تبليغاتX
شاعرانه - poetic

88/11/15

اربعین

چهل روزه که دارم چشم گریون

چهل روزه دلم خونه دلم خون

 چهل روزه که مثل حال زینب(س)

پریشونم، پریشونم، پریشون

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/11/11

برای موتور مهربونم!

این یادداشت آخر پست قبلی حسابی دلمو هوایی کرد. چرا؟ خوب منو یاد دوست قدیمی و صمیمیم انداخت. پنج شش سال با هم بودن کم نیست. اونم هر روز.
تو خیابونای دود گرفته تهرون همه جا می رفتیم. بالا شهر و پایین شهر. پارک و سینما. کار و تفریح.
اگه نگم عاشق و معشوق ولی واقعا دوستای خوبی واسه هم بودیم.
آخی! چی میشه گفت. دنیا دنیای بیوفاییه. مگه فقط آدما بیوفایی می کنن. پاش برسه موتور ها از آدما بدترند. 
راستش از شما چه پنهون که از یه ماه پیش سر ناسازگاری باهام پیدا کرده بود. گاهی از سر هیچ نق و نق می کرد. به گمون کنم بادی به لاستیکش اضافه شده بود یا چه می دونم زیر سرش بلند شده بود.
خلاصه یه شب (۲۹ دی) چشم منو دور دید و به اولین دزدی که به خواستگاریش اومد بله رو گفت و باهاش رفت.
آی موتور مهربونم!
سر این بی وفایی که کردی آرزو نمیکنم لاستیکت پنچر بشه! موتورت بسوزه! ترمزت خراب شه! بوقت بترکه! یا ... هر جا هستی مواظب خودت باش. امیدوارم خیلی زود پشیمون بشی و برگردی. دلتنگتم. همین!
نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/11/07

شاعران

از شقیقه ی شقایق ها،
از گلوی گلبرگ های خاموش
و از خون های جوانه زده بر آسفالت
نمی توان گذشت
اما چه می توان کرد
وقتی که چشمان ابرها را بسته اند
و راه را بر آب گرفته اند؟

و آب یعنی دستان بریده برادر
یعنی گلوی نازک سربازی شش ماهه

و یادمان باشد که
قرن هاست افق خون رنگ است

با این حال
بگذار
گلوی روزنامه ها را عنکبوت بگیرد!
و چراغ روشنفکران همچنان خاموش بماند.
*
شاعران اما
شمع می شوند تا روشنی بماند
و رودها جریان داشته باشند

و آقایان
پشت میزهایشان لم بدهند
و به مردم خدمت کنند.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/11/04

آب

سجده بر آب می کنم،
آب را می بوسم
و با بالهای آبی ام پرواز می کنم.
شناسنامه مادرم آب است
مهریه مادرم آب،
آرامش من آب!
*
... و در واپسین روز
مرا (که از آب زاده شده ام)
با کفنی از آب
در رویای پر تلاطم آب
به آب بسپارید!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/11/03

مشک

هنوزم کربلا زیباترینه
هنوزم داغ عشقت بر جبینه

هنوزم عالمی لب تشنه تو...
هنوزم مشک آبت بر زمینه!

 

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/11/01

چند شعرک!

۱
باز پروانه
برای گل خواند:
شعری از قصه تنهایی آدم ها را

۲
عمر شب کوتاه است
دولت صبح و سحر
                      در راه است.

۳
برف، برف، برف
شانه هایم خم شده اند
زیر بار این حرف!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/10/28

دو شعرک

۱
این صخره ای که قلبش از سنگ است
هرگز نمی فهمد
دریا دلش تنگ است.

۲
با عطسه مرگ
بیدار شده ام
بدنم بوی  ریحان گرفته است.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/10/25

لطیفه

از «چکامه های ۵۰ سالگی» مجید*
در پیاده روهای گرمازده اهواز
تا مسافرخانه های «شمس العماره»
یک دوبیتی فاصله است
به شرط آنکه
دلت را در «بهشت آباد»
جا گذاشته باشی
و دنیا را
یک لطیفه بیمزه بدانی
که هر روز «عبود»
برای جاشوهای بندر تعریف می کند.

