم آسمان، ناگاه، تازه شد داغ كودكي تنها
شادي كودكانهاش را باد، تا خداي بزرگ با خود برد
مادر يك شهيد بي برگشت، زير ايواني از حيا و غرور
مثل كوهي صبور، آهسته، زخمها را به دست باد سپرد!
ساعت ده عجيب بود امّا، ساعت انفجار ثانيهها
چفيهاي غرق خون به خاك افتاد، يك پلاك عزيز تركش خورد
ساعت يازده، ولي ... افسوس، زير باراني از غم و تشويش
كودكي در كنار حجله نشست، مادري زير باري از غم مُرد!

