تبليغاتX
شاعرانه - poetic

88/09/04

رباعی گل سرخ

در شعر من استعاره یعنی گل سرخ
یک شاخه پر از ستاره یعنی گل سرخ

در دایره المعارف سینه من
یک دل، دل پاره پاره یعنی گل سرخ!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/09/02

جنگ بود و جنگ، داوري نبود

                                *هفته بسیج گرامی باد!
بهتر از شما برادري نبود
در شبي که هيچ ياوري نبود
اسب بود و تيغ و صحنه نبرد
بهتر از شما دلاوري نبود
غير دست حق به روي سنگرت
سايه‌بان سايه گستري نبود
حرف اگر که بود عشق و درد بود
غير از اين دو، حرف ديگري نبود
... واي من شبي که باغ لاله سوخت
جز شرار شعله سنگري نبود
مثل کودکي ميان حوض خون
دست و پا زديد و مادري نبود
هرچه بود و بود داغ تازه بود
جنگ بود و جنگ، داوري نبود
نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/09/01

یادی از محمدی قاری قرآن

اولین بار که اسمشو شنیدیم خیلی تعجب کردم. «محمدی قاری قرآن». آخه نه اسمش به اسم ها می خورد نه فامیلش. وقتی اولین بار دیدمش تازه از بیمارستان آمده بود. توی عملیات فتح المبین به پاش تیر خورده بود و با عصا راه می رفت. با همون عصا هم شب ها با ما دم بسیج نگهبانی می داد.

به معنای کامل یک انسان «مودب» بود. همیشه تبسمی گوشه لب داشت. آروم حرف می زد. بچه تیز و درس خونی هم بود. یه بار کارنامه اش را دیدم همه ۱۹ و ۲۰ بود. این در شرایطی بود که اون روزها مدارس دزفول تعطیل بود. خودش هم که معمولا جبهه بود.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/08/28

غزل قدیمی ماه

امشب اين ماه تر از ماه به حرف آمده است
باز بين من و تو آه به حرف آمده است

كاش مي ديدي از آن دور كه از شدت شوق
ماه در هيات يك آه به حرف آمده است

آن قدر ريخته ام حرف به چاه دل خويش
كه به همراهي من چاه به حرف آمده است

چشم خود دوخته ام بر نفس جاده عشق
آن قدر تا رگ اين راه به حرف آمده است

در پي وصف تو اي ماه شب چاردهم
دلم اين كوره خودخواه به حرف آمده است

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/08/27

یادی از علامه شیخ محمد تقی جعفری

سال ۷۸ سفارشی از طرف فرزند علامه جعفری گرفتم که در مورد پدر مرحومشان مطالعه کنم. بعد با راهنمایی های آقای دکتر غلامعلی رجایی قرار شد، سیره زندگی ایشان نوشته شود. حدود دو سال روی زندگی سراسر پر فراز و نشیب و پر برکت زنده یاد استاد جعفری کار کردم.  با شاگردان و خانواده و بستگان استاد در تهران و چند شهر دیگر مصاحبه کردم و کتابها و روزنامه های متععدی را مورد کنکاش و  تحقیق قرار دادم. حاصل کار یک مجموعه خاطره حدود ۹۰۰ صفحه ای شد. البته تا الان چاپ نشده است.
گرچه به صورت پراکنده بخشهایی از زندگی ایشان به طور مرتب چاپ می شود. اما تا امروز به نام من کاری از زندگی ایشان چاپ نشده. علتش مهم نیست!

در طول دو سال مطالعه بر زندگی علامه جعفری، همیشه احساسم این بود که استاد یک دوره تعلیم اخلاق و منش زندگی برای من گذاشته. چرا که همه دوران زندگی ایشان خصوصا تواضع و فروتنی و سخت کوشی ایشان می تواند برای تمام اقشار جامعه الگو و اسوه عملی باشد.

تقریبا محال است پایم به مشهد برسد و بعد از زیارت به دارالذهد نروم. جایی که اگر به گوشه دیوار، نزدیک زمین، نگاه نکنی نام علامه را خواهی دید.
همان سال که کار سیره زندگی ایشان به پایان رسید، یک شب خوابشان را دیدم. در خواب به من گفت: آثار باقی مانده ام را در قالب پایان نامه دوره دکترا و کارشناسی ارشد بدهید تمام کنند. همان موقع این خواب را برای  فرزندشان تعریف کردم و استقبال کردند اما خبر ندارم که عملی شد یا خیر.