*نام کتاب تازه مجید زمانی اصل

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/10/23

جوراب

به جوراب های وصله دارم
تهمت نزنید!
که با همین پاهای داغ
به زیارت ماه رفته ام
و در نماز پرستوها جاری شده ام

این جوراب ها
شناسنامه تنهایی من اند!
نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/10/21

طرح

هر ایستگاه نقطه ی پایان
هر ایستگاه قطره ی اشک
هر ایستگاه زنی ست پا به ماه
            که چشم در چشم راه
دل به روزهای نیامده اش
دوخته است.
نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/10/19

از نو برایت می نویسم (حق با آفتابگردان هاست)

سلام. گردبادي از واژه‌ها در سرم چرخ مي‌خورد. باران كلمات كه باريدن بگيرد آرام مي‌شوم.

چند وقت است كه متوجه شده ام هر كس كه تو را ديده و يا وصفي از تو را شنيده، برايش عجيب و خيره كننده هستي، حتي براي شاپركي كه در لا به لاي گيسوان درختان پارك به دنبال ردي از مهرباني ات مي‌گردد.

نه! حسادت نمي‌كنم. نمي‌داني چه لذتي دارد وقتي نام تو را از زبان موج‌هايي مي‌شنوم كه سر به صخره‌هاي دلتنگي مي‌كوبند، يا گنجشكي را مي‌بينم كه هر غروب تا صداي تو نشنود به نماز نمي‌ايستد.

باور كن دوست داشتن تو و انتظار بهار آمدنت به تمام رنج‌هاي عالم مي‌ارزد و زيبايي صبر واجبي كه بر‌اين انتظار نصيبم شده است انتهايي ندارد.

نگران احوال من نباش. آسمان ابري دل من با تصور لبخند رضايت تو آفتابي مي‌شود. همين!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/10/17

سکوت

تمام آینه ها را 
             به دنبالت می آیم
اما،
درختان
به نامت حسادت می کنند،
و من عادت کرده ام
سکوت کنم
و به سرهایی بیاندیشم
که چون بیرقی سه رنگ
                     در اهتزازند.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/10/16

دو طرح

۱
انگشتانم را به آتش می کشم
تا در شب شعر یاد تو
راه را گم نکنند
پروانه های اساطیری
و زمین
از تکرار نامت تهی نباشد.

۲
گم می شود
در دود قلیان و سرفه های خشک
مردی که هر روز
دردهایش را
کنار استکانی غلیظ
جا می گذارد.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/10/15

طرح

برمی خیزد و می افتد.
می افتد و بر می خیزد.

بر می خیزد و ...
پنجره ای باز می شود
                           غزلی آغاز می شود.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/10/14

خاطره جن و بمبره تررو و چارسفید و ...