روحشان شاد!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/08/24

محمود شاهرخي، شاعر پيشكسوت انقلاب درگذشت

خبرگزاري فارس: محمود شاهرخي شاعر پيشكسوت انقلاب اسلامي، كه 82 سال داشت، صبح امروز (یکشنبه) در بيمارستان عرفان در تهران درگذشت.

به گزارش خبرگزاري فارس، به نقل از روابط عمومي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، مراسم تشييع پيكر اين شاعر بزرگ انقلابي فردا ساعت 9 صبح با حضور وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي، معاونين و مسئولان وزارتخانه، خانواده و بستگان آن مرحوم و جمعي از اصحاب فرهنگ و هنر، فرهيختگان كشورمان، از مقابل تالار وحدت تشييع خواهد شد.
پيكر مرحوم شاهرخي در قطعه هنرمندان بهشت زهرا (س) آرام خواهد گرفت.

عليرضا قزوه، شاعر و مدير مركز تحقيقات زبان فارسي دهلي‌نو، در گفت‌وگو با خبرنگار فارس درباره مرحوم محمود شاهرخي گفت: شاهرخي از چهره‌هاي ماندگار شعر ماست كه نامش با نام دوستان ديرينش استادان ارجمند مشفق كاشاني و حميد سبزواري گره خورده است و ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/08/22

محمود شاهرخي شاعر انقلاب به كما رفت

خبرگزاري فارس: محمود شاهرخي شاعر پيشكسوت انقلاب، كه 82 سال دارد، صبح امروز پس از انجام دو عمل جراحي در بيمارستان عرفان تهران به كما رفت.

به گزارش خبرگزاري فارس، شاهرخي روز دوشنبه براي انجام عمل جراحي روده به بيمارستان منتقل شد و روز گذشته نيز عمل ديگري روي او انجام شد، اما صبح امروز به علت ايست قلبي و ضعف به كما رفت.
محمود شاهرخي متولد 1306 بم است.
وي يكي از مشهورترين چهره‌هاي شعر آييني پس از انقلاب است كه سال‌ها، هم در شعر انقلاب و هم در شعر جنگ فعال بوده است.
از جمله آثار او مي‌توان به درسي را كه از قرآن آموخته‌ام، در غبار كاروان، نسيم وصل، ز اشك پرس حكايت، امام علي (ع) روح بي‌نهايت، شميمي از گلزار معرفت، امام حسين (ع) تجلي جلال و جمال، بر آستان جانان، كيمياي احسان و ترجيعات توحيدي اشاره كرد.

برای سلامتی استاد شاهرخی دعا کنیم.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/08/19

ترانه اگه رو کنی به باغم!

روز من ابريه بي تو، شب من بي تو غريبه

آسمون مه‌گرفته از نگاهات بي نصيبه

 يه سکوت سنگي انگار، ريشه کرده روي لب‌هام

ابري از جنس بهونه، مي‌باره رو تن شب‌هام

 اي ستارة شب من، نگو که اين همه دوري

واسة دلواپسي‌هام، هميشه سنگ صبوري

 يه شقايقم که پاهاش، اسير خواب زمينه

امّا آسمونو مي‌خواد، تا شايد تو رو ببينه

 چتر مهربونياتو، رو سرم بگير دوباره!

كه يه روز اگه نباشي، مي‌ميرم با يک اشاره

 اي بهار پر ترانه! کاشکي باز بياي سراغم

مثه گل‌ها جون مي‌گيرم، اگه رو کني به باغم

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/08/12

از مجموعه حق با آفتابگردان هاست:

سلام. عاشقانه ترين سلام‌هايم را بپذير!
اين نامه را در زير نور ماه برايت مي‌نويسم.
چند دقيقه پيش فرشته‌اي كه دستهايش بوي پاييز مي‌داد، در كنارم نشست و گفت: «ماه تكه‌اي ست شكسته از آينه‌اي كه شاعران، در آن چهره مي‌شويند.»

به آسمان نگاه كردم. ماه لبخندي شاعرانه تحويلم داد. آسمان و شاعران چقدر رازهاي سر بسته در سینه دارند!

كاش فرشته‌اي از تو برايم مي‌گفت. از تو كه رازناك تر از ماه و آسمان و تمام شاعراني!
از تو كه دلگرم تر از خورشيدي و مهربان تر از پروانه‌هاي عاشق.

پيش از‌اين هم برايت نوشته بودم كه خداوند تو را براي دل من آفريده است. براي لحظه‌هاي تنهايي و انتظار من.
حالا چشم‌هايم را مي‌بندم و تو را مي‌بينم كه آينه‌اي به من هديه مي‌دهي؛
آينه‌اي كه تنها تو را به من نشان مي‌دهد. همین!
ديگر عرضي ندارم...

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/08/10

شعر و ترجمه 3

این سیاه جامگان

واژه نیستند

کلاغهای گرمازده ای هستند

که در لابلای دفترم

گیج می خورند...
ترجمه از سرکار خانم اعظم ناصری

These people clad in black

Are not the morphemes

They are the sun stricken crows

Which are staggering

Amidst the pages of my notebook

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/08/09

شعر و ترجمه 2

روز خوبی ست،امروز!

نه هواپیمایی سقوط کرده

نه نگاه اطلسی ها زیر پاهای کسی له شده است

اما

کنار همین صندلی های پارک

کلاغی به آرزوهایم نک می زند

این خبر مهم را

اخبار هیچ شبکه ای اعلام نمی کند

ترجمه از سرکار خانم اعظم ناصری:

Today, it's a good day

No plane has fallen down

No petunia's look

Hasn't trod upon by someone's feet

But,

Near the very parks' benches

A crow is pecking at my wishes

This important news

Is not announced by any channel

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/08/07

شعر و ترجمه 1

پیش از تو

هیچ پلی خواب هایم را به آسمان نمی برد

و هیچ جمعه ای بارانی نبود

حتی هیچ سیبی در غروب چشمانم سرخ نمی شد

حالا ناودان ها اشک شوق می ریزند

و خاک

بوی قدم های تو را می دهد

ترجمه از سرکار خانم اعظم ناصری:

Before you,

No bridge carries my dreams to the sky

And no Friday was rainy

Even no apple in my eyes sunset became red

Now the spouts are crying happily

And the soil

Smells your steps

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/08/04

حق با آفتابگردان هاست

مجموعه نثر ادبی حق با آفتابگردان هاست چاپ شد.

 saeedi rad

این کتاب مجموعه نثر ادبی ۳۶۰ صفحه ای سه بخش داد. بخش اول شامل ۱۲۸ نامه عاشقانه و عارفانه است که در انتهای این بخش ۳ نقد از آقایان دکتر سنگری، میرافضلی و شکارسری  در خصوص نامه و نامه نویسی درج شده  است. بخش دوم که دانه های تسبیح نام دارد شامل نثر های کوتاه با موضوعات عارفانه و دفاع مقدس است. بخش سوم این کتاب یادهای زلال نام دارد که شامل نثرهای با موضوع دفاع مقدس است. یادهای زلال در سالهای حدود ۷۷ و ۷۸ زمانی که در روزنامه اطلاعات کار می کردم نوشته شده و در ستونی با همین نام درج می شد.

کتاب حق با آفتابگردان هاست رو می تونید از نشر تکا واقع در تهران - خیابان انقلاب- بین صبا و فلسطین - انتشارات تکا تهیه کنید.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/07/28

دوبیتی پیامک

مبادا لحظه ای در دامن شک
مبادا زندگی با نمره ی تک!

جواب مهربانی، مهربانی ست
اگر حتی شده با یک پیامک!