محرم که می شد می رفتیم شیدانه (شهیدانه) امام رضا(ع) ونذری می دادیم و روز تاسوعا و عاشورا هم با دسته عزاداری مسجد امام می رفتیم برای سینه زنی. به گمانم محرم سالهای ۵۵ یا ۵۶ بود. نوحه خوان این دسته عزاداری یکی از خواننده های دزفول بود به نام محمود شاهین.
آن وقتها یادمه دایی محمودم یه جیپ داشت که دورشو پارچه سیاه می زدند و نوحه خوان سوار آن می شد. آن سال اولین سالی بود که دسته مسجد امام رضا با دسته عباسیه متحد شده بود و عصر تاسوعا اونا میزبان ما بودند و ما هم صبح عاشورا میزبان آنها.
یادمه آن سال عصر تاسوعا رفتیم عزاداری و در برگشت غروب شده بود و من برای برگشت به منزل از جایی می باید رد می شدم به نام "چیتا آقا میر".
چیتا آقا میر یه ساختمان مخروبه ای بود که می گفتند "جن" دارد. روزها معمولا مردم از وسط این خرابه رد می شدند اما شبها بعید بود کسی جرات رد شدن داشته باشد. چون چراغ نداشت و می گفتند جن ها بیرون می آیند. "بمبره تررو" و "چار سفید" هم که ما رو در بچگی از آنها می ترساندند هم جزو همین از ما بهتران بودند که مقررشان در همین مخروبه بود.
آن روز وقتی دیدم هوا تاریک می شود از ترس اینکه مبادا به این جن و پری ها برخورد کنم سریع از عباسیه خارج شدم و از در بزرگ "چیتا آقا میر" وارد شدم. چند قدم که رفتم دیدم دو تا خانم با چادر ها گلدار جلوی من حرکت می کنند. ما رو هم که از بچگی یاد داده بودند که «پشت سر جن راه برو ولی پشت سر زن راه نرو» قدم هایم را بلندتر برداشتم و از کنار آن خانم ها رد شدم.
چند قدم که رفتم تقریبا وسطای مخروبه رسیده بودم که یکی از آنها با صدای لرزانی داد زد: آی پسر! پشت سرت... "چار سفیدیه"...
اینو که شنیدیم در ۱۰ سالگی نزدیک بود سکته کنم. فقط با همه توانم تا خونه مون دویدم. هنوز هم که به آن قضیه فکر می کنم با خودم می گم: شاید خود همونها جن بودند. یا شاید دیدند من بچه ام می خواستند مرا به ترسانند...
نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/10/03

عباس!

 یک دسته گل یاس در آنجا رویید
سرچشمه احساس در آنجا رویید

وقتی که عمود خیمه بر خاک افتاد
هفتاد و دو عباس در آنجا رویید

                                                      بانک اشعار عاشورایی

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/09/30

دوبیتی های عاشورایی

غریبه! آی جانم  را ندیدی؟
مه هفت آسمانم را ندیدی؟
عطش آتش زده بر جان طفلان
عموی مهربانم را ندیدی؟

***

یکی می گفت از گل بهتر ست او
شبیه حضرت پیغمبر است او
علی مرتضا آمد به میدان
ولی نه! نه! علی اکبر است او

***

نگاه نازنینت کربلایی
لبانت قاری «قالو بلی» یی
به خواهر گفتی از بالای نیزه:
رسید ای وای هنگام جدایی!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/09/28

رباعی های عاشورایی

سوار عشق                                           بانک اشعار و نثر ادبی عاشورایی

 بر تارك صبح ناگهان چاك افتاد

تقدير به دست حضرت تاك افتاد

برخاست غبار درد از روي زمين

وقتي كه سوار عشق بر خاك افتاد

 درس‌ ايمان‌

 خورشيد چه‌ عاشقانه‌ پيمان‌ مي‌داد

در وادي‌ توفان‌ بلا، جان‌ مي‌داد

آن‌ روز معلّم‌ شهادت‌ چه‌ غريب‌!

با ناي‌ بريده‌ درس‌ ايمان‌ مي‌داد

 وفاداري

 آن روز كه روز كفر و دينداري بود

آن روز كه نوبت وفاداري بود

ديدند به روي نيزه‌ها خورشيدي

كز ناي بريده‌اش خدا جاري بود

 بر دوش افق

 چون نوبت سرفرازي اصغر شد

گل‌غنچة باغ هاشمي پرپر شد

بر دوش افق ستاره‌اي جان مي‌داد

خورشيد نظاره كرد و خاكستر شد

 بازي

 شش ماهه‌ترين مرد، سرافرازي كرد

پيوسته به راه عشق، جانبازي كرد

نوشيد گلوي تشنه‌اش تير بلا

آن لحظه كه بر دوش پدر، بازي كرد

 اصغر

 گل‌غنچه‌اي از سلالة حيدر بود

افسوس كه مثل لاله‌اي پرپر بود

آن ظهر عطشناك چه غوغايي كرد

آن مرد كه نام كوچكش اصغر بود

انگشت

 خورشيد گلوي تاک را مي‌بوسيد

پيراهن چاک چاک را مي‌بوسيد

انگشتر عشق را به غارت بردند

انگشت بريده خاک را مي‌بوسيد 

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/09/24

رباعی حضرت عباس (ع)