                                                   چشمه یاد تو

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/07/28

آنفولانزا

در آنجا نه! در اینجا می گرفتم

همین امروز و فردا می گرفتم

الهی - کاش- در این فصل پاییز

به جایت آنفولانزا می گرفتم!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/07/26

مسعود 4

خواب دیدم جلوی مسجد عاملی دزفول ایستاده ام. همان موقع آقای محسن پویا که اون موقع همکلاس دوره دانشگاه شهید چمران اهواز بودیم (الان رییس سازمان آب و فاضلاب خوزستان است) به همراه یک خانم چادری رد می شدند. آن موقع محسن هنوز مجرد بود. سلام و علیک کردیم و همسرش را معرفی کرد و اینکه برای کاری به دزفول آمده اند.
دعوتشان کردم که حتما برای شام پیشمان بیایند. قبول کرد. و برای آدرس دادن قدری پیاده همراهشان رفتم و با اشاره دست، منزل پدری مان را نشانش دادم.
همان موقع صحنه خواب عوض شد و دیدم شب است و ما در پشت بام منزل پدری مهمانی داشتیم و با محسن پویا داشتم حرف می زدم که مسعود وارد شد. کاپشن سرمه ای رنگی که به تن داشت ،چهره نورانی اش را دوچندان نشان می داد. همه دورش را گرفتند و هر کس می رسید غرق بوسه اش می کرد. می دانستم که دارم خواب می بینم. با خودم گفتم تا بیدار نشده ام بروم و بوسه ای از گل رویش بچینم.
جلو رفتم و او را در آغوش گرفتم و بوسیدم و او را به پویا معرفی کردم و گفتم: ضمنا این آقا مسعود ما شهید شده!
مسعود با اکراه گفت: ولی من که زنده ام!
در همین لحظه یک نفر دیگر رسید و مسعود را در آغوش کشید و از پیش ما برد. دلم گرفت گفتم باید از فرصت استفاده کنم و از مسعود سوالاتی بپرسم. اینبار رفتم و دستش را گرفتم و به گوشه ای بردم و دستانم را دوطرفش گرفتم. طوری که نه خودش بتواند برود و نه کسی بتواند مزاحم حرف زدنمان بشود. بعد گفتم: خوب مسعود جان! حالا اول بگو ببینم چطوری شهید شدی؟
ابروهایش را درهم کشید و گفت: از این حرفا نزن. یه سوال دیگه بپرس!
گفتم: نه! اول اینو جواب بده که خیلی سوالات دیگه ازت دارم.
گفت: اینو بی خیال شو!
گفتم: نه باید بگی!
گفت: حالا من بگم، مگه کسی باور می کنه؟
گفتم: تو بگو! من قول می دم برا کسانی تعریف کنم که باور کنن.
مسعود می خواست حرف بزند که من از خواب پریدم در حالی که داشتم گریه می کردم.
نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/07/23

شعری زیبا، منسوب به امام صادق(ع)

 
تَعصِى الإله و أنت تُظهِرُ حُبَّه هَذا لَعَمرى فِى الفِعالِ بَدیعٌ

لَو کَانَ حُبُّکَ صَادِقاً لَأطَعتَهُ إنَّ المُحِبَّ لِمَن یُحِبُّ مُطِیعٌ

یعنی:

در حالى که به خدا اظهار محبت می‌کنی، گناه مى‌کنى؟ به جان خودم قسم که این، کار عجیبى است.

اگر محبت تو واقعى بود، باید خدا را اطاعت مى‏کردى، زیرا که عاشق، مطیع کسى است که به او علاقه دارد.

(بحار الانوار: ج47،ص24).
نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/07/21

مسعود 3

اوایل انقلاب بود که مسعود به همراه خانواده اش از همسایگی ما رفتند. و ما دیگه کمتر هم رو می دیدیم. چند باری خونه جدیدشون رفتم. یه بار هم برای نهار مهمونشون شدم. تا اینکه جنگ شد.
هر دو به بسیج رفتیم اون به بسیج عباسعلی و من به بسیج عاملی. ..و کم کم پایمان به جبهه باز شد. مسعود یکبار ترکش خورد و اونو به بیمارستان شهید کلانتری اندیمشک منتقل کردند، اما اجازه نداد تا کسی به خانواده اش اطلاع دهد. این در حالی بود که فاصله دزفول تا اندیمشک حدود 10 کیلومتره. حدس می زنم علتش این بود که نمی خواست خانواده از دیدنش ناراحت بشن. از طرفی اگر اونو اینطور آش و لاش می دیدند بعدها ممکن بود مانع رفتن مجدد او به جبهه بشن. مسعود در بیمارستان ماند تا زخمهایش خوب شد.
عملیات بدر که شد مسعود آسمانی شد. کسی که اونو موقع شهادت دیده بود، می گفت وقتی مسعود شهید شد قصد داشتم پیکرش را به عقب بیاورم اما کمی که آمدم رزمنده ای به اسم «مهدی آلاله« را دیدم که از ناحیه چشم زخمی شده بود. به همین خاطر مسعود را گذاشتم و مهدی را به هر زحمتی بود به عقب آوردم. جسد مسعود سالها بین نیروهای ایرانی و عراقی ماند تا سرانجام او را به شهر آوردند.
در دانشگاه شهید چمران اهواز درس می خواندم که یک روز اعلام کردند فردا قراره پنجاه شهید خوزستانی تشییع بشن.  دوستی می گفت چند شهید دزفولی هم بین آنها دیده می شه. اسمشان را پرسیدم. نمی دانست. همان شب خواب عجیبی دیدم. ...

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/07/20

تاریخ روز عاشورا

دیروز پیامکی از دوست بسیار عزیزم جناب آقای ابوالفضل زرویی نصرآباد دریافت کردم مبنی بر اینکه ۲۰ و ۲۱ مهرماه تاسوعا و عاشورای حسینی است و این روزها رو تسلیت گفته بودند.
این موضوع رو در اینترنت سرچ کردم. دیدم که چندین مورخ روی این قضیه کار کردند و صحت دارد. بنابراین سه شنبه ۲۰ مهرماه سال ۵۹ هجری شمسی واقعه تاسوعا مطابق با نهم سال ۶۱ هجری قمری است. به همین ترتیب چهار شنبه ۲۱ مهرماه سال ۵۹ هجری قمری روز عاشوراست.
- اینم مستند موضوع (کلیک بفرمایید):   محاسبه دقیق تاریخ واقعه عاشورا
مصاحبه من با وبلاگ هرانک
نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/07/19

مسعود 2

مسعود چهار تا برادر دیگه داشت که اکثر اوقات با ما همبازی می شدند: حمید،عزیز (که اوایل انقلاب توی رودخونه غرق شد)، سعید و فرشاد( که اون وقتا خیلی کوچیک بود) و بچه های محل، اون موقع: هادی خردمند و مصطفی چینی پرداز و کرامت کلندی (دو سه سال پیش فوت شد)، محمد تقی، محمد حسین، و عبدالله (عبده) چینی پرداز .
این آخری یه حکایتی دارد. عبده حدود سه، چهار سال از ما بزرگتر بود و گاهی که با هادی و مسعود بازی می کردیم می اومد و می گفت: منم بازی! اما چون سن و قد و هیکلش از ما بزرگتر بود می گفتیم نمیشه. اونم می زد و بازی مون رو بهم می زد. یه یار که بازی مون رو بهم زد. ما هم شروع کردیم به اذیت کردنش. چند نفری با لهجه شیرین دزفولی، شروع کردیم براش خوندن:
عبده سرش مری برده (عبدالله سرش مثل سنگه)
چو باقله زرده (رنگ و روش مثل چوب بوته گیاه باقالی زرد رنگه)
و ... الا آخر!
این رو می خوندیم و در می رفتیم. اون روز وقتی داشتم براش می خوندم عصبانی شد و یه پاره آجر برداشت و به طرفم پرت کرد و در حال فرار بودم که درست به وسط کله ام خورد و فرق سرم شکافت! (الان هم یه عدد هشت بزرگ توی کله ام وجود داره که یادگار اون روزه)
عبده وقتی دید خون سرم به لباسام پاشیده شد، ترسید و فرار کرد و تا نیمه های شب ازش خبری نبود. همون موقع پسر عموی پدرم (آقا موسی) که کشاورز بسیار مهربونی بود ، از راه رسید و  پیش یک دکتر فیلیپینی برد و سرم ۷، ۸ بخیه خورد...
خدا بیامرز عبده، اوایل جنگ توی یکی از بمباران ها، یه روز پنج شنبه، وقتی داشت به سمت بهشت علی می رفت به شهادت رسید.
نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/07/18