یک روز ترانه ساز خناس شدن

یک روز حماسه ساز احساس شدن

پس کی باید علی اکبر بودن؟

پس کی باید حضرت عباس شدن؟

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/09/23

امان از دست آنفولانزا

هوادار توام یا آنفولانزا ؟

خریدار توام یا آنفولانزا ؟

نمی دانم در این دنیای فتنه

گرفتار توام یا آنفولانزا ؟

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/09/17

بوی محرم می آید!

 کم کم دارد به یک بانک واقعی تبدیل می شود. به گمانم بالا ۱۳۰۰ شعر درج کرده باشم. شما هم می توانید اشعار خودتان یا دیگران را برای درج در این بانک ادبی ارسال کنید. ضمنا این وبلاگ عاشورایی تقریبا هر روز به روز می شود.

لطفا کلیک بفرمایید:                               
بانک اشعار و نثر ادبی عاشورایی

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/09/14

غزل غدیریه

  تا امام عاشقان حضرت امیر شد

آسمان شکوفه کرد ناگهان غدیر شد

ناگهان تمام دشت ، پر شد از نماز رود

سرو سر بلند کرد، بید سر بزیر شد

 عاشقانه زیستن باز امتداد یافت

دل به روز عاشقی باز هم اسیر شد

 از مدینه تا نجف پر شد از صدای دف

مکه غرق نور شد، کعبه بی نظیر شد

 در حصار شب نماند ، ای امیر عاشقان

هر که در طواف عشق، با تو هم مسیر شد!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/09/11

طرح

آن طرف میدان انقلاب،
این طرف گودال قتلگاه،
این گوشه هم بازار غیرت فروشی،
نه خبری از عباس و علی اکبر است
نه نشانی از حاج همت و باکری!
اینجا کربلاست یا
                       میدان امام حسین(ع)؟
                    

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/09/10

تارزان

دواران نوجوانی من مصادف بود با پخش سریال تارزان. عشق ما تارزان بود و مرتب ادای اون رو در می آوردیم . مثلا کارد بزرگ آشپزخانه را با نخ به کمر می بستیم و می دویدیم و بازی می کردیم.
پسر یکی از همسایه ها اسمش رضا بود. یکروز بعد از پخش تارزان خیلی احساساتی شده بود و  لباسها رو در آورده بود و با یه شرت توی خونه از این طرف به اون طرف می رفت. بعد به کله اش زده بود که مثل تارزان طناب بازی کند. رفته بود یه طناب پیدا کرده بود و با هزار زحمت به دیوار بسته بود. بعد از پشت بام رفته بود روی دیوار مقابل و مثل تارزان ابتدا صدا در آورده بود و از همانجا با طناب حرکت کرده بود و مستقیم به دیوار روبرو چسبیده بود.
رضا آنروز چهار دست و پاش شکست  و شش ماه رفت توی گچ. تازه بعدش می لنگید. از اون روز بچه ها صداش می کردند رضا تارزان.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/09/09

یادی از غلامعلی و ماشاالله پوستکتان

۱- اسمش غلامعلی بود. "غلامعلی پوستکتان". معنی اش را یک روز از خودش پرسیدم. با خنده گفت: فامیلمان پوستکنان بوده. ولی وقتی پدرم برای تغییر شناسنامه اش می رود مامور «پوستکتان» می نویسد. چون مگسی بخت برگشته روی (ن) چیز کرده بوده و (ت) شده. هر چه توضیح می دهد که این غلط است طرف قبول نمی کند.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/09/08