مسعود 1

بهترین دوست دوران کودکی ام مسعود بود. مسعود چینی پرداز. همسن بودیم و خونه هامون دیوار به دیوار هم بود. مسعود با اینکه همسن من بود اما شناسنامه ای چند ماه بزرگتر بود و یه سال زودتر از من به مدرسه رفت.
اون سالها ما تلویزیون نداشتیم. اما اونا یه تلویزیون ۲۱ اینچ وستنگهوس مبله سیاه و سفید امریکایی داشتند. به همین خاطر شبها موقع پخش سریال «مراد برقی» می رفتیم خونه شون.   البته نه فقط ما که بیشتر همسایه ها هم مثل ما بودند. بزرگ و کوچیک همه توی حیاط خونه شون می نشستند و سریال تماشا می کردند.
گاهی تعداد جمعیت که زیاد می شد و به قول معروف ظرفیت تکمیل می شد، در خونه رو می بستند که کسی دیگه نیاد اما همیشه برای من جا بود، چون مسعود هوای منو داشت. با هم قرار داشتیم که اگه در خونه شون بسته بود از پشت بوم برم.
این سریال هم عجب حکایتی داشت. زمان پخشش توی خیابون پرنده پر نمی زد. حتی می گفتند تو این ساعت دزدی هم نمیشه! چون اونا هم زمان پخش این سریال پای تلویزیون می نشستند.
یادمه یه وقت توی خونه مون مراسم روضه خونی داشتیم. جمعیت زیادی می اومد. با این حلا زمان پخش این سریال روضه خلوت بود. حتی روحانی مجلس هم که گاهی دیر می اومد، مردم با نیشخند در گوش هم می گفتند «حتما حا آقا نشسته پای مراد برقی.» منم یه چشمم به مراسم روضه بود و یه چشمم به سرال مراد برقی. چون مجبور بودم هم تو مراسم روضه خونی باشم و هم ته دلم دوست داشتم مراد برقی ببینم. خلاصه یواشکی از راه پشت بوم با خونه مسعود، مرتب در رفت و آمد بودم ...
نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/07/15

رباعی رفتن

چون ماه غریب، در غبار آمده ام
با ساز شکسته سه تار آمده ام

خواهی بروی، برو! خدا همراهت
من با غم عاشقی کنار آمده ام!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/07/14

چاپ 20 مجموعه نثر ادبی

سرانجام پس از حدود یک سال و نیم با حمایت های بی شائبه وزارت ارشاد اسلامی و همفکری و همراهی دوستان شاعر و نویسنده  برای اولین بار در کشور 20 مجموعه شعر نثر ادبی چاپ شد.

مجموعه های حاضر که در جدول زیر نام مجموعه و نویسنده آن درج شده، توسط نشر تکا (توسعه کتاب ایران) چاپ شده اند و در روزهای آینده روانه بازار نشر کتاب خواهند شد. برای جمع آوری این مجموعه ها، تلاش بر این بود که بهترین قلم های نثر انتخاب شوند تا بتوان آثاری ارائه شود که موجب پیشبرد و ارتقای جایگاه  نثر ادبی در کشور باشند.

راستش در روزهای اول برای پیدا کردن 20 اسم که در حد یک مجموعه کار کرده باشند تاتشهای زیادی صورت گرفت. اما وقتی وارد کار شدیم و کم کم آوازه این کتابها به گوش نویسندگان رسید، دوستان زیادی تماس گرفتند که کارهای بسیار ارزنده ای برای چاپ داشتند و دارند، اما اینبار محدودیت ما برای چاپ 20 کتاب بود. که طبق صحبت های صورت گرفته با جناب آقای دکتر پرویز معاون وزیر ارشاد و خود اقای دکتر حسینی وزیر محترم ارشاد اسلامی ، قرار است حدود 20 تا 30 کتاب دیگر نثر ادبی گردآوری و به چاپ برسد.
جا دارد از دوستان عزیزی همچون دکتر قزوه که ایده اصلی چاپ این مجموعه ها از ایشان بود و نیز دکتر پرویز که حامی اصلی این مجموعه بود، تشکر کنم. همچنین از همفکری دوستان عزیزی همچون دکتر سنگری، دکتر اکرامی،  دکتر حسینجانی و دکتر مهدی زاده و نیز همکاری و همیاری آقایان سالاری و علیان و سخنور و سایر دوستانی که همواره در تلاش بودند تا به بهترین نحو این کتابها چاپ شوند، کمال تشکر و قدردانی را دارم. 