از نو برایت می نویسم (به نقل از مجموعه حق با آفتابگردان هاست)

سلام. امروز روز خوبی ست. عطر حضور نورانی ات آوند‌های تنم را به وجد آورده است.
از صبح کارم این شده که برای همه جا کارت دعوت می فرستم. به هر جا که ردی از مهربانی باشد.
برای خورشید و آسمان صاف ایمیل می فرستم.
برای گنجشک‌ها و شاپرک‌ها و ماهی تنهای تنگ بلورین، ایمیل می فرستم.
حتی برای غزل‌های بهمنی و ترانه‌های کاکایی؛
عزیزترینم!
می خواهم در جشن استقبال آمدنت جایی برای نشستن گلایه و دلتنگی نباشد.
با این حال یادت باشد وقتی که می آیی، زمان را باخودت نیاوری.
عقربه‌های ساعت و نام روزهای هفته را هم در چمدانت نگذاری.
می خواهم،
هنگام طلوع آمدنت، روزها و ساعت‌ها برایت شعر بخوانم و تنها با چشم‌هایم با تو حرف بزنم.
می بینی! عطر خوش حضورت هر گلی را مست می کند؛
حال مرا خودت که بهتر می دانی ... همین!

بهتر از شما برادری نبود ... (کلیک بفرمایید)

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/09/04

رباعی گل سرخ

در شعر من استعاره یعنی گل سرخ
یک شاخه پر از ستاره یعنی گل سرخ

در دایره المعارف سینه من
یک دل، دل پاره پاره یعنی گل سرخ!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/09/02

جنگ بود و جنگ، داوري نبود

                                *هفته بسیج گرامی باد!
بهتر از شما برادري نبود
در شبي که هيچ ياوري نبود
اسب بود و تيغ و صحنه نبرد
بهتر از شما دلاوري نبود
غير دست حق به روي سنگرت
سايه‌بان سايه گستري نبود
حرف اگر که بود عشق و درد بود
غير از اين دو، حرف ديگري نبود
... واي من شبي که باغ لاله سوخت
جز شرار شعله سنگري نبود
مثل کودکي ميان حوض خون
دست و پا زديد و مادري نبود
هرچه بود و بود داغ تازه بود
جنگ بود و جنگ، داوري نبود
نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/09/01

یادی از محمدی قاری قرآن

اولین بار که اسمشو شنیدیم خیلی تعجب کردم. «محمدی قاری قرآن». آخه نه اسمش به اسم ها می خورد نه فامیلش. وقتی اولین بار دیدمش تازه از بیمارستان آمده بود. توی عملیات فتح المبین به پاش تیر خورده بود و با عصا راه می رفت. با همون عصا هم شب ها با ما دم بسیج نگهبانی می داد.

به معنای کامل یک انسان «مودب» بود. همیشه تبسمی گوشه لب داشت. آروم حرف می زد. بچه تیز و درس خونی هم بود. یه بار کارنامه اش را دیدم همه ۱۹ و ۲۰ بود. این در شرایطی بود که اون روزها مدارس دزفول تعطیل بود. خودش هم که معمولا جبهه بود.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/08/28

غزل قدیمی ماه

امشب اين ماه تر از ماه به حرف آمده است
باز بين من و تو آه به حرف آمده است

كاش مي ديدي از آن دور كه از شدت شوق
ماه در هيات يك آه به حرف آمده است

آن قدر ريخته ام حرف به چاه دل خويش
كه به همراهي من چاه به حرف آمده است

چشم خود دوخته ام بر نفس جاده عشق
آن قدر تا رگ اين راه به حرف آمده است

در پي وصف تو اي ماه شب چاردهم
دلم اين كوره خودخواه به حرف آمده است

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   •