رديف

نام نويسنده

نام مجموعه

1

عليرضا قزوه

قونیه در قطار

2

ابوالقاسم حسينجاني

جرات تازگی

3

يدالله گودرزي

فرصتي براي پرنده شدن

4

جواد محقق

پشت پلک پنجره

5

مريم سقلاطوني

زخمه های  نیلی باد

6

سيميندخت وحيدي

شناسنامه باران

7

عبدالرحيم سعيدي راد

حق با آفتابگردان هاست

8

عبدالحميد رحمانيان

دادگاه رسمی نیست

9

مرتضي حيدري آل كثير

تشنه در ابر

10

جلال رفيع

دریچه

11

احمد عزيزي

شطحی برای زندگی

12

محمود اكرامي

همه خط ها موازی اند

13

محمد رضا مهدي زاده

سنگها برايت آواز مي خوانند

14

ضياالدين خالقي

صدا به سكوتش دل داده است

15

سيد ضيا شفيعي

يك كلمه افتاده است

16

حميد هنرجو

گوشه دنج كلمات

17

حبيب محمد زاده

موناليزاي آقاي بن لادن

18

علي طلوعي

گناه ناگزیز

19

محمد رضا سنگري

غروب بود و تو بودی

20

هادي منوري

پاره خطی تا ماه

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/07/14

طرح

ماشه ای می خندید
پوکه ای روی زمین می چرخید.
خون یک شعر سپید
                    ماند بر گردن این شهر سیاه!
نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/07/12

از نو برایت می نویسم

سلام.
امروز كه از صبح با ياد دل انگيز تو از خواب بر خاسته ام، احساس مي‌كنم كه خون تازه‌اي در رگ‌هايم ريشه دوانده است. از‌اين رو به كبوتر‌هاي سفيد سپرده ام، در مسير آمدنت طاق نصرتي از نور بر پا كنند.

امروز، روز شگفتي ست، عزيز!
دشت بوي علف تازه مي‌دهد و صداي روحاني چوپاني كه با نواختن «ني» اسرار الهي را فاش مي‌كند، زيبايي امروز را صد چندان كرده است.

امروز روز تو است و امر، امر توست!
يادم باشد وقتي كه آمدي بر رد قدم‌هايت بوسه بكارم. بوسه‌اي كه از دل آن گل سرخ برويد.
گل سرخي كه كه هر گلبرگش؛ گلواژه‌اي از نام زیبای «تو» است.

حالا كه شاعرانه مي‌توانم دست‌هايم را از آاينه ها عبور دهم، دستم را بگير!
ديگر عرضي ندارم

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/07/11

نقدی بر مجموعه شعر دیگر عرضی ندارم

آقای دکتر محمدرضا سنگری زحمت نوشتن این نقدواره را متقبل شده اند، ابتدا بعنوان مقدمه کتاب نامه ها (دیگر عرضی ندارم)چاپش کردم. در کتاب در دست انتشار «حق با آفتابگردان هاست» هم به عنوان یکی از سه نقد بر این مجموعه آن آورده ام:

تلواسه ای میان زمین و آسمان
نوشتن ترجمان و‌آيينه گردان روح و انديشه ي نويسنده است. جزر و مد ذهن و ضمير از پشت واژه‌ها، تماشايي است. هر نوشته رصدگاه تلاطم و تبسم جان و نويسنده و دغدغه‌ها، خواسته‌ها و آرمان‌هاي اوست.
نامه نوعي نوشتن است و اتفاقا به دليل صميميت و بلافاصلگي نويسنده با مخاطب – به وپژه در نامه‌هاي دوستانه – تماشاگه زلال و روشن احساس، باور و تفكر نويسنده است.
نامه‌هايي كه پيش چشم شماست، مجموعه‌اي رسا و گويا از‌اين دست نوشته‌هاست. نويسنده بيش و پيش از نوشتن و گام زدن در ساحت نثر، شاعر است و اندك درنگي در‌اين نوشته‌ها، آهنگ و رنگ شاعرانه را به خوبي مي‌نماياند.
گاه با برش‌هايي مي‌توان از متن نامه‌ها، شعر بييرون كشيد! مثلا:


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/07/09

شعری از مقام معظم رهبری

این شعر دیروز به مناسبت روز ناشنوایان منتشر شده است: روی نام زیر کلیک بفرمایید و متن تایپی آن را در ادامه بخوانید.

مناجات ناشنوایان


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/07/08

یادی از دو مرحوم: رستگار و موسوی

توی جلسات دانشکده کشاورزی دانشگاه شهید چمران اهواز، یه ۳ سالی مرحوم مهدی رستگار و من دکتر یاسمی اون بالا می نشستیم برای نقد و بررسی اشعار. توی پرانتز عرض کنم که نقد حضوری واقعا کار مشکلیه و از عهده هر کسی بر نمی آد. مرحوم رستگار واقعا توی اینجور نقد مهارت داشت.
خلاصه یه عده گفتند باید به جای رستگار کسی دیگه رو بیارید. و زنده یاد نعیم موسوی رو پیشنهاد دادند. نعیم اونوقتا یه جلسه نقد شعر توی خونه اش داشت و توی روزنامه ها هم خوب نقد می نوشت اما تجربه نقد حضوری اونم تو محیط دانشجویی رو نداشت. و بالاخره اینقد توی گوشم خواندند تا مجبور شدم بپذیرم. و از نعیم دعوت کردیم.
روز اولی که نعیم وارد جلسه شد، یاسمی نیومده بود و با نعیم نشستم برای نقد شعر. نفر اول که شعرش رو خواند به نعیم گفتم: خب بفرما!
یواش در گوشم گفت: دقت نکردم به شعر خوانی، خودت یه چیزی بگو!
قبول کردم. نفر دوم که شعر خواند گفتم: خب آقای موسوی بفرمایید نظرتون رو.
نعیم سرفه ای کرد و گفت: در مجموع به نظرم یه شعر متوسط بود.
گفتم: خب دیگه؟ گفت: همین دیگه!
یکی از دانشجوهای تُخس جلسه، مثل کلاس اولی ها انگشتشو بالا برد و گفت: استاد اجازه؟
نعیم گفت: بفرما جانم!
اون دانشجو گفت: ببخشید میشه بفرمایید شعر متوسط یعنی چی؟
نعیم گفت: تو چه دانشجویی هستی که نمی دونی؟ خب شعر متوسط یعنی شعری که نه خوب باشه، نه بد!
اون دانشجوی تُخس، دوباره انگشتشو به علامت اجازه بالا آورد و گفت: آها...! ... حالا فهمیدم.
پچ پچی توی دانشجوها افتاد. در همین لحظه مرحوم نعیم موسوی یواشکی دم گوشم گفت الان یادم اومد یه کاری دارم باید برم. هرکاری کردم نتونستم نگهش دارم.
نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/07/07

سارق ادبی

برای شعر خوانی رفته بودم دانشکده ادبیات دانشگاه شهید چمران اهواز. سال ۷۲ بود. یکی از دانشجویان پشت تریبون رفت و شعری از علی هوشمند خواند با مطلع:

کوچه خاموش کوچه دلتنگ است
کوچه آواری از گل و سنگ است
بی عبور کبوتران سپید .... الی آخر

همه شعر را از بر بودم اما از شانس بدش، بیت آخر را نخواند و آمد پایین. من که منتظر بودم این دانشجو شرط امانت داری را رعایت کند و نامی از شاعرش ببرد، دیدم خبری نشد. همه برایش کف زدند و طرف هم رفت که سر جایش بنشیند.
من دست بلند کردم و به مجری برنامه گفتم: کاش این دوستمان اسم شاعر این شعر را هم می گفت.
هنوز مجری جوابم را نداده بود که طرف در حالی که داشت سر جایش می نشست، گفت: شعر خودمه!
من گفتم پس فراموش کردید بیت آخرش رو بخونید. و خواندم:

آه از این شهر سربی اندوه
تا ده عشق چند فرسنگ است؟
توی سالن ولوله شد. کاش این سارق ادبی نمی گفت شعر خودمه!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/07/05

هفته جنگ

خوش باد که باز هفته جنگ شده ست
دریاچه خاطرات خونرنگ شده ست

امروز دوباره می گدازد این دل
این دل که برای شهدا تنگ شده ست
نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   